Rubble of Light :آوار نور
مثل طاعون به همه جا سرایت کرده همه چیز روربلعیده .آره غم و میگم پیروز شد پیروز جنگی که ما مبارزه نکرده باختیم چون دختر بچه چهارساله درونمون ترسیده بود از ندیدن صبح فردا اما اون کسی که بزرگ شده طناب داری از جنس تاریکی و فکر گردن خودش انداخته و منتظره یکی بزنه زیر چهارپایه تمام .قلب تو سینه ام نبود یه سنگ سنگین بود که تمام منو خرد کرده بود یه بار به سنگینی کوه دماوند مثل یه بچه که تو آب افتاده فقط دست و پا میزنه بعد خسته میشه و به غرق شدن راضی...وارد نبرد شدم اما من کجا ، ارتش غم کجا آره به زانو وسط میدون افتادی چشمات مثل غروب جمعه مرداد دلگیر باخودم گفتم دیدی .دیدی تو نتونستی اما نمیدونم انگار بین رویا حقیقت بود همون آدمی که مثل یه مادر درآغوشم گرفت بی اینکه بدونم بلندم کرد یادم دادم چطور پیروز بشم دیر اومد اما بلخره پیداش شد اجازه نداد من زیر آوار بمونم ....
تسلیم نشدم چون ترسیدم از اینکه نا امید بشه توام نترس بزار وقتی مردی بگی من زندگی کردم پیدا میشه نور تاریکی
من مرده شما زنده✨
نویسنده:𝓡𝓸𝔂𝓪
𐙚 ₊˚⊹♡
•᮫ᩘຼ ໋݊.
˚ ༘ ✧ ೃ༄
⋆ ˚。 ⋆୨୧˚
˗ˏˋ ♡ ˎˊ˗
🫧 𐙚 ˚ ༘
✧・゚: *✧・゚:*
✮ ⋆ ˚。𖦹
☾ ⋆ ˚。 ⋆
•᮫ᩘຼ 🫧
#sweetstrawberry
تسلیم نشدم چون ترسیدم از اینکه نا امید بشه توام نترس بزار وقتی مردی بگی من زندگی کردم پیدا میشه نور تاریکی
من مرده شما زنده✨
نویسنده:𝓡𝓸𝔂𝓪
𐙚 ₊˚⊹♡
•᮫ᩘຼ ໋݊.
˚ ༘ ✧ ೃ༄
⋆ ˚。 ⋆୨୧˚
˗ˏˋ ♡ ˎˊ˗
🫧 𐙚 ˚ ༘
✧・゚: *✧・゚:*
✮ ⋆ ˚。𖦹
☾ ⋆ ˚。 ⋆
•᮫ᩘຼ 🫧
#sweetstrawberry
- ۳.۲k
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط