پارت ۱۹۶
حدود پانزده دقیقه بعد، جونگکوک بالاخره چشمهاش رو باز کرد.
چند لحظه همونطور نشست و با چشمهای خوابآلود به روبهرو خیره شد، بعد بدون اینکه چیزی بگه از تخت بلند شد و مستقیم رفت سمت دستشویی.
ات که پشت میز نشسته بود و با لپتاپش کار میکرد، برای چند ثانیه نگاهش کرد و دوباره چشمش رو به صفحه دوخت.
چند دقیقه بعد جونگکوک از دستشویی بیرون اومد.
ات لپتاپ رو بست و از پشت میز بلند شد.
ـ «باید بریم پایین.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
هر دو شروع کردن به عوض کردن لباسها.
ات لباس مشکی سادهای پوشید و موهاش رو با دست مرتب کرد.
جونگکوک هم یه جاگر مشکی و تیشرت مشکی پوشید.
ات وقتی نگاهش به موهای جونگکوک افتاد، چند ثانیه با تعجب بهش خیره موند.
ـ «تو موهاتو شونه میکنی اصلاً؟»
جونگکوک دستی روی موهاش کشید.
ـ «با دستم مرتب کردم خب.»
ات با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «این رو میگی مرتب؟»
ـ «آره.»
ـ «خیلی خب...»
ات شونه رو از روی میز برداشت و به سمتش گرفت.
ـ «خم شو.»
جونگکوک یه ابرو بالا انداخت.
ـ «چرا؟»
ـ «خم شو دیگه.»
ـ «میخوای چیکار کنی؟»
ـ «موهات رو شونه کنم. یا ترجیح میدی همین شکلی بری پایین؟»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد و بعد با یه لبخند کوچیک خم شد.
ات هم شونه رو برداشت و شروع کرد موهاش رو مرتب کردن.
چون جونگکوک نزدیکش ایستاده بود، فاصلهشون خیلی کم شده بود.
ات با دقت موهاش رو شونه میکرد و هر چند ثانیه با دست چند تار مو رو کنار میزد.
ـ «تو واقعاً هیچوقت این کارو نمیکنی؟»
جونگکوک همونطور که خم بود گفت:
ـ «معمولاً نه.»
ـ «پس چطوری همیشه موهات این شکلی نیست؟»
ـ «شاید چون ژنتیکم خوبه.»
ات خندید.
ـ «خیلی از خودت راضیای.»
ـ «دروغ که نمیگم.»
ات آخرین قسمت موهاش رو شونه کرد.
ـ «خب، تموم شد. برو بالا.»
جونگکوک صاف ایستاد.
اما قبل از اینکه ات فرصت کنه شونه رو کنار بذاره، دستهاش رو دور کمر ات حلقه کرد.
ات با تعجب گفت:
ـ «جونگکوک؟»
جونگکوک بدون اینکه جواب بده، شروع کرد به بلند شدن.
ات هم همراهش از زمین بلند شد.
ـ «آخ!»
یه جیغ خفیف از بین لبهاش بیرون اومد و سریع دستهاش رو روی شونههای جونگکوک گذاشت.
جونگکوک در حالی که ات هنوز توی بغلش بود، یه دور دور خودش چرخید.
ات اول با تعجب نگاهش کرد، اما بعد خندهاش گرفت.
ـ «ولم کن دیوونه!»
جونگکوک هم خندید و دوباره چرخید.
ات این بار با خنده گفت:
ـ «جونگکوک!»
بالاخره جونگکوک نگهش داشت.
ات که هنوز میخندید، دستش رو از شونهی جونگکوک برداشت و شونه رو روی میز گذاشت.
بعد در حالی که سعی میکرد خندهاش رو جمع کنه، گفت:
ـ «پسرهی عوضی.»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «خودت گفتی خم شو.»
ـ «آره، برای شونه کردن موهات. نه برای اینکه منو بلند کنی.»
ـ «خب، منم که کاری نکردم.»
ـ «هیچی؟ من الان داشتم از دستت جیغ میکشیدم.»
ـ «ولی خندیدی.»
ات با یه نگاه معنیدار بهش خیره شد.
ـ «بریم پایین، دیر شد.»
جونگکوک خندید.
ـ «باشه.»
هر دو از اتاق بیرون رفتن و بعد از پلهها پایین رفتن.
وقتی به سالن رسیدن، بیشتر اعضای خانواده سر میز صبحانه نشسته بودن.
ات و جونگکوک کنار هم نشستن.
ـ «صبح بخیر.»
چند نفر جواب دادن.
مامان جونگکوک چند ثانیه به ات نگاه کرد.
بعد با لحنی سرد پرسید:
ـ «بالاخره حالت خوب شد؟»
ات نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ «بله. بهترم.»
ـ «خوبه. چون دیشب که صدات رو شنیدم، فکر کردم اتفاق خیلی بدی افتاده.»
ات چیزی نگفت.
فقط سرش رو کمی تکون داد و نگاهش رو به میز برگردوند.
مامان جونگکوک چند لحظه ساکت موند، بعد ادامه داد:
ـ «البته جونگکوک وقتی پای تو درمیونه، همیشه زیادی نگران میشه.»
ات باز هم چیزی نگفت.
اما این بار جونگکوک قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و سرش رو بلند کرد.
ـ «نکنه انتظار داشتی پیش زنم نباشم؟»
مادرش مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن.
فضای میز یکدفعه سنگین شد.
یونا که تا اون لحظه ساکت بود، بیتوجه به بحثی که بین جونگکوک و مادرش شکل گرفته بود، رو به ات کرد.
ـ «چه عجب. بالاخره گذاشتی جونگکوک رو ما هم ببینیم. یکم ولش کردی.»
ات آروم سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهای یونا نگاه کرد.
ـ «من هیچکسی رو نگه نداشته بودم که بخوام ولش کنم.»
یونا پوزخند زد.
ـ «جدی؟ چون دیشب وقتی همه پایین بودن، ظاهراً فقط یه نفر تصمیم گرفته بود پیشت بمونه.»
ات چند لحظه بهش خیره موند.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، یه پوزخند کوتاه زد و نگاهش رو به بشقابش برگردوند.
« خوشگلا ادامشو داخل کامنتا میذارم »
چند لحظه همونطور نشست و با چشمهای خوابآلود به روبهرو خیره شد، بعد بدون اینکه چیزی بگه از تخت بلند شد و مستقیم رفت سمت دستشویی.
ات که پشت میز نشسته بود و با لپتاپش کار میکرد، برای چند ثانیه نگاهش کرد و دوباره چشمش رو به صفحه دوخت.
چند دقیقه بعد جونگکوک از دستشویی بیرون اومد.
ات لپتاپ رو بست و از پشت میز بلند شد.
ـ «باید بریم پایین.»
جونگکوک سرش رو تکون داد.
هر دو شروع کردن به عوض کردن لباسها.
ات لباس مشکی سادهای پوشید و موهاش رو با دست مرتب کرد.
جونگکوک هم یه جاگر مشکی و تیشرت مشکی پوشید.
ات وقتی نگاهش به موهای جونگکوک افتاد، چند ثانیه با تعجب بهش خیره موند.
ـ «تو موهاتو شونه میکنی اصلاً؟»
جونگکوک دستی روی موهاش کشید.
ـ «با دستم مرتب کردم خب.»
ات با ناباوری نگاهش کرد.
ـ «این رو میگی مرتب؟»
ـ «آره.»
ـ «خیلی خب...»
ات شونه رو از روی میز برداشت و به سمتش گرفت.
ـ «خم شو.»
جونگکوک یه ابرو بالا انداخت.
ـ «چرا؟»
ـ «خم شو دیگه.»
ـ «میخوای چیکار کنی؟»
ـ «موهات رو شونه کنم. یا ترجیح میدی همین شکلی بری پایین؟»
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد و بعد با یه لبخند کوچیک خم شد.
ات هم شونه رو برداشت و شروع کرد موهاش رو مرتب کردن.
چون جونگکوک نزدیکش ایستاده بود، فاصلهشون خیلی کم شده بود.
ات با دقت موهاش رو شونه میکرد و هر چند ثانیه با دست چند تار مو رو کنار میزد.
ـ «تو واقعاً هیچوقت این کارو نمیکنی؟»
جونگکوک همونطور که خم بود گفت:
ـ «معمولاً نه.»
ـ «پس چطوری همیشه موهات این شکلی نیست؟»
ـ «شاید چون ژنتیکم خوبه.»
ات خندید.
ـ «خیلی از خودت راضیای.»
ـ «دروغ که نمیگم.»
ات آخرین قسمت موهاش رو شونه کرد.
ـ «خب، تموم شد. برو بالا.»
جونگکوک صاف ایستاد.
اما قبل از اینکه ات فرصت کنه شونه رو کنار بذاره، دستهاش رو دور کمر ات حلقه کرد.
ات با تعجب گفت:
ـ «جونگکوک؟»
جونگکوک بدون اینکه جواب بده، شروع کرد به بلند شدن.
ات هم همراهش از زمین بلند شد.
ـ «آخ!»
یه جیغ خفیف از بین لبهاش بیرون اومد و سریع دستهاش رو روی شونههای جونگکوک گذاشت.
جونگکوک در حالی که ات هنوز توی بغلش بود، یه دور دور خودش چرخید.
ات اول با تعجب نگاهش کرد، اما بعد خندهاش گرفت.
ـ «ولم کن دیوونه!»
جونگکوک هم خندید و دوباره چرخید.
ات این بار با خنده گفت:
ـ «جونگکوک!»
بالاخره جونگکوک نگهش داشت.
ات که هنوز میخندید، دستش رو از شونهی جونگکوک برداشت و شونه رو روی میز گذاشت.
بعد در حالی که سعی میکرد خندهاش رو جمع کنه، گفت:
ـ «پسرهی عوضی.»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «خودت گفتی خم شو.»
ـ «آره، برای شونه کردن موهات. نه برای اینکه منو بلند کنی.»
ـ «خب، منم که کاری نکردم.»
ـ «هیچی؟ من الان داشتم از دستت جیغ میکشیدم.»
ـ «ولی خندیدی.»
ات با یه نگاه معنیدار بهش خیره شد.
ـ «بریم پایین، دیر شد.»
جونگکوک خندید.
ـ «باشه.»
هر دو از اتاق بیرون رفتن و بعد از پلهها پایین رفتن.
وقتی به سالن رسیدن، بیشتر اعضای خانواده سر میز صبحانه نشسته بودن.
ات و جونگکوک کنار هم نشستن.
ـ «صبح بخیر.»
چند نفر جواب دادن.
مامان جونگکوک چند ثانیه به ات نگاه کرد.
بعد با لحنی سرد پرسید:
ـ «بالاخره حالت خوب شد؟»
ات نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ «بله. بهترم.»
ـ «خوبه. چون دیشب که صدات رو شنیدم، فکر کردم اتفاق خیلی بدی افتاده.»
ات چیزی نگفت.
فقط سرش رو کمی تکون داد و نگاهش رو به میز برگردوند.
مامان جونگکوک چند لحظه ساکت موند، بعد ادامه داد:
ـ «البته جونگکوک وقتی پای تو درمیونه، همیشه زیادی نگران میشه.»
ات باز هم چیزی نگفت.
اما این بار جونگکوک قاشقش رو روی بشقاب گذاشت و سرش رو بلند کرد.
ـ «نکنه انتظار داشتی پیش زنم نباشم؟»
مادرش مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتن.
فضای میز یکدفعه سنگین شد.
یونا که تا اون لحظه ساکت بود، بیتوجه به بحثی که بین جونگکوک و مادرش شکل گرفته بود، رو به ات کرد.
ـ «چه عجب. بالاخره گذاشتی جونگکوک رو ما هم ببینیم. یکم ولش کردی.»
ات آروم سرش رو بلند کرد و مستقیم توی چشمهای یونا نگاه کرد.
ـ «من هیچکسی رو نگه نداشته بودم که بخوام ولش کنم.»
یونا پوزخند زد.
ـ «جدی؟ چون دیشب وقتی همه پایین بودن، ظاهراً فقط یه نفر تصمیم گرفته بود پیشت بمونه.»
ات چند لحظه بهش خیره موند.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، یه پوزخند کوتاه زد و نگاهش رو به بشقابش برگردوند.
« خوشگلا ادامشو داخل کامنتا میذارم »
- ۵۱.۷k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط