پارت ۱۳
پارت ۱۳
صبح روز بعد
ویو لینو
با خوردن نور افتاب به چشمام ، از خواب بیدار شدم. نگاهی به هان کردم که هنوز غرق در خوابه. لبخندی زدم و بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم. لباس هام رو درست کردم و از اتاق بیرون رفتم.
سونگمین: لینو..چان اومده ولی خب...
لینو: ولی چی؟
صدای داد چان رو از آشپزخونه شنید که گفت
بنگچان: فلیکس تو حق نداری! اگه اینکارو بکنی هم خودت رو پرت میکنم بیرون هم اون پسره رو میکشم!
سریع وارد آشپزخونه شدم و با شوک نگاهشون کردم. چشمم به فلیکس خورد که سرش رو پایین گرفته و داده گریه میکنه.
لینو: چان چیشده؟!
بنگچان: فلیکس برگشته به-
لینو: میدونم خبر دارم..برای این داری سرش داد میزنی؟
بنگچان: لینو تو چت شده؟ تو خودت میخواستی اون رو بکشی.
لینو: و تو هم میخواستی اون کوتوله سر به تنش نباشه ولی دیشب..*پوزخند*
بنگچان با این حرفت لینو شوکه شد. هول شد و سعی کرد طوری نشون بده انگار اتفاقی نیوفتاده.
بنگچان: هه منظورت چیه؟..
سونگمین: بسه دیگه..بنگجان تو و چانگبین تو رابطه این..لینو و هان و همینطور..هیونجین و فلیکس رو هم همینطور..لطفا طوری رفتار نکنید انگار باهم دشمنید
همه با شوک به همنگاه میکردن.
بنگچان: سونگمین تو بهشون گفتی؟
سونگمین سری به نشانه مثبت تکون داد و رفت.
لینو: اره دیگه و الان هم هان تو اتاق منه..
بنگچان: تو هم دیشب..
لینو خندید و بله ای گفت
بنگچان به فلیکس نزدیک شد و روبروی اون زانو زد گفت
بنگچان: فلیکس..متاسفم سرت داد زدم..فقط نمیخوام دوباره اون اذیتت کنه.
فلیکس: اش-اشکال نداره.
بنگچان لبخندی زد و اشک روی گونه فلیکس رو پاک کرد.
دو روز بعد
همه چی درست شده بود و همه باهم شاد زندگی میکردن، اما یه مشکلی بود. هان و فلکیس هنوز باهم گاهی دعوا میکردن و باهم تفاهم ولی دعواهاشون جدی نبود. اما یک روز دعوای اون دوتا اوج گرفت اونم بخاطر یه چیز مسخره.
* یه توضیح: فلیکس گاهی وقتی عصبانی میشه کنترل خودشو از دست میده و ممکنه هرکاری کنه ولی این اتفاق کم میوفته*
انقدر این دعوا ادامه پیدا کرد که فلیکس بیش از حد عصبانی شد و کنترل خودش رو از دست داد.
فلیکس: بسه بسه!
هان: چیه ترسیدی؟! معلومه ادمی به کوچیکی و ضعیفی تو معلومه میترسه!
یهو فلیکس به هان نزدیک تر شد و اون رو هول داد. هیونجین و لینو که متوجه این اتفاق شدن سریع به داخل کلاس رفتن.
هیونجین: فلیکس؟! چیکار کردی؟!
لینو: هان هان خوبی؟!
لینو و هیونجین به سمت هان رفتن. فلیکس که متوجه شد چیکار کرده شوکه شد. دستاش شروع به لرزیدن کرد و تپش قلب گرفت
فلیکس: م-م-من نمیخواستم...د-دست خودم ن-نبود..بب-ببخشید..بب-ببخشید
هیونجین عصبانی شده بود. به فلیکس نزدیک شد و یقشو گرفت
ادامش کامنت
صبح روز بعد
ویو لینو
با خوردن نور افتاب به چشمام ، از خواب بیدار شدم. نگاهی به هان کردم که هنوز غرق در خوابه. لبخندی زدم و بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم. لباس هام رو درست کردم و از اتاق بیرون رفتم.
سونگمین: لینو..چان اومده ولی خب...
لینو: ولی چی؟
صدای داد چان رو از آشپزخونه شنید که گفت
بنگچان: فلیکس تو حق نداری! اگه اینکارو بکنی هم خودت رو پرت میکنم بیرون هم اون پسره رو میکشم!
سریع وارد آشپزخونه شدم و با شوک نگاهشون کردم. چشمم به فلیکس خورد که سرش رو پایین گرفته و داده گریه میکنه.
لینو: چان چیشده؟!
بنگچان: فلیکس برگشته به-
لینو: میدونم خبر دارم..برای این داری سرش داد میزنی؟
بنگچان: لینو تو چت شده؟ تو خودت میخواستی اون رو بکشی.
لینو: و تو هم میخواستی اون کوتوله سر به تنش نباشه ولی دیشب..*پوزخند*
بنگچان با این حرفت لینو شوکه شد. هول شد و سعی کرد طوری نشون بده انگار اتفاقی نیوفتاده.
بنگچان: هه منظورت چیه؟..
سونگمین: بسه دیگه..بنگجان تو و چانگبین تو رابطه این..لینو و هان و همینطور..هیونجین و فلیکس رو هم همینطور..لطفا طوری رفتار نکنید انگار باهم دشمنید
همه با شوک به همنگاه میکردن.
بنگچان: سونگمین تو بهشون گفتی؟
سونگمین سری به نشانه مثبت تکون داد و رفت.
لینو: اره دیگه و الان هم هان تو اتاق منه..
بنگچان: تو هم دیشب..
لینو خندید و بله ای گفت
بنگچان به فلیکس نزدیک شد و روبروی اون زانو زد گفت
بنگچان: فلیکس..متاسفم سرت داد زدم..فقط نمیخوام دوباره اون اذیتت کنه.
فلیکس: اش-اشکال نداره.
بنگچان لبخندی زد و اشک روی گونه فلیکس رو پاک کرد.
دو روز بعد
همه چی درست شده بود و همه باهم شاد زندگی میکردن، اما یه مشکلی بود. هان و فلکیس هنوز باهم گاهی دعوا میکردن و باهم تفاهم ولی دعواهاشون جدی نبود. اما یک روز دعوای اون دوتا اوج گرفت اونم بخاطر یه چیز مسخره.
* یه توضیح: فلیکس گاهی وقتی عصبانی میشه کنترل خودشو از دست میده و ممکنه هرکاری کنه ولی این اتفاق کم میوفته*
انقدر این دعوا ادامه پیدا کرد که فلیکس بیش از حد عصبانی شد و کنترل خودش رو از دست داد.
فلیکس: بسه بسه!
هان: چیه ترسیدی؟! معلومه ادمی به کوچیکی و ضعیفی تو معلومه میترسه!
یهو فلیکس به هان نزدیک تر شد و اون رو هول داد. هیونجین و لینو که متوجه این اتفاق شدن سریع به داخل کلاس رفتن.
هیونجین: فلیکس؟! چیکار کردی؟!
لینو: هان هان خوبی؟!
لینو و هیونجین به سمت هان رفتن. فلیکس که متوجه شد چیکار کرده شوکه شد. دستاش شروع به لرزیدن کرد و تپش قلب گرفت
فلیکس: م-م-من نمیخواستم...د-دست خودم ن-نبود..بب-ببخشید..بب-ببخشید
هیونجین عصبانی شده بود. به فلیکس نزدیک شد و یقشو گرفت
ادامش کامنت
- ۱۰۱.۹k
- ۲۴ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط