چندپارتی(وقتی خون آشامه و تویه مراسم....)پارت آخر
یک روز و نصفی بود که تو راه بودین
ات:واایی.... خسته شدمااا
لینو:نمیخوای پیاده شیم ی چیزی بخوریم؟
ات:ارهه... گرسنمه
لینو جلوی یه شیرینی فروشی پیاده شد
توهم پیاده شدی و رفتین داخل
لینو:چی میخوای؟
ات:آمم... بابل تی و چیز کیک
کارتو داد بفروشنده
ات:نهه.... صب کن.... خودم حساب میکنم
لینو:حرفشم نزن... بحساب من
ات:نمیشه که
لینو:عزیزم... من حساب میکنم
باچشمای درشت شده بهش خیره شدی و تعجب کرده بودی
اخه اولین باری بود که وقتی خودتون دوتا بودین اینطوری صدات کرده بود
خندیدی و سرتو پایین انداختی
راستشو بگم خیلی هم ازش بدت نمیومد(دوستش داشتی)
پرش زمانی:نزدیک باغ
تو راه میخواست بهت اعتراف کنه ولی موقعیتش پیش نیومد
پس بیخیال شد
رسیدین باغ و پیاده شدین
به بقیه سلام کردبن
ات:سلام سلام
بقیه:سلام خانم لی... خوش اومدید
وارد باغ شدین و رفتین نشستین
فضای باف خیلی رویایی بود و بنظر لینو بهترین حالت برای اعتراف بود
از قبل یه حلقه برات خریده بود که مختو بزنه و بهت بده تا شاید قبول کنی
منتظر بود همه برن تا بتونه کارشو انجام بده
بلاخره هر کسی با کاپش رفت یجایی و تو و لینو مونده بودین
ات:خب... همه رفتن.... کجا بریم؟
چیزی نگفت
یهو برگشت سمتت و دستاتو گرفت
ات:چیه؟
لینو:ببین.... من دوستت دارم
از شدت تعجب لپات سرخ شدن
آب دهنتو به سختی قورت دادی و بهش خیره شدی
باورت نمیشد که یه خونآشام عاشقت شده! نه بخاطر اینکه خونآشام بود واسه اینکه چجوری تونسته بود ی دلشو ببری
بهش خیره شدی ولی زبونت بند اومده بود
انگشتر جلوت گرفت و چشماشو بست و گفت:دوستت دارم ات
لکنت گرفتی:ا...م...خب...
لینو:حسی بهم نداری؟
چیزی نگفتی
یهو پریدی بغلش
بغضت گرفت وای جلوی خودتو گرفتی
تاحالا کسی بهت اعتراف نکرده بود و تاحالا هم همچین حسی بکسی نداشتی
اروم موهاتو نوازش کرد
از تو بغلش بیرون اومدی و بهش زل زدی
لبخند زدی و بعلامت تایید سرتو تکون دادی
برقی تو چشماش زد و اروم دستشو دور کمرت حلقه کرد
اون یکی دستشو جلوی صورتت گذاشت و چشماشو بست و لبشو سمت صورت اوورد
چشماتو بستی و آب دهنتو قورت دادی
لبشو محکم چسبوند بلبات
باهاش همکاری کردی
دستاتو دورگردنش حلقه کردی و لبتو محکم تر بلبش چسبوندی
چسبوندت بدیوار و بکارش ادامه داد
ارهه.... حسن واقعی بود... عاشق شده یودی.... عاشق یه خوناشام.... برات حیرت آور بود.... نمیدونستی در آینده چی در انتظارته.....از آیندت با لینو خبری نداشتی.... نمیدونستی چی در انتظارته.... عاشق شده بودی....قلبت به تاپ تاپ افتاده بود.... ولی عاشقش بودی
لبشو از روی لبت ور داشت و دستتو گرفت و اروم حلقه رو دستت کرد
با اشتیاق بهش نگاه کردی لبخند زدی
بهت یه لبخند عمیق زد و پیشونیتو بوسید
دستتو گرفت و بردت سمت ماشین
سوار شدین رفتین دور دور
پایان
ممنون از اینکه تا اینجا همراهم بودی و شریک این سناریو من شدی....
از صمیم قلب دوستت دارم و امیدوارم بازم بتونم برات سناریو بنویسم🥲✨
عاشقتم باییی💗✨
ات:واایی.... خسته شدمااا
لینو:نمیخوای پیاده شیم ی چیزی بخوریم؟
ات:ارهه... گرسنمه
لینو جلوی یه شیرینی فروشی پیاده شد
توهم پیاده شدی و رفتین داخل
لینو:چی میخوای؟
ات:آمم... بابل تی و چیز کیک
کارتو داد بفروشنده
ات:نهه.... صب کن.... خودم حساب میکنم
لینو:حرفشم نزن... بحساب من
ات:نمیشه که
لینو:عزیزم... من حساب میکنم
باچشمای درشت شده بهش خیره شدی و تعجب کرده بودی
اخه اولین باری بود که وقتی خودتون دوتا بودین اینطوری صدات کرده بود
خندیدی و سرتو پایین انداختی
راستشو بگم خیلی هم ازش بدت نمیومد(دوستش داشتی)
پرش زمانی:نزدیک باغ
تو راه میخواست بهت اعتراف کنه ولی موقعیتش پیش نیومد
پس بیخیال شد
رسیدین باغ و پیاده شدین
به بقیه سلام کردبن
ات:سلام سلام
بقیه:سلام خانم لی... خوش اومدید
وارد باغ شدین و رفتین نشستین
فضای باف خیلی رویایی بود و بنظر لینو بهترین حالت برای اعتراف بود
از قبل یه حلقه برات خریده بود که مختو بزنه و بهت بده تا شاید قبول کنی
منتظر بود همه برن تا بتونه کارشو انجام بده
بلاخره هر کسی با کاپش رفت یجایی و تو و لینو مونده بودین
ات:خب... همه رفتن.... کجا بریم؟
چیزی نگفت
یهو برگشت سمتت و دستاتو گرفت
ات:چیه؟
لینو:ببین.... من دوستت دارم
از شدت تعجب لپات سرخ شدن
آب دهنتو به سختی قورت دادی و بهش خیره شدی
باورت نمیشد که یه خونآشام عاشقت شده! نه بخاطر اینکه خونآشام بود واسه اینکه چجوری تونسته بود ی دلشو ببری
بهش خیره شدی ولی زبونت بند اومده بود
انگشتر جلوت گرفت و چشماشو بست و گفت:دوستت دارم ات
لکنت گرفتی:ا...م...خب...
لینو:حسی بهم نداری؟
چیزی نگفتی
یهو پریدی بغلش
بغضت گرفت وای جلوی خودتو گرفتی
تاحالا کسی بهت اعتراف نکرده بود و تاحالا هم همچین حسی بکسی نداشتی
اروم موهاتو نوازش کرد
از تو بغلش بیرون اومدی و بهش زل زدی
لبخند زدی و بعلامت تایید سرتو تکون دادی
برقی تو چشماش زد و اروم دستشو دور کمرت حلقه کرد
اون یکی دستشو جلوی صورتت گذاشت و چشماشو بست و لبشو سمت صورت اوورد
چشماتو بستی و آب دهنتو قورت دادی
لبشو محکم چسبوند بلبات
باهاش همکاری کردی
دستاتو دورگردنش حلقه کردی و لبتو محکم تر بلبش چسبوندی
چسبوندت بدیوار و بکارش ادامه داد
ارهه.... حسن واقعی بود... عاشق شده یودی.... عاشق یه خوناشام.... برات حیرت آور بود.... نمیدونستی در آینده چی در انتظارته.....از آیندت با لینو خبری نداشتی.... نمیدونستی چی در انتظارته.... عاشق شده بودی....قلبت به تاپ تاپ افتاده بود.... ولی عاشقش بودی
لبشو از روی لبت ور داشت و دستتو گرفت و اروم حلقه رو دستت کرد
با اشتیاق بهش نگاه کردی لبخند زدی
بهت یه لبخند عمیق زد و پیشونیتو بوسید
دستتو گرفت و بردت سمت ماشین
سوار شدین رفتین دور دور
پایان
ممنون از اینکه تا اینجا همراهم بودی و شریک این سناریو من شدی....
از صمیم قلب دوستت دارم و امیدوارم بازم بتونم برات سناریو بنویسم🥲✨
عاشقتم باییی💗✨
- ۲۳.۷k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط