{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فردی هنگام راه رفتن پایش به

فردی هنگام راه رفتن پایش به
سکه‌ای خورد.
تاریک بود فکر کرد طلاست.

کاغذی را آتش زد تا آن را ببیند.
دید ۲ ریالی است؛ بعد دید کاغذی که
آتش زده هزار تومانی بوده.

گفت: چی را برای چی آتش زدم!!

و این حکایت زندگی خیلی از ماهاست؛
که چیزهای با ارزش را برای چیزهای
بی‌ارزش آتش می‌زنیم و خودمان هم
خبر نداریم. 👌
دیدگاه ها (۱)

یک سگ زیادی ولگرد

007-پنهان در مه - پارت ۹۱

برادر ناتنی

I'm not jealous part 48جونگکوک بیچاره رسما روی جای بدش نشسته...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ (Last Part)صبح روز بعد، نور...

Sixteen

حتما بادیگارد بهشون گفته بود مه اینا از اون مهمون های مهم و ...

Novel panleo ♡ #part⁶¹ ♡『 paniz 』نگاهی به آینه‌‌ی آسانسور کر...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و....p19روم خیمه زد  و خم شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط