داستان
چند ساعت بعد، همه به دعوت اما به خانهی مایکی رفتن.
مایکی: خب، امشب همه اینجا میمونین!
نابی: اجازشو تو گرفتی؟
مایکی: خونهی خودمه!
نابی: تسلیت میگم به خونهت.
مایکی: اصلاً چرا اومدی؟!
نابی: چون اما دعوتم کرد، نه تو، کلهپوک!
مایکی: برو بیرون!
نابی: خودت برو بیرون!
دراکن: اگه این دوتا رو از هم جدا نکنیم، تا فردا صبح هم ادامه میدن.
تاکهمیچی: من میتونم نابی رو آروم کنم.
مایکی: آره، چون فقط تویی که میتونی با این هیولا کنار بیای.
نابی: هیولا عمهته!
مایکی: عمهم خیلی هم خوبه!
نابی: پس ازش معذرت بخواه که برادرزادهش اینقدر رو اعصابه!
اما زد زیر خنده.
اما: وای خداااا! مایکی، چرا با همه خوبی جز این دختر؟! 😂
مایکی: چون خودش شروع میکنه!
نابی: دروغگو!
مایکی: زبوندراز!
نابی: شکمو!
مایکی: جادوگر!
نابی: بچهتنبل!
دراکن: خب، فیلم رو بذارین قبل از اینکه این دوتا سگ بشن! 😭
ادامه داره
مایکی: خب، امشب همه اینجا میمونین!
نابی: اجازشو تو گرفتی؟
مایکی: خونهی خودمه!
نابی: تسلیت میگم به خونهت.
مایکی: اصلاً چرا اومدی؟!
نابی: چون اما دعوتم کرد، نه تو، کلهپوک!
مایکی: برو بیرون!
نابی: خودت برو بیرون!
دراکن: اگه این دوتا رو از هم جدا نکنیم، تا فردا صبح هم ادامه میدن.
تاکهمیچی: من میتونم نابی رو آروم کنم.
مایکی: آره، چون فقط تویی که میتونی با این هیولا کنار بیای.
نابی: هیولا عمهته!
مایکی: عمهم خیلی هم خوبه!
نابی: پس ازش معذرت بخواه که برادرزادهش اینقدر رو اعصابه!
اما زد زیر خنده.
اما: وای خداااا! مایکی، چرا با همه خوبی جز این دختر؟! 😂
مایکی: چون خودش شروع میکنه!
نابی: دروغگو!
مایکی: زبوندراز!
نابی: شکمو!
مایکی: جادوگر!
نابی: بچهتنبل!
دراکن: خب، فیلم رو بذارین قبل از اینکه این دوتا سگ بشن! 😭
ادامه داره
- ۲.۶k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط