{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخند قاتل

لبخند قاتل
پارت³³

ویو جونگ‌کوک
همین که از انبار بیرون اومدیم، بارون شدیدتر شد.
یونگی با ماشین جلوی در منتظر بود.

° زود باش، قبل از اینکه پلیس برسه.

بی‌توجه سری تکون دادم.
اما...
نگاهم روی سلین ثابت مونده بود.
هنوز کتم روی شونه‌هاش بود.
برای چند ثانیه فقط نگاش کردم.
بعد بدون اینکه چیزی بگم، سوار ماشین شدم.

ویو سلین
ماشین مشکی آروم از کنارمون رد شد.
تا آخرین لحظه...

نگاهم به شیشه دودی ماشین بود.
چرا...
هر بار که میره...
یه حس عجیبی پیدا می‌کنم؟
کلارا آروم به بازوم زد.

~ سلین...

^ هوم؟

~ هنوز داری نگاش می‌کنی؟

جا خوردم.

^ مگه دیوونه‌م؟

کلارا لبخند شیطونی زد.

~ نه... فقط یه کم مشکوکی.

چشم‌غره‌ای بهش رفتم.

^ ساکت شو.

ویو جونگ‌کوک
چند دقیقه بعد...
گوشی جیمین زنگ خورد.

جیمین: خبر بد...

• چی شده؟

جیمین: یه نفر قبل از شما وارد انبار شده بود.

اخم کردم.

• بعد؟

جیمین: هیچ اثری از هویتش نیست...

انگار اصلاً وجود نداشته.
یونگی زیر لب لعنتی گفت.
جیمین دوباره ادامه داد:

جیمین: ولی یه چیز پیدا کردیم...
یه گردنبند.

سریع گفتم:
• عکسشو بفرست.

چند ثانیه بعد...
عکس روی صفحه گوشیم ظاهر شد.
قلبم از تپش ایستاد.
همون گردنبند...
همون ستاره نقره‌ای...
لب‌هام بی‌اختیار تکون خورد.

• غیرممکنه...

یونگی گوشی رو از دستم گرفت.
چند لحظه نگاه کرد.

بعد با ناباوری گفت:

° این... مال اونه...


ویو سلین
وقتی به خونه رسیدم، مستقیم رفتم اتاقم.
هنوز کتش روی شونه‌هام بود.
خواستم درش بیارم...
که چیزی از جیبش افتاد.
خم شدم.

یه فندک مشکی...
روی بدنه‌اش فقط یه حرف حک شده بود.
JK
با انگشتم روش کشیدم.
چشامو بستم و یاد اون لحظه افتادم که فاصلمون چقدر کم بود
بی اختیار لبخند بزرگی زدم

همون لحظه...
صدای پیام گوشیم اومد.
شماره ناشناس...

«کت مال منه...»

خشکم زد.
پیام دوم...

«فعلاً پیش خودت نگهش دار.»

قلبم محکم به سینه‌م کوبید.
این...
شماره جونگ‌کوک بود؟
یا...
یکی دیگه داشت بازیشون می‌داد؟

ویو مرد ناشناس
از پشت مانیتورها، تصویر سلین رو نگاه می‌کردم.
لبخند زدم.

؟: خوبه...
حالا خودش با پای خودش...
داره بهش نزدیک میشه.
اما خبر نداره...
آخر این راه...
فقط خون منتظرشه.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

لبخند قاتلپارت³²ویو سلیندستم هنوز از شدت ترس می‌لرزید.نگاهم ...

لبخند قاتلپارت³¹ویو سلینهمه جا تاریک شده بود.فقط نور کم‌رنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط