داستان های کهن
#مرزبان نامه
#قسمت # ۵#
#نوخره
مرزبان گفت ای پادشاه انسان باید درانتخاب دوستان دقت کنن تا قصه نوخره تکرار نشود وان قصهدچنین است
در روزگار گذشته درشام
مشاوره پادشاه که نوخره نام داشت
روزی مردی خوش چهره وخوش صحبت از سرزمین دور به شام امد ارزو داشتن مقامی در دبار راداشت و دانست برای نزدیکی به شاه از باب دوستی با نوخره شروع به زبانی کرد تعریف از نوخره کرد ونوخره هیچی توجه به چابلوسی او نمیکرد
باعث شدن مسافر طماع کینه نوخره به دل بگیرد
وتصمیم به گرفتن انتقام از کینه از اوشد
ویک نامه پادشاه نوشت که نوخره بیماری خطرناک پوستی دارد.
وپادشاه زودبارور هم زود قبول کرد مانع ازحضور نوخره از درباره شد
نوخره شروع به تحقیق کرد چرا رفتارپادشاه تغییر کرد پی به ماجارا برد
نوخره برای اثبات سلامتیش بزرگان را دعوت کرد و بدنش رانشان داد که بیماری ندارد
بزرگان به نزد پادشاه رفتن گفتن نوخره سلامت است وهیچ بیماری ندارد وپادشاه اجازه حضور به نوخره داد ولی مثل سابق با نوخره رفتار نمیکرد بسیارسرد بودبا نوخره
نوخره که این چنین دید برای همیشه شام راترک کرد.اری برادر برخی دوستان این چنین هستن وبرخی از مشاوران هم مثل قصه عمو نا بکار نباشد واین قصه این ست پادشاه نزدیک مرگش بودپسر نوجوانش رابه برادر ش سپرده از برادرخواست تا رسیدن زمان پادشاهی پسر ش وکشور مراقبت کند برادر باجان، دل قبول کرد وپادشاه فوت کرد
مدتی گذشت اما سلطنت وثروت چشم برادر را کور کرد وتصمیم از بین بردن برادرزاده را کرد وروزی به بهانه شکار قصر را ترک کردن و وبا زدن سنگ به پشت سر شاهزاده، اورا زخمی کرد ونیمه جان رها کرد
بعد از ساعتی شاهزاده به هوش امد در حالیکه به علت ضربه به سرش نابینا شده بودشاهزاده هرطور که بود خود را به درخت رساند و از ترس حمله حیوانات وحشی به بالادرخت رفت
امادرخت محل زندگی پریان بود
شاهزاده گفتگو پریان شنید ریس پریان گفت آیا میدانید شاهزاده به وسیله عمو ناجوان مردش نابینا شد وحالا وظیفه ماست که از شاهزاده حمایت کنیم...
#قسمت # ۵#
#نوخره
مرزبان گفت ای پادشاه انسان باید درانتخاب دوستان دقت کنن تا قصه نوخره تکرار نشود وان قصهدچنین است
در روزگار گذشته درشام
مشاوره پادشاه که نوخره نام داشت
روزی مردی خوش چهره وخوش صحبت از سرزمین دور به شام امد ارزو داشتن مقامی در دبار راداشت و دانست برای نزدیکی به شاه از باب دوستی با نوخره شروع به زبانی کرد تعریف از نوخره کرد ونوخره هیچی توجه به چابلوسی او نمیکرد
باعث شدن مسافر طماع کینه نوخره به دل بگیرد
وتصمیم به گرفتن انتقام از کینه از اوشد
ویک نامه پادشاه نوشت که نوخره بیماری خطرناک پوستی دارد.
وپادشاه زودبارور هم زود قبول کرد مانع ازحضور نوخره از درباره شد
نوخره شروع به تحقیق کرد چرا رفتارپادشاه تغییر کرد پی به ماجارا برد
نوخره برای اثبات سلامتیش بزرگان را دعوت کرد و بدنش رانشان داد که بیماری ندارد
بزرگان به نزد پادشاه رفتن گفتن نوخره سلامت است وهیچ بیماری ندارد وپادشاه اجازه حضور به نوخره داد ولی مثل سابق با نوخره رفتار نمیکرد بسیارسرد بودبا نوخره
نوخره که این چنین دید برای همیشه شام راترک کرد.اری برادر برخی دوستان این چنین هستن وبرخی از مشاوران هم مثل قصه عمو نا بکار نباشد واین قصه این ست پادشاه نزدیک مرگش بودپسر نوجوانش رابه برادر ش سپرده از برادرخواست تا رسیدن زمان پادشاهی پسر ش وکشور مراقبت کند برادر باجان، دل قبول کرد وپادشاه فوت کرد
مدتی گذشت اما سلطنت وثروت چشم برادر را کور کرد وتصمیم از بین بردن برادرزاده را کرد وروزی به بهانه شکار قصر را ترک کردن و وبا زدن سنگ به پشت سر شاهزاده، اورا زخمی کرد ونیمه جان رها کرد
بعد از ساعتی شاهزاده به هوش امد در حالیکه به علت ضربه به سرش نابینا شده بودشاهزاده هرطور که بود خود را به درخت رساند و از ترس حمله حیوانات وحشی به بالادرخت رفت
امادرخت محل زندگی پریان بود
شاهزاده گفتگو پریان شنید ریس پریان گفت آیا میدانید شاهزاده به وسیله عمو ناجوان مردش نابینا شد وحالا وظیفه ماست که از شاهزاده حمایت کنیم...
- ۲.۰k
- ۰۶ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط