چند پارتی عضو نهمp1
نام چند پارتی : کپسول تنفسی عشق
تو ا/ت هستی زیبا ترین و خوش صدا ترین خواننده دختر در کی پاپ البته باید این هم بگم که خيلی خوش شانسی چون هم گروهی هات 8 تا فرشته ان اونا خیلی دوست دارن از روز اولی که اومدی مثل پرنسس ها باهات رفتار کردن و هر هشتاشون هواتو دارن هر شب دقیقا راس ساعت 8 باید براشون آهنگ بخونی وگرنه با بالشت توی سر و کلت میزنن وقتی ازشون می پرسی : «چرا؟» بهت میگن: «چون صدات شبیه فرشته هاست و با هر بار خوندن روحشون رو به پرواز در میاری و تو هم هیچ وقت نه نمیاری و با صدای بهشتیت براشون آواز می خونی اونا هم فقط چشماشون رو میبندن خودشون رو به تو می سپارن اکثر اوقات مینشینید کنار هم و از مشکلاتون برای هم می گید اما... تو تنها کسی هستی که همه چیز رو نمیگی و سال هاست که داری این مشکل بزرگ رو زیر یک لبخند مصنوعی پنهان می کنی تو در سیزده سالگی توسط طلبکاران پدرت توی جایی به مدت 1 ماه زندانی شدی دور از خانواده جایی که خورشید هرگز اونجا طلوع نمی کرد جایی که اکسیژنی برای تنفس وجود نداشت و ریه ی تو توی این 1 ماه خیلی دووم اوورد ولی بلاخره یک روز توانش تموم شد وقتی اکسیژنی وارد بینی ات نمی شد چطوری می تونست برات کار کنه و اکسیژن رو تبدیل کنه به هوایی تازه برای تنفس تو پس کم کم ریه ات شروع کرد به ضعیف شدن و تو به آسم مبتلا شدی روزی رو که به آسم مبتلا شدی رو به خوبی به یاد میاری یکی از روز ها توی این حبس یک ماهه یکدفعه احساس کردی که دیگه نمی تونی نفس بکشی احساس می کردی نفست توی گلوت گیر اُفتاده چند باری به گلوت چنگ زدی اما فایده ای نداشت به سختی از جات بلند شدی ولی نمی تونستی خودت رو به در برسونی که درخواست کمک کنی چون همه چیز برات مبهم و درهم ریخته بود پس باید سریعا یک فکر دیگه می کردی با چشم های خیس و خمارت به اطراف نگاهی انداختی که ناگهان چشمت اُفتاد به یک تیکه سنگ که گوشه ی اتاق رها شده بود به زحمت خودت رو بهش رسوندی اون رو توی دستت گرفتی و دستت رو مشت کردی و هر چه توان داشتی جمع کردی و سنگ رو با تموم قدرت به سمت در چوبی پرتاب و سنگ به در برخورد کرد و صدایی از خودش ایجاد کرد یکی از طلبکار ها متوجه این صدا شد به طرف در اومد و در رو باز کرد و با جسم بی جون و رنگ پریده ی تو کف زمین مواجه شد و با خودش گفت : « اگه بلایی سرش بیاد بدبخت میشیم» پس سریع اومد تورو از روی زمين سرد اتاق بلند کرد تورو توی جعبه ای گذاشت و جعبه رو توی کوچه های اطراف شهر رها کرد از شانس خوبت خانومی جوان داشت از اون کوچه رد می شد که متوجه صدای ناله های تو شد و به هر بد بختی بود در جعبه رو باز کرد تورو ازش بیرون اوورد و گفت : « حالت خوبه؟ چرا اینقدر زخمی شدی؟» خيلی بی جون آهسته گفتی : « خانوم لطفا کمکم کنید نمی تونم نفس بکشم» و بعد چشم های نیم بازت کاملا بسته شدن و آخرین صدایی که شنیدی صدای آمبولانس بود بله تو اون روز به بیمارستان رفتی و به مدت یک سال بستری بودی و پلیس ها روی پرونده ات کار می کردن تا اینکه بالاخره بعد یک سال خانواده ات رو پیدا کردی و زندگی ات به حالت عادی برگشت اما تو با بیماری تنفسی آسم به خونه برگشتی به مدت دو سال توسط بیماریت خیلی عذاب کشیدی تا اینکه بالاخره یکم بهتر شدی و آسم ات آروم گرفت و تصمیم گرفتی خواننده بشی و حالا تو یکی از بهترین خواننده ها در صنعت کی پاپ شده بودی از اون بهتر توی یکی از بهترین گروه های کی پاپ جا گرفته بودی اما هرگز درباره بیماری ات به اونا چیزی نگفته بودی تا اینکه...
تو ا/ت هستی زیبا ترین و خوش صدا ترین خواننده دختر در کی پاپ البته باید این هم بگم که خيلی خوش شانسی چون هم گروهی هات 8 تا فرشته ان اونا خیلی دوست دارن از روز اولی که اومدی مثل پرنسس ها باهات رفتار کردن و هر هشتاشون هواتو دارن هر شب دقیقا راس ساعت 8 باید براشون آهنگ بخونی وگرنه با بالشت توی سر و کلت میزنن وقتی ازشون می پرسی : «چرا؟» بهت میگن: «چون صدات شبیه فرشته هاست و با هر بار خوندن روحشون رو به پرواز در میاری و تو هم هیچ وقت نه نمیاری و با صدای بهشتیت براشون آواز می خونی اونا هم فقط چشماشون رو میبندن خودشون رو به تو می سپارن اکثر اوقات مینشینید کنار هم و از مشکلاتون برای هم می گید اما... تو تنها کسی هستی که همه چیز رو نمیگی و سال هاست که داری این مشکل بزرگ رو زیر یک لبخند مصنوعی پنهان می کنی تو در سیزده سالگی توسط طلبکاران پدرت توی جایی به مدت 1 ماه زندانی شدی دور از خانواده جایی که خورشید هرگز اونجا طلوع نمی کرد جایی که اکسیژنی برای تنفس وجود نداشت و ریه ی تو توی این 1 ماه خیلی دووم اوورد ولی بلاخره یک روز توانش تموم شد وقتی اکسیژنی وارد بینی ات نمی شد چطوری می تونست برات کار کنه و اکسیژن رو تبدیل کنه به هوایی تازه برای تنفس تو پس کم کم ریه ات شروع کرد به ضعیف شدن و تو به آسم مبتلا شدی روزی رو که به آسم مبتلا شدی رو به خوبی به یاد میاری یکی از روز ها توی این حبس یک ماهه یکدفعه احساس کردی که دیگه نمی تونی نفس بکشی احساس می کردی نفست توی گلوت گیر اُفتاده چند باری به گلوت چنگ زدی اما فایده ای نداشت به سختی از جات بلند شدی ولی نمی تونستی خودت رو به در برسونی که درخواست کمک کنی چون همه چیز برات مبهم و درهم ریخته بود پس باید سریعا یک فکر دیگه می کردی با چشم های خیس و خمارت به اطراف نگاهی انداختی که ناگهان چشمت اُفتاد به یک تیکه سنگ که گوشه ی اتاق رها شده بود به زحمت خودت رو بهش رسوندی اون رو توی دستت گرفتی و دستت رو مشت کردی و هر چه توان داشتی جمع کردی و سنگ رو با تموم قدرت به سمت در چوبی پرتاب و سنگ به در برخورد کرد و صدایی از خودش ایجاد کرد یکی از طلبکار ها متوجه این صدا شد به طرف در اومد و در رو باز کرد و با جسم بی جون و رنگ پریده ی تو کف زمین مواجه شد و با خودش گفت : « اگه بلایی سرش بیاد بدبخت میشیم» پس سریع اومد تورو از روی زمين سرد اتاق بلند کرد تورو توی جعبه ای گذاشت و جعبه رو توی کوچه های اطراف شهر رها کرد از شانس خوبت خانومی جوان داشت از اون کوچه رد می شد که متوجه صدای ناله های تو شد و به هر بد بختی بود در جعبه رو باز کرد تورو ازش بیرون اوورد و گفت : « حالت خوبه؟ چرا اینقدر زخمی شدی؟» خيلی بی جون آهسته گفتی : « خانوم لطفا کمکم کنید نمی تونم نفس بکشم» و بعد چشم های نیم بازت کاملا بسته شدن و آخرین صدایی که شنیدی صدای آمبولانس بود بله تو اون روز به بیمارستان رفتی و به مدت یک سال بستری بودی و پلیس ها روی پرونده ات کار می کردن تا اینکه بالاخره بعد یک سال خانواده ات رو پیدا کردی و زندگی ات به حالت عادی برگشت اما تو با بیماری تنفسی آسم به خونه برگشتی به مدت دو سال توسط بیماریت خیلی عذاب کشیدی تا اینکه بالاخره یکم بهتر شدی و آسم ات آروم گرفت و تصمیم گرفتی خواننده بشی و حالا تو یکی از بهترین خواننده ها در صنعت کی پاپ شده بودی از اون بهتر توی یکی از بهترین گروه های کی پاپ جا گرفته بودی اما هرگز درباره بیماری ات به اونا چیزی نگفته بودی تا اینکه...
۸.۲k
۲۷ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.