گم می شوم هرلحظه در غوغای چشمانت
گم می شوم هرلحظه در غوغای چشمانت
ازمن گرفته خواب را رویای چشمانت
طوفان به پا کردست عشقت دردل تنگم
تا کی سوار موجی از دریای چشمانت ؟
می نوشمت با حسرت ازرود غزلهایم
یک عمر مستم از می گیرای چشمانت
صد مثنوی احساس داری در نگاه خود
آواره ام کرده دوبیتی های چشمانت
غرق نگاهت می شوم چون ذورقی تنها
درمانده ام از راز برمودای چشمانت
می بارم ازچشمم تورادرخلوت شبها
باخود ببرمارا تودر صحرای چشمانت
همواره می خوانم تورادرپرده ی ماهور
دل می برد از شاعران اوای چشمانت
ازبس کشیدم منت ناز نگاهت را
چشم غریبم من شده رسوای چشمانت
ازمن گرفته خواب را رویای چشمانت
طوفان به پا کردست عشقت دردل تنگم
تا کی سوار موجی از دریای چشمانت ؟
می نوشمت با حسرت ازرود غزلهایم
یک عمر مستم از می گیرای چشمانت
صد مثنوی احساس داری در نگاه خود
آواره ام کرده دوبیتی های چشمانت
غرق نگاهت می شوم چون ذورقی تنها
درمانده ام از راز برمودای چشمانت
می بارم ازچشمم تورادرخلوت شبها
باخود ببرمارا تودر صحرای چشمانت
همواره می خوانم تورادرپرده ی ماهور
دل می برد از شاعران اوای چشمانت
ازبس کشیدم منت ناز نگاهت را
چشم غریبم من شده رسوای چشمانت
- ۳.۴k
- ۱۹ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط