007-پنهان در مه - پارت ۹۷

....
007-پنهان در مه - پارت ۹۷
....

دانا شروع به توضیح دادن کرد: «این دستبند مکانیسم خاصی داره که می‌تونه نوعِ خاصی از مواد و داروها رو تشخیص بده!»

ناتسو در حالی که سعی می‌کرد موهایش را مرتب کند، با تردید پرسید: «و این چه ربطی به فهمیدن هویت ما داره؟»

دانا آهی کشید و پاسخ داد: «شما دو نفر سال‌ها تحت آزمایش‌های اون آزمایشگاه بودین؛ پس باید بدونید که اونا همیشه محیط رو با یک نوع گیاه معطر می کردند. این دستبند نسبت به اون گیاه واکنش نشان می‌ده!»

آنیا با چشمانی گرد شده به دانا خیره ماند: «پس از همون اولین لحظه‌ای که همدیگه رو دیدیم...»

دانا جمله‌ی او را کامل کرد: «بله، از همون لحظه اول می‌دونستم شما دو نفر از کجا اومدین!»

آنیا در حالی که به زمین خیره شده بود زیر لب گفت:« پس به خاطر همین اینقدر سریع باهام مهربون و صمیمی شدی...»

دامیان قدمی به جلو برداشت و با لحنی پرسشگر گفت: «اما یک دختر دبیرستانی... چطور می‌تونه چنین چیزی رو به دست بیاره؟»

دانا آهی از سرِ افسوس کشید و گفت: «خب...تو می دونی که من دخترعموی "دیوید" هستم... و عموی من، پدرِ دیوید، یکی از همون دانشمندا بود که توی آزمایشگاه کار می کرد...»

سپس نگاهش را به ناتسو دوخت و ادامه داد: «تو این رو بهتر از من می‌دونی، درسته ناتسو-سان؟»

ناتسو نگاهش را دزدید و با صدایی آرام گفت: «بله... تازه متوجه شدم.»

دانا با لحنی روایی ادامه داد: «وقتی بچه بودم ما با عموم زندگی می کردیم، یک روز همه ی خونواده می خواستن به پیک نیک برن؛ من تا دم ماشین رفتم اما یکدفعه متوجه شدم که عروسکم رو فراموش کردم برای همین برگشتم تا بیارمش ولی وقتی بیرون اومدم دیدم ماشین رفته...اونا منو یادشون رفته بود...خب شاید تقصیر خودم بود که همیشه یک بچه‌ی ساکت بودم، جوری که انگار وجود ندارم.»

او آهی کشید و ادامه داد :« به هرحال اون روز، عموم هم خونه مونده بود و... من ناخودآگاه شاهد چیزی بودم که نباید می‌دیدم. عموم رو دیدم که در میانِ جمعی از دانشمندان، درباره‌ی آزمایش‌های وحشتناک صحبت می‌کردند... من میخواستم نزدیکتر برم اما ترسیدم و مثل بقیه مواقعی که میترسیدم توی کمد قایم شدم. و اینطوری همه چی رو درباره‌ی آزمایش‌های وحشتناکی که روی بچه ها و بزرگسال ها انجام می‌دادند، شنیدم.»

دامیان اخم کرد:« هنوز نگفتی این دستبند رو از کجا گیر آوردی!»

آنا لبخند تلخی زد:« اوه خب اونو... وقتی عموم و دانشمندا از خونه بیرون رفتن، روی میز پیدا کردم. اونموقع خیلی بچه تر از چیزی بود که متوجه قدرتش بشم اما به مرور به تعقیب عموم ادامه دادم و کم کم درباره ی این دستبند به طور کامل اطلاعات به دست آوردم.»

آنیا که در شوکِ این افشاگری بود، جلو آمد و پرسید: «پس از همون اولی که ما رو دیدی درباره‌ی اتفاقات امروز می‌دونستی؟»

دانا سرش را به نشانه ی انکار تکان داد: «نه، این یک اتفاقِ ناگهانی بود. من فقط وقتی از مدرسه بیرون می رفتم، متوجه تو و دامیان دزموند شدم و دنبالتون کردم. بعدشم ، وقتی دیدم ناتسو-سان توی خطره، مجبور شدم خودمو نشون بدم!»

آنیا با کنجکاوی به دانا نگاه کرد و گفت: «پس قضیه اینطوری بوده... تو کودکی دردناکی داشتی دانا... ممنونم که با این وجود خودتو به خطر انداختی و به من و برادرم کمک کردی!»

دانا سر تکان داد و گفت: «کاری نکردم»

دامیان جلو آمد و گفت: «به هر حال الان باید چیکار کنیم؟»

دانا چشمانش را ریز کرد و گفت: «خب... حدس می‌زنم اون آدما تا مدت زیادی دنبالتون نمی‌گردن اما بازم باید مراقب باشین!»

ناتسو آهی کشید: «درسته، احتمالاً باید از اون آکادمی بیایم بیرون...»

آنیا و دامیان رنگ از صورتشان پرید و همزمان گفتند: «چی؟!!»

آنیا ادامه داد: «ولی من تازه بکی رو پیدا کردم...»
او نگاهی زیر چشمی به دامیان انداخت و ادامه داد:« نمی‌خوام دوباره رهاش کنم...»

ناتسو جلو آمد و دستش را روی شانه آنیا گذاشت: «می‌دونم ناراحتی... ولی ما چاره‌ای نداریم، اگه پیدامون کنن اونموقع خیلی بدتره.»

آنیا با ناراحتی گفت: «ولی...»

دانا که دید آنیا به طرز وحشتناکی ناراحت است، جلو آمد و گفت: «چطوره تا ماه بعد بمونید؟»

دامیان چشمانش برق زد: «فکر خوبیه!»

ناتسو با نگرانی گفت: «ولی ما...»

دانا آهی کشید و گفت: «نگران نباش ناتسو سان، برای تو و آلما چان مشکلی پیش نمیاد. من مطمئنم اونا به زمان بیشتری از یک ماه برای حمله مجدد نیاز دارن... به خصوص که ماه بعد جشن پایان ترم برگزار میشه و آلما چان می‌تونه از دوستاش به خوبی خداحافظی کنه. بعد از اونم... می‌تونید یه بهانه‌ای جور کنید و برید یه جایی مخفی بشید.»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۵)

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

P21دامیان،دامیان اروم سرشو اورد نزدیک انیا که بگه که یه دفعه...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

عشقی حقیقی

پازت ۱۴بعد از مدرسه دامیال منتظره انیا هست و انیا میرسه دامی...

آوای شب

راز هایی که ماراا کنار هم آوردند=پارت ۳بعد از زنگ آخر، تقریب...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

Anya x Damian پارت۶۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط