چندپارتی تهیونگ
پارت ۲
ات لبهاشو روی هم فشار داد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
ات بالاخره جواب داد:
ـ تهیونگ...
ـ هوم؟
ـ فردا دربارهش حرف میزنیم.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ باشه.
ـ الان فقط برو بخواب.
ـ باشه.
صدای قدمهاش دوباره دور شد.
ات پتو رو تا زیر چونهش کشید.
چشمهاشو بست.
اما درست قبل از اینکه خوابش ببره، خیلی آروم و طوری که خودش هم نفهمه چرا، زیر لب گفت:
ـ شب بخیر...
از پذیرایی صدای تهیونگ اومد:
ـ شب بخیر، ات.
و اون شب، برای اولین بار بعد از مدتها، فاصلهی بین تخت و کاناپه برای هر دوشون از همیشه بیشتر به نظر میرسید.
صبح، ات قبل از تهیونگ بیدار شد.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد دیشب چی شده.
دستش رو روی تخت کشید.
جای تهیونگ خالی بود.
همونطور که از دیشب خالی مونده بود.
ات نشست و موهاشو پشت گوشش زد.
برای چند لحظه فقط به جای خالی کنار خودش خیره شد.
بعد از تخت پایین اومد.
وقتی در اتاق رو باز کرد، اولین چیزی که دید تهیونگ بود.
هنوز روی کاناپه خوابیده بود.
یا حداقل ات فکر میکرد خوابه.
بدنش نصفه روی کاناپه افتاده بود و یه پتوی نازک روی خودش انداخته بود.
گردنش توی وضعیت بدی قرار گرفته بود.
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ گردنت درد میگیره...
تهیونگ همون لحظه چشمهاشو باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه ات روبهروش ایستاده.
آروم نشست.
ـ صبح بخیر.
ات چیزی نگفت.
رفت سمت آشپزخونه.
تهیونگ نگاهش کرد، ولی دنبالش نرفت.
چند دقیقه بعد ات دو تا فنجون چای روی میز گذاشت.
یکی برای خودش.
یکی هم جلوی صندلی تهیونگ.
تهیونگ به فنجون نگاه کرد.
بعد به ات.
ـ برای منم درست کردی؟
ات شونه بالا انداخت.
ـ اضافه اومده بود.
تهیونگ یه لبخند خیلی کوچیک زد.
ـ باشه.
نشست.
چند دقیقه هر دو ساکت بودن.
هیچکدوم نمیدونستن چی باید بگن.
بالاخره تهیونگ فنجونش رو روی میز گذاشت.
ـ ات...
ات همچنان به چای خودش نگاه میکرد.
ـ هوم؟
ـ میخوام درباره دیشب حرف بزنم.
ات نفس عمیقی کشید.
ـ حرف بزن.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
انگار پیدا کردن کلمهها براش سخت بود.
ـ من هیچ توجیهی ندارم.
ات چیزی نگفت.
ـ هرچی هم قبلش اتفاق افتاده باشه، هرچی گفته باشیم، هرچقدر هم عصبانی بوده باشم...
مکث کرد.
ـ من نباید دستم رو بلند میکردم.
ات بالاخره نگاهش کرد.
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
ـ اصلاً نباید این اتفاق میافتاد.
ات آروم گفت:
ـ خیلی عصبانی بودی.
ـ بودم.
ـ منم بودم.
ـ میدونم.
ـ چیزایی گفتم که نباید میگفتم.
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ شاید.
بعد مستقیم بهش نگاه کرد.
ـ ولی هیچ حرفی دلیل کار من نمیشه.
ات ساکت موند.
تهیونگ دستهاشو به هم فشار داد.
ـ وقتی دیدم ازم فاصله گرفتی...
صدایش آرامتر شد.
ـ همون لحظه فهمیدم چه کار کردم.
ات نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ تو از من ترسیدی.
ـ تهیونگ...
ـ دیدم.
چشمهاش شروع کرد به خیس شدن.
ـ دیدم چطوری عقب رفتی.
تهیونگ سریع صورتش رو برگردوند، انگار نمیخواست ات اشکهاشو ببینه.
ولی صداش دیگه مثل قبل محکم نبود.
ـ و از دیشب تا الان دارم به همون لحظه فکر میکنم.
ات چیزی نگفت.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد تهیونگ با صدای گرفتهای گفت:
ـ من قرار بود آدمی باشم که تو کنارش احساس امنیت کنی.
اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
ـ نه کسی که باعث بشه ازش فاصله بگیری.
ات برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
تهیونگ با پشت دست سریع اشکش رو پاک کرد.
ولی اشک بعدی هم پایین اومد.
این بار نتونست پنهانش کنه.
ـ ببخشید، ات...
صداش شکست.
ـ واقعاً ببخشید.
ات لبهاشو به هم فشار داد.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت و چند لحظه چیزی نگفت.
بعد با صدای لرزون ادامه داد:
ـ نمیخوام ازم بگذری فقط چون شوهرت هستم.
ات نگاهش کرد.
ـ نمیخوام بگی اشکال نداره وقتی اشکال داره.
یه نفس لرزون کشید.
ـ فقط میخوام بدونی خودم میدونم چقدر اشتباه کردم.
اشکهاش رو پاک کرد، اما دوباره چشمهاش پر شد.
ـ و اگه هنوز ناراحتی... حق داری.
ات آروم گفت:
ـ تهیونگ...
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ات چند لحظه به صورت خیسش نگاه کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
ـ من هنوز ناراحتم.
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ میدونم.
ـ هنوز ازت دلخورم.
ـ میدونم.
ـ ولی...
ات مکث کرد.
ـ نمیخوام اینطوری گریه کنی.
تهیونگ یه خندهی کوتاه و غمگین کرد.
ـ دست خودم نیست.
ات از جاش بلند شد.
چند قدم جلو رفت.
تهیونگ تکون نخورد.
ات روبهروش ایستاد.
ـ میتونی یه لحظه نگام کنی؟
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
ات لبهاشو روی هم فشار داد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
ات بالاخره جواب داد:
ـ تهیونگ...
ـ هوم؟
ـ فردا دربارهش حرف میزنیم.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ باشه.
ـ الان فقط برو بخواب.
ـ باشه.
صدای قدمهاش دوباره دور شد.
ات پتو رو تا زیر چونهش کشید.
چشمهاشو بست.
اما درست قبل از اینکه خوابش ببره، خیلی آروم و طوری که خودش هم نفهمه چرا، زیر لب گفت:
ـ شب بخیر...
از پذیرایی صدای تهیونگ اومد:
ـ شب بخیر، ات.
و اون شب، برای اولین بار بعد از مدتها، فاصلهی بین تخت و کاناپه برای هر دوشون از همیشه بیشتر به نظر میرسید.
صبح، ات قبل از تهیونگ بیدار شد.
چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد دیشب چی شده.
دستش رو روی تخت کشید.
جای تهیونگ خالی بود.
همونطور که از دیشب خالی مونده بود.
ات نشست و موهاشو پشت گوشش زد.
برای چند لحظه فقط به جای خالی کنار خودش خیره شد.
بعد از تخت پایین اومد.
وقتی در اتاق رو باز کرد، اولین چیزی که دید تهیونگ بود.
هنوز روی کاناپه خوابیده بود.
یا حداقل ات فکر میکرد خوابه.
بدنش نصفه روی کاناپه افتاده بود و یه پتوی نازک روی خودش انداخته بود.
گردنش توی وضعیت بدی قرار گرفته بود.
ات چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ـ گردنت درد میگیره...
تهیونگ همون لحظه چشمهاشو باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه ات روبهروش ایستاده.
آروم نشست.
ـ صبح بخیر.
ات چیزی نگفت.
رفت سمت آشپزخونه.
تهیونگ نگاهش کرد، ولی دنبالش نرفت.
چند دقیقه بعد ات دو تا فنجون چای روی میز گذاشت.
یکی برای خودش.
یکی هم جلوی صندلی تهیونگ.
تهیونگ به فنجون نگاه کرد.
بعد به ات.
ـ برای منم درست کردی؟
ات شونه بالا انداخت.
ـ اضافه اومده بود.
تهیونگ یه لبخند خیلی کوچیک زد.
ـ باشه.
نشست.
چند دقیقه هر دو ساکت بودن.
هیچکدوم نمیدونستن چی باید بگن.
بالاخره تهیونگ فنجونش رو روی میز گذاشت.
ـ ات...
ات همچنان به چای خودش نگاه میکرد.
ـ هوم؟
ـ میخوام درباره دیشب حرف بزنم.
ات نفس عمیقی کشید.
ـ حرف بزن.
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
انگار پیدا کردن کلمهها براش سخت بود.
ـ من هیچ توجیهی ندارم.
ات چیزی نگفت.
ـ هرچی هم قبلش اتفاق افتاده باشه، هرچی گفته باشیم، هرچقدر هم عصبانی بوده باشم...
مکث کرد.
ـ من نباید دستم رو بلند میکردم.
ات بالاخره نگاهش کرد.
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
ـ اصلاً نباید این اتفاق میافتاد.
ات آروم گفت:
ـ خیلی عصبانی بودی.
ـ بودم.
ـ منم بودم.
ـ میدونم.
ـ چیزایی گفتم که نباید میگفتم.
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ شاید.
بعد مستقیم بهش نگاه کرد.
ـ ولی هیچ حرفی دلیل کار من نمیشه.
ات ساکت موند.
تهیونگ دستهاشو به هم فشار داد.
ـ وقتی دیدم ازم فاصله گرفتی...
صدایش آرامتر شد.
ـ همون لحظه فهمیدم چه کار کردم.
ات نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ تو از من ترسیدی.
ـ تهیونگ...
ـ دیدم.
چشمهاش شروع کرد به خیس شدن.
ـ دیدم چطوری عقب رفتی.
تهیونگ سریع صورتش رو برگردوند، انگار نمیخواست ات اشکهاشو ببینه.
ولی صداش دیگه مثل قبل محکم نبود.
ـ و از دیشب تا الان دارم به همون لحظه فکر میکنم.
ات چیزی نگفت.
چند ثانیه سکوت گذشت.
بعد تهیونگ با صدای گرفتهای گفت:
ـ من قرار بود آدمی باشم که تو کنارش احساس امنیت کنی.
اشک از گوشهی چشمش پایین افتاد.
ـ نه کسی که باعث بشه ازش فاصله بگیری.
ات برای چند لحظه فقط نگاهش کرد.
تهیونگ با پشت دست سریع اشکش رو پاک کرد.
ولی اشک بعدی هم پایین اومد.
این بار نتونست پنهانش کنه.
ـ ببخشید، ات...
صداش شکست.
ـ واقعاً ببخشید.
ات لبهاشو به هم فشار داد.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت و چند لحظه چیزی نگفت.
بعد با صدای لرزون ادامه داد:
ـ نمیخوام ازم بگذری فقط چون شوهرت هستم.
ات نگاهش کرد.
ـ نمیخوام بگی اشکال نداره وقتی اشکال داره.
یه نفس لرزون کشید.
ـ فقط میخوام بدونی خودم میدونم چقدر اشتباه کردم.
اشکهاش رو پاک کرد، اما دوباره چشمهاش پر شد.
ـ و اگه هنوز ناراحتی... حق داری.
ات آروم گفت:
ـ تهیونگ...
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ات چند لحظه به صورت خیسش نگاه کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
ـ من هنوز ناراحتم.
تهیونگ سرش رو تکون داد.
ـ میدونم.
ـ هنوز ازت دلخورم.
ـ میدونم.
ـ ولی...
ات مکث کرد.
ـ نمیخوام اینطوری گریه کنی.
تهیونگ یه خندهی کوتاه و غمگین کرد.
ـ دست خودم نیست.
ات از جاش بلند شد.
چند قدم جلو رفت.
تهیونگ تکون نخورد.
ات روبهروش ایستاد.
ـ میتونی یه لحظه نگام کنی؟
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۶۳.۵k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط