روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت:ای حکیم چرا همسرم یک گل ر
روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت:ای حکیم چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است و روز دیگر میمیرد اینقدر دوست دارد ولی من که هرروز برایش میمیرم وزنده میشم دوست ندارد؟ حکیم لبخندی زد و گفت:خیلی قشنگ بود با وایبر برام بفرستش
- ۱.۱k
- ۲۸ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط