انگشتانم که لای ورق دیوان حافظ می رود..
انگشتانم که لای ورق دیوان حافظ می رود..
دستم می لرزد...
امابه خواجه می سپارم تا امید را ازدلم نگیرد..
دلم میخواهد همیشه بگوید...
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور...
دستم می لرزد...
امابه خواجه می سپارم تا امید را ازدلم نگیرد..
دلم میخواهد همیشه بگوید...
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور...
- ۱.۶k
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط