(بازی تلخ تکرار)p4
#part_4
کاترین
انگار از چشمام میخوند الان دقیقا چمه
–میتونیم دوست باشیم؟
زمزمه وار گفتم:دوست؟
–آره دوست
دستشو بالا آورد و گفت :من لونام از آشنایی باهات خوشبختم
با تعجب نگاش میکردم،چه سریع!
دستشو گرفتمو گفتم:منم..کاترینم
بازم لبخند زد
–میتونم شمارت رو داشته باشم کاترین؟
خب نمیدونستم چی بگم،خیلی سریع انگار از آسمون یه دوست افتاد جلو پام!
شمارمم دادمو شمارش رو گرفتم
کلی باهام حرف زد و من کم حرف تر از این حرفا بودم که چیزی پیدا کنم تا راجبش حرف بزنم!
در آخر که هوا روبه تاریکی بود ازم خداحافظی کرد و رفت.
به ساعت مچیم نگاه کردم..ساعت۶ بود
بازم نمیرفتم خونه!
تصمیم گرفتم برم به کتابخونهای که این نزدیکیا بود تا چندتا کتاب بگیرم
یکی دو ساعتی هم تو کتابخونه بودم..فکر کنم کافی بود.
تصمیم گرفتم پیاده برگردم ،اما نزدیکیای خونه که بودم بارون شدیدی گرفت کتابا رو بالا سرم گرفتمو بقیه راه رو بدو بدو رفتم سمت خونه
درو باز کردم ،مثل موش آب کشیده شده بودم
بی حواس به اطراف به کتابای خیس شده تو دستم نگاه میکردم و سمت پله ها حرکت میکردم که محکم با چیزی برخورد کردم
با اخم سر بلند کردم که داد و بیدا کنم اما با یه غریبه روبهرو شدم!
–کاترین برگشتی دخترم؟
به پدرم نگاه کردم
–بله
–دیر کردی
با اخم به پدرم نگاه کردمو گفتم :کار داشتم
بعد دوباره به اون غریبه چشم دوختم
بالاخره اون مرده غریبه زبون باز کرد و گفت:دخترتونه؟
–آره دخترمه
دستشو بالا آورد
یه نگاه به دستش کردم و یه نگاه به صورت تخس و جدیش
بی اهمیت از کنارش رد شدم..اینم یکی از شرکاش بود یکی مثل خودش.
کاترین
انگار از چشمام میخوند الان دقیقا چمه
–میتونیم دوست باشیم؟
زمزمه وار گفتم:دوست؟
–آره دوست
دستشو بالا آورد و گفت :من لونام از آشنایی باهات خوشبختم
با تعجب نگاش میکردم،چه سریع!
دستشو گرفتمو گفتم:منم..کاترینم
بازم لبخند زد
–میتونم شمارت رو داشته باشم کاترین؟
خب نمیدونستم چی بگم،خیلی سریع انگار از آسمون یه دوست افتاد جلو پام!
شمارمم دادمو شمارش رو گرفتم
کلی باهام حرف زد و من کم حرف تر از این حرفا بودم که چیزی پیدا کنم تا راجبش حرف بزنم!
در آخر که هوا روبه تاریکی بود ازم خداحافظی کرد و رفت.
به ساعت مچیم نگاه کردم..ساعت۶ بود
بازم نمیرفتم خونه!
تصمیم گرفتم برم به کتابخونهای که این نزدیکیا بود تا چندتا کتاب بگیرم
یکی دو ساعتی هم تو کتابخونه بودم..فکر کنم کافی بود.
تصمیم گرفتم پیاده برگردم ،اما نزدیکیای خونه که بودم بارون شدیدی گرفت کتابا رو بالا سرم گرفتمو بقیه راه رو بدو بدو رفتم سمت خونه
درو باز کردم ،مثل موش آب کشیده شده بودم
بی حواس به اطراف به کتابای خیس شده تو دستم نگاه میکردم و سمت پله ها حرکت میکردم که محکم با چیزی برخورد کردم
با اخم سر بلند کردم که داد و بیدا کنم اما با یه غریبه روبهرو شدم!
–کاترین برگشتی دخترم؟
به پدرم نگاه کردم
–بله
–دیر کردی
با اخم به پدرم نگاه کردمو گفتم :کار داشتم
بعد دوباره به اون غریبه چشم دوختم
بالاخره اون مرده غریبه زبون باز کرد و گفت:دخترتونه؟
–آره دخترمه
دستشو بالا آورد
یه نگاه به دستش کردم و یه نگاه به صورت تخس و جدیش
بی اهمیت از کنارش رد شدم..اینم یکی از شرکاش بود یکی مثل خودش.
- ۱۶.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط