{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم تو اتوبان می‌رفتم دیدم یه بچه‌ای رو موتور خوابش برد

داشتم تو اتوبان می‌رفتم دیدم یه بچه‌ای رو موتور خوابش برده بود و داشت می‌افتاد باباش هم اصلا حواسش نبود.
رفتم کنارش هر چقدر بوق میزدم نمی‌فهمید.
آخرش رفتم جلوش و سرعتمو کم کردم تا ایستاد بهش گفتم: پس چرا حواست به بچه‌ات نیست؟!
یه دفعه دو دستی زد تو سرشو گفت: اصغر پس ننه‌ت کوووو؟!
دیدگاه ها (۹)

روز تولدم همه گفتن آرزو بکن شمعتو فوت کن .....چشمامو بستمو آ...

هوووووم

نکته امنیتیشخصی به من گفت که دوستش صدای گریه یک بچه را شب هن...

ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐـــﺴﯽ ﺍﺯ ﺩﺳـــــﺖ ﻣــﻦ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘــــﻪ؟ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﯿﻦ...

سرنوشت(ویو من)اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...هر بار چشمامو می...

اهم

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p4کوک:خب خب بفرما...

dark life = 33

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

پارت 6............

رمان آرام باش

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

رومان عشقم مافیا پارت 39 اخر این پارت اخر رومانم ھست از زبان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط