همه میرن و ننه بابای دامیانم با دمتریوس میرن یک جلسه و ان
همه میرن و ننه بابای دامیانم با دمتریوس میرن یک جلسه و انیا و دامیان تنهان ههههه انیا و دامیان هم تو بغل هم تو تخت خوابیدن
چند دقیقه بعد دامیان بیدار میشه و طبع معمول بلند میشه و میره قهوه درست میکنه
*نویسنده؛ دیشب کلی سرخ شده سر همین موضوع و الان دیگه حال نداره سرخ بشه*
دامیان داشت قهوه میخورد که انیا میاد بیرون: جنگ جهانی شده؟....*خمیازه
دامیان:چیمیگی تو آخه پاشو بیا واست شکلات داغ درست کردم
انیا: شکلات دآغغغغ!
دامیان: واقعا میخوای همینارو تا امشب بپوشی؟
انیا: خب لباساتو بده
دامیان: منظورم این نبوددد🍅🍅
انیا: خب پس چی؟
دامیان: برو به مامان بابات بگو لباس بیارن واست
انیا:اوناهم میگن چششششمممم
*نکته: چون دوتاشون تو ماموریتن*
دامیان:اینبار میدم دفعه بعد باید لباسم با خودت بیاری
انیا: باشه آقا داماد
دامیان: کثیفشون نکنننیییاااا🍅
انیا میره چند دقیقه بعد با یه لباس گننندههه و بلند میاد بیرون *لباس دامیان تا زانو هاش بود* و راستی دامیان گنده نبود انیا ریزه میزه بود
انیا:چطوره؟
دامیان سرخ میشه:ه..هرکی ندونه فکر میکنه چاقی
انیا:ععععهه؟ خودت چاقی!
دامیان دست انیا رو میگیره و میزاره رو شکمش:واقعا؟
انیا برای اولین بار سرخ میشه : و...ولم کننن باشه باشه حرفمو پس میگیرمممم
دامیان دست انیا رو ول میکنه: خوبه
انیا: ولی منم چاق نیستمممم
*انیا آخر لباسشو میگیره که ببرتش بالا که دامیان لبو میشه و سریع جلوشو میگیره: یادت رفته که شلوار نداری؟....
انیا:راست میگی... ولی چاق نیستمم
دامیان: باشه باشه
انیا: ببین چی شد. به خاطر تو شکلات داغم شکلات سرد شد
دامیان: عیب نداره بخورش
انیا: وای من باید بزنمت
دامیان: هیییععع چه غلطا
انیا: اوهوممم
انیا گوشیشو برمیداره و روی مبل میشینه
انیا: چی میخوری؟
دامیان: پاستا
انیا: طمعش مهم نیست؟
دامیان: همشون خوشمزن یکیو بخر
انیا:اوکی
دامیان: ام. بعد کی قرار حساب کنه؟
انیا: تو دیگه خیر سرت مرد خونه ای
دامیان: وای خدااا
انیا: حرف نباشه دارم میمیرم از گشنگی
انیا یه پاستا پستو میخره با همبرگر و سیبزمینی
دامیان: کیو دیدی که واسه صبحونه فست فود بخوره؟
انیا: منو تو
دامیان: هعی خداا
بعد سفارش دادن و پولشو حساب کردن
انیا همبرگرشو میاره بالا
دامیان: ببین لباسو کثیف کنی یکی میزنم در گوشت پرت شی اونور خونه
انیا: چه خشن
انیا: بخاطر این حرفت کل پولاتو خرج میکنمم😌😌
دامیان: همین پول غذایی که فکر میکنی گرونه فقط یک هزارم پولم بود تازه ماه بعدیم پولام بیشتر میشه
انیا: یه راهی پیدا میکنم حالا
بعد کلی خوردن و حرف زدن
انیا: آقایی نمیای خواستگاری؟
دامیان:وا فکر کردم شماها از ما خواستگاری کردین
ادامشم میزارم
چند دقیقه بعد دامیان بیدار میشه و طبع معمول بلند میشه و میره قهوه درست میکنه
*نویسنده؛ دیشب کلی سرخ شده سر همین موضوع و الان دیگه حال نداره سرخ بشه*
دامیان داشت قهوه میخورد که انیا میاد بیرون: جنگ جهانی شده؟....*خمیازه
دامیان:چیمیگی تو آخه پاشو بیا واست شکلات داغ درست کردم
انیا: شکلات دآغغغغ!
دامیان: واقعا میخوای همینارو تا امشب بپوشی؟
انیا: خب لباساتو بده
دامیان: منظورم این نبوددد🍅🍅
انیا: خب پس چی؟
دامیان: برو به مامان بابات بگو لباس بیارن واست
انیا:اوناهم میگن چششششمممم
*نکته: چون دوتاشون تو ماموریتن*
دامیان:اینبار میدم دفعه بعد باید لباسم با خودت بیاری
انیا: باشه آقا داماد
دامیان: کثیفشون نکنننیییاااا🍅
انیا میره چند دقیقه بعد با یه لباس گننندههه و بلند میاد بیرون *لباس دامیان تا زانو هاش بود* و راستی دامیان گنده نبود انیا ریزه میزه بود
انیا:چطوره؟
دامیان سرخ میشه:ه..هرکی ندونه فکر میکنه چاقی
انیا:ععععهه؟ خودت چاقی!
دامیان دست انیا رو میگیره و میزاره رو شکمش:واقعا؟
انیا برای اولین بار سرخ میشه : و...ولم کننن باشه باشه حرفمو پس میگیرمممم
دامیان دست انیا رو ول میکنه: خوبه
انیا: ولی منم چاق نیستمممم
*انیا آخر لباسشو میگیره که ببرتش بالا که دامیان لبو میشه و سریع جلوشو میگیره: یادت رفته که شلوار نداری؟....
انیا:راست میگی... ولی چاق نیستمم
دامیان: باشه باشه
انیا: ببین چی شد. به خاطر تو شکلات داغم شکلات سرد شد
دامیان: عیب نداره بخورش
انیا: وای من باید بزنمت
دامیان: هیییععع چه غلطا
انیا: اوهوممم
انیا گوشیشو برمیداره و روی مبل میشینه
انیا: چی میخوری؟
دامیان: پاستا
انیا: طمعش مهم نیست؟
دامیان: همشون خوشمزن یکیو بخر
انیا:اوکی
دامیان: ام. بعد کی قرار حساب کنه؟
انیا: تو دیگه خیر سرت مرد خونه ای
دامیان: وای خدااا
انیا: حرف نباشه دارم میمیرم از گشنگی
انیا یه پاستا پستو میخره با همبرگر و سیبزمینی
دامیان: کیو دیدی که واسه صبحونه فست فود بخوره؟
انیا: منو تو
دامیان: هعی خداا
بعد سفارش دادن و پولشو حساب کردن
انیا همبرگرشو میاره بالا
دامیان: ببین لباسو کثیف کنی یکی میزنم در گوشت پرت شی اونور خونه
انیا: چه خشن
انیا: بخاطر این حرفت کل پولاتو خرج میکنمم😌😌
دامیان: همین پول غذایی که فکر میکنی گرونه فقط یک هزارم پولم بود تازه ماه بعدیم پولام بیشتر میشه
انیا: یه راهی پیدا میکنم حالا
بعد کلی خوردن و حرف زدن
انیا: آقایی نمیای خواستگاری؟
دامیان:وا فکر کردم شماها از ما خواستگاری کردین
ادامشم میزارم
- ۴.۱k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط