میسوزم و میسازم و میخندی و میدانم

میسوزم و میسازم و میخندی و میدانم
میبینی و میدانی کز هجر پریشانم

می آیم و میرانی و میمانم و میبینی
کز داغ فراق تو چون ابر بهارانم

میخوانم و میمیرم و میرقصی و میدانم
در طره گیسویت آشفته و حیرانم

میگریم و میخندی و میگریی و میگریم
در صید تو خندان و در هجر تو گریانم

دل بستم و در بستی و جان دادم و بستاندی
عکس رخ چون ماهت مانده ست به چشمانم

خندیدی و دل بردی و رنجاندی و افسردم
اما بنگر بی تو من قافیه گردانم

آن روز که با دستت ، دستان دلم پیوست
دل خانه تو گشته ، تو نوگل خندانم

آن دم که نگاه تو بر چشم ترم افتاد
رفتی و ندیدی من میخانه ی ویرانم

با یاد دو چشمانت ، میمیرم و میدانم
تا صبح قیامت من ، از غیر گریزانم

پیمانه دوچندان کن ای شاهد بازاری
من مست می ناب و بی یار پریشانم
دیدگاه ها (۲)

...بمان با من که در دوری تو چون ابر بارانمدلم را برده‌ای دره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط