قسمت بیست و دو
ماهها گذشت.
رابطهی جونهو و مینجی هر روز صمیمیتر میشد و چهار دوستشان هم تقریباً همیشه کنارشان بودند.
یک روز بعد از کلاس، هر شش نفر در حیاط مدرسه نشسته بودند.
تههیون با خنده گفت: «من هنوز باورم نمیشه این دوتا بالاخره با هم شدن.»
سوآ جواب داد: «خودت که از اول فهمیده بودی.»
تههیون با افتخار سرش را بالا گرفت. «من از همون روز اول نابغهام.»
دویون خندید. «نه، فقط زیادی فضولی.»
سئولآ هم خندید.
مینجی رو به جونهو کرد. «دوستات همیشه همینقدر شلوغن؟»
جونهو بدون مکث گفت: «متأسفانه.»
تههیون اعتراض کرد: «هی! خودت یکی از مایی!»
همه خندیدند.
آن روزها ساده بودند.
بعد از مدرسه با هم قدم میزدند، برای امتحانها درس میخواندند و گاهی ساعتها درباره آینده حرف میزدند.
جونهو از علاقهاش به فناوری و ساختن یک شرکت بزرگ میگفت.
مینجی هم از رؤیایش برای پزشک شدن و کمک به بیمارها حرف میزد.
هر دو برای آیندهای که هنوز خیلی دور به نظر میرسید، برنامه داشتند.
و در تمام آن روزها، هیچکدام فکر نمیکردند روزی برسد که فاصلهای بزرگ میانشان ایجاد شود.
فاصلهای که قرار بود سالها ادامه پیدا کند.
ادامه دارد...
رابطهی جونهو و مینجی هر روز صمیمیتر میشد و چهار دوستشان هم تقریباً همیشه کنارشان بودند.
یک روز بعد از کلاس، هر شش نفر در حیاط مدرسه نشسته بودند.
تههیون با خنده گفت: «من هنوز باورم نمیشه این دوتا بالاخره با هم شدن.»
سوآ جواب داد: «خودت که از اول فهمیده بودی.»
تههیون با افتخار سرش را بالا گرفت. «من از همون روز اول نابغهام.»
دویون خندید. «نه، فقط زیادی فضولی.»
سئولآ هم خندید.
مینجی رو به جونهو کرد. «دوستات همیشه همینقدر شلوغن؟»
جونهو بدون مکث گفت: «متأسفانه.»
تههیون اعتراض کرد: «هی! خودت یکی از مایی!»
همه خندیدند.
آن روزها ساده بودند.
بعد از مدرسه با هم قدم میزدند، برای امتحانها درس میخواندند و گاهی ساعتها درباره آینده حرف میزدند.
جونهو از علاقهاش به فناوری و ساختن یک شرکت بزرگ میگفت.
مینجی هم از رؤیایش برای پزشک شدن و کمک به بیمارها حرف میزد.
هر دو برای آیندهای که هنوز خیلی دور به نظر میرسید، برنامه داشتند.
و در تمام آن روزها، هیچکدام فکر نمیکردند روزی برسد که فاصلهای بزرگ میانشان ایجاد شود.
فاصلهای که قرار بود سالها ادامه پیدا کند.
ادامه دارد...
- ۳.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط