{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت «بال» تنها غم ِ غربت به پرستوها داد
انکه مردم نشناسند تورا غربت نیست

غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد
عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟! نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد
از : فاضل نظری
دیدگاه ها (۶)

فاضل نظری :ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»به «گرفتا...

* ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون"باد"به "گرفتــــــار رهای...

* ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون"باد"به "گرفتــــــار رهای...

ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون «باد»به «گرفتار رهایی» نت...

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»به «گرفتار رهایی» نت...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون بادبه گرفتار رهایی نتوان گف...

...ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»به «گرفتار رهایی»...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون «باد»به «گرفتار رهایی» نتوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط