ابلیس

part 98
خدمتکار خواست بره که چویا با صدایی گرفته گفت
+ به...دازای ساما هیچی نمیگی فهمیدی؟ نمی‌فهمه
" چشم "
خدمتکار رفت و چویا شیشه ها رو از دست پاش در آورد و همه جا رو خون مالی کرد و در نهایت زخمش رو با زحمت شست و با باند بست و رو تخت دراز کشید و کراپ مشکی رنگی تنش کرد و سعی کرد فکر نکنه امشب چی قراره بین اونا بگذره و همینطور به خواب رفت.
..............................................
آرایشش رو پاک کرد و نگاهی به دازای انداخت که کت و کراواتش رو در اوره و دو تا دکمه لباس سفیدش رو باز کرده و به دستاش تکیه داده و به یک جا خیره شده
لویی دامن لباسشو تو دستش گرفت و سمت دازای رفت که دازای آروم نگاهشو بالا آورد.
" امم‌‌... "
خواست چیزی بگه که دازای خودش بلند شد و پشتش ایستاد و بند لباسشو کشید و از کنارش گرفت که لباس عروس از تنش افتاد و کمربند خودشو باز کرد و کلافه دستی لای موهاش برد...اولین بار نیست که قراره شبش رو با لویی بگذرونه ولی اون موقع چویا تو زندگیش نبود و اگرم بود حس الانو بهش نداشت...براش سخت بود
لویی سمتش برگشت و منتظر نگاهش کرد و دازای خیلی آروم زیر لب زمزمه کرد
_ منو ببخش چویا!
لباشو روی لبای لویی گذاشت و همون لحظه کمرشو چنگ زد و در هین بوسیدنش با چشمای باز به پلک های رو هم رفته لویی نگاه کرد...
میگن عشقی نباشه بوسه ای در کار نیست اما اگر اجباری باشه چشما رو هم قرار نمیگیره و این خلاصه کوتاهی از عشق یه بوسه ست!
رو تخت انداختش و از پشت لباس زیرشو باز کرد و پیرهن خودش رو هم از تنش در آورد...
( ادامه در کامنت... )
...............................................
چشماشو باز کرد و ساعد دستشو از رو پیشونیش برداشت و رو تخت نشست که لویی رو کنارش خوابیده دید. موهاش بهم ریخته بود و کل تنش پر از کیس مارک بود
از جاش بلند شد و دوش کوتاهی گرفت و بعد از لباس پوشیدن از اتاقش بیرون رفت و داشت از پله ها پایین میرفت که خدمتکاری قد کوتاه جلوشو گرفت
" دازای ساما...چویا سان گفتن که بهتون نگم ولی... "
دازای اخم کرد و به محض شنیدن اسمش توجه کرد و گفت
_ چی؟ چیو به من نگی؟
" لطفا نگید از من شنیدید "
_ الان هیچ صبر حوصله ای ندارم...یا میگی یا اخراجت کنم کدومش؟
خدمتکار با لرزش گفت
" دیشب چویا سان همه چیو تو اتاق مشترک قبلی شما شکوند و شیشه ها زخمیش کردنو به من اجازه ندادن که برم زخماشونو ببندم "
دازای آهی کشید و همون پله رو دوباره بالا رفت و وارد اتاق شد و چویا رو با اون نیم تنه و شلوارک کوتاه دید یه تای ابروشو بالا داد .
چویا بلند شد و پتو رو دور خودش پیچید و تعظیم کرد
+ دازای ساما...لطفا در بزنید
_ سان...دازای سان
+ ولی شما...
_ چیزیه که من دستور دادم...مشکلی هست؟
+ خیر!
_ پتو رو بنداز کنار من تموم وجود تورو دیدم
+ ب...بحث این نیست شما متاهلید من نباید جلو شما...
دازای خواست دستشو بگیره که چویا عقب کشید
+ گفتم شما متاهلید...من نمیتونم به لویی سان خیانت کنم...شما هم لطفا انقدر به من نزدیک نشید تا اونجایی که اطلاع دارم لویی سان از من چندان خوششون نمیاد بهتره فاصله ام رو باهاتون حفظ کنم.
_ تو چت شده؟
+ همین الان توضیح دادم دازای سان
_ پس الان فقط همکاریم اره؟
+ درسته
_ داری ازم فرار میکنی؟
+ خیر من فقط دارم رابطه همکار بودنو حفظ میکنم به علاوه شما جانشین رئیس هستید من در حد شما نیستم
دازای عصبی شد اما نشون نداد بلکه چشماش از حرص رنگ قرمز به خودشون گرفتن...با لحن تند اما آرومی گفت
_ پس زانو بزن
چویا گیج شد که دازای دوباره گفت
_ زانو بزن
چویا زانو زد و دازای شرابی رو از رو میز برداشت که نصفه بود. رو کفشش ریخت و شیشه رو روی زمین پرت کرد که صدای شکستنش لرزی به تن چویا انداخت
_ تمیزش کن
چویا هنگ کرد و از پایین به دازای نگاه کرد
_ نشنیدی چویا سان؟ من با زیر دستام اینطوری رفتار میکنم...حالا که میخوای رابطه رئیسو زیر دست داشته باشیم...باشه من قبول میکنم
+ ولی دازای سان...
_ یه رئیس یک بار دستور میده...تو هم وظیفه ات عمل کردنه زود باش وقت ندارم.‌..تمیزش کن!
چویا خم شد و زبونشو رو کفشش کشید و کامل کفششو تمیز کرد
دازای لبخند رضایت بخشی زد و از چونه اش گرفت و با لحن سرد و غریبه ای گفت
_ از این به بعد همینه...روزای خوش تو توی مافیا تموم شد چویا سان.
+ ه...ها؟
_ قبلا زیر نظر من بودی...ولی ما که همکاریم لزومی نداره من ازت پشتیبانی کنم پس این اتاق و اتاق شخصی خودتم ازت گرفته میشه دیگه حق نداری بدون اجازه پاتو توی این عمارت بزاری...خوابگاه تو توی مافیاست اما تنها لطفی که بهت میکنم پس گرفتن جایگاه قبلیته...به مافیا خوش اومدی چویا...دازای مهربون دیگه تموم شد!
________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۹۷)

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت دو. دازای بدونه نگاه به چوی...

بهار بدون تو

[•] عمارت عشق [•] part:  ²⁰از اتاق پدرش بیرون اومد. تلوتلوخو...

ابلیس

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۶وسوسه عشق🥀اکوتاگاوا بود . همه از دیدنش شوکه بودن جز م...

تنها در کوچه࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛𑩓 ࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚ְְְְְְְְְׅׅׅׅׅׅׅ⃛...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط