Road to Light - Return of the Empire [season ۱ (آغاز)(Part۹)]

🌑𝕽𝖔𝖆𝖉 𝖙𝖔 𝕷𝖎𝖌𝖍𝖙 - 𝕽𝖊𝖙𝖚𝖗𝖓 𝖔𝖋 𝖙𝖍𝖊 𝕰𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🌑
🌑(راهی به سوی نور _ بازگشت امپراتوری )🌑

& زود باش بگوو
* ببب باشه
سه روز دیگه ساعت ۱۲ شب
&کجا ؟
* کتاب خونه
& آفرین، به هیچ کس حتا خانوم نمیگی من امشب اینجا بودن ، فهمیدی ؟!!
* ااا آره
& شب خوش
از اتاقش اومدم بیرون ، همیشه خدا باید با اعصاب و روان من بازی کنه هه ؛ بیخیال، الان باید برای سه روز دیگه برنامه ریزی کنم ، رفتم سمت اتاقم .

* چرا تپش قلب گرفتم 😐😐، روانی، کلا مثل آدم نمیتونه برخورد کنه ، ولی چقدر جذاب بود !! نکنه ، نکنه عاشقش شدم ، نه نه نه نه نه ، نباید تمرکزم رو از دست بدم ، من برای یه ماموریت مهم تر اینجام ، نباید خودمو درگیر این چرندیات کنم !!
ولی فرانک برای چی این اطلاعات رو میخواست؟ میخواد چیکار کنه ؟؟!!
بیخیال اون زیاد مهم نیست ، فردا کله سحر باید برم پیش ارباب چارلز ، بهتره بگیرم بخوابم .

& از وقتی که از جای فیون اومدم یه دو سه ساعتی میگذره ، هنوز دارم به این فکر میکنم که چطوری تو دام بندازمش ، البته مشکل اصلی تو دام انداختن نبود ، مشکل اصلی این بود که احتمال زیاد این دیدار تو بخش ممنوعه انجام بشه و اینجوری سخت میشه ادوارد رو بدون اینکه کسی مشکوک شه به اونجا برد !! ذهنم همینجوری مَشغول بود ، رو صندلی نشستم ، چرا هیچی به ذهنم نمیرسه اههههه
بیخیال ، بهتره بگیرم بخوابم ، فردا یه فکری براش میکنم ، آره بهتره ، شاید وقتی ادوارد رو ببینم و شخصیت اونو بسنجم بتونم یه راهی پیدا کنم !!
لباسام رو عوض کردم و گرفتم خوابیدم.

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم ،ساعت پنج و نیم بود، سرم خیلی درد میکرد ، از تخت اومدم بیرون رفتم جلو اینه ، اخخخخخ دیشب دوباره یادم رفته بود که لباسام رو در بیارم ، لعنتی چروک شدن!!
دست و صورتم رو شستم ، در کمد چوبی رو باز کردم ، چند دست پیراهن و شلوار بود ، یه دست پیراهن و شلوار رو برداشتم و بالا پوشی که توی کمد بود رو پوشیدم ، موهامو شونه کردم و به طرف اتاق غذا خوری رفتم ، توی سالن اصلی یه ساعت بود ، هنوز ده دقیقه به شیش مونده بود ، بیخیال میرم میشینم تا مادر بزرگ بیاد ، رفتم و توی سالن غذا خوری نشستم .
ده دقیقه بعد مادر بزرگ از در وارد شد دقیقا راس ساعت ، سریع از جام بلند شدم و سلام دادم
_ سلام مادر بزرگ ، صبحتون بخیر
@ سلام ادوارد ، صبح شماهم بخیر ، از کی اینجایی ؟
_از ده دقیقه قبل
@ چه سحر خیز ، بشین ، الان خدمتکارا صبحانه رو میارن
_ چشم مادر بزرگ
مادر بزرگ نشست و بعد اون منم نشستم .


#𝕽𝖔𝖆𝖉_𝖙𝖔_𝕷𝖎𝖌𝖍𝖙_𝕽𝖊𝖙𝖚𝖗𝖓_𝖔𝖋_𝖙𝖍𝖊_𝕰𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊


#داستان
#فانتزی
#عاشقانه
#جادویی
#درام
#فانتزی
#اکشن
#پادشاهی
#امپراطوری
دیدگاه ها (۶)

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

رومان عشق پنهانی (پارت5)

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۲

انتخابی بی بازگشت. Part.3

همسر غیره منتظره

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

پشت مرز های مارالیا قسمت ۱ از زبان لوسین خب من تازه اومدم به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط