پارت 97
*از زبان عزی*
*یه ظهر آروم بود. مثل تمامی ظهر های دیگه تو این هفته. از اتاق کارم بیرون اومدم و رفتم تا توی باغ ایدن یکمی قدم بزنم. هیچ نسیم خنکی نبود، هیچی حس قبل رو نمیده. انگار گل ها و گیاهان هم پژمردن. تا اینکه...*
کارلوس: بابا
عزی: سلام شازده کوچولو
*آروم کارلوس رو از زمین بلند کردم.. الان خیلی راحت تر راه میره، 3 ماه دیگه تولدشه و باید یه فکری براش کنم، کوچولوی بابا داره 2 سالش میشه. همونجور او بغلم نگهش داشتم و یاد وقتایی افتادم که هیمل خسته از بازی رو از اینجا برمیداشتم..خیلی این باغ رو دوست داشت*
کارلوس: هیم..هیم..
عزی: نه عزیزم..هیمل اینجا نیست
کارلوس: ماما..هیم
عزی: داره دنبالش میگرده نه؟ آخه اون پسر کجا رفته؟
*واقعا پشیمونم..هیچوقت اونجوری روش دست بلند نکرده بودم، هیچکدوممون این کارو نکرده بودیم.. ولی اون بچه حق داره.. فک کنم در نهایت نتونستم از تبدیل شدن به هیولایی مثل خودم نجاتش بدم..*
عزی: حتی نسیم ها هم رفتن.. من.. متاسفم هیمل
امی: عزی کارلوس رو ندی- اوه اینجاست
عزی: باید بیشتر مراقبش باشیم عزیزم خیلی وروجکه
امی: آره..راستی با پدر گاد صحبت کردی؟ شنیدم مدتیه که از دفترش بیرون نیومده
عزی: آره..الان میرم پیشش
*کارلوسو به امی دادم و با یه بوسه رو پیشونیشون رفتم پیش پدر. استرس خاصی داشتم..مثل زمانایی که واسه شوخی با هیمل همهجا رو به هم میریختیم و پدر ما رو صدا میکرد به دفترش. آروم در زدم و وارد شدم*
عزی: پدر..
گاد: بیا داخل عزرائیل
*روبه روی میز پدر وایستادم*
گاد: خب..
عزی: متاسفم..
گاد: بابت چی
عزی: بابت هیمل..
گاد: پس کاملا آگاهی که چیکار کردی..با بقیه هم صحبت کردم و باید بگم که نتونستم با هیکل ارتباط برقرار کنم..
عزی: پدر..راستش اومدم تا راجب همین مسئله و چیزهای دیگه ای هم صحبت کنم
گاد: بگو پسرم گوش میدم
عزی: اول از همه راجب لوسیفر
*سکوت بدی شد و گاد فقط صندلیش رو به سمت پنجره های اتاق چرخوند..پنجره هایی که از زمین تا سقف کشیده شده بودن*
عزی: خیلی وقت پیش، زمانی که امی به جهنم تبعید شده بود، من با یک شیطان ملاقات کرده بودم، شیطان رادیویی، اون در ازای اطلاعاتی از امی ازم خواست که کاری براش انجام بدم
گاد: خب..
*از صداش نمیشد فهمید پدر چه حسی داشت *
عزی: اون ازم خواست که به لوسیفر یه شانس دوباره بدیم. اینکه اونو دوباره تو خونواده قبول کنیم..
*مدتی سکوت و بعد گاد با یه لحنی که انگار یاد گذشته ها افتاده جوابمو داد*
گاد: که اینطور..پس لوسی انقد دلش میخواست که ببخشیمش. اون پسر همیشه همین بود، نظرات خودشو داشت معمولا تا به کمال نمیرسوندشون هیچی نمیگفت. که اینطور..بهش یه فرصت میدم.. یه فرصت تا بالاخره در سمت درست قدم برداره
*باورم نمیشه قبول کرد..و حالا راجب هیمل*
عزی: پدر..ازتون میخوام که به من و برادرا اجازه بدین تا دنبال هیمل و ونتی بریم
گاد: اون پسر.. بالاخره تونست کاری که میخواست رو انجام بده، بالاخره فهمید که باید به خودش هم اهمیت بده..باشه، میتونی به لوسی هم یکی تا بهتون ملحق شه و با هم دیگه دنبال برادرتون بگردین
*سری تکون میدم..ولی..نمیدونم باید مسئله آخر رو بگم یا نه*
گاد: چیزی رو مخفی نکن عزی..بگو ببینم چی شده
عزی: راستش قبل از غیب شدن هیمل، همه چی خوب بود..ولی الان، روح ها سرگردون موندن و حس میکنم که همه چی داره از تعادل در میاد. منظورم اینه که، من روح هارو جمع میکنم و به بهشت میارم و به برادرا مسپرم و میبینم که بقیه کارشون رو انجام میدن..پس چرا انگار تعادل برقرار نیست؟
گاد: میدونم پسرم..منم حسش میکنم.. باید هرچه زودتر هیمل رو پیدا کنید و راستی.. سعی کنید که با ملایمت رفتار کنید، فک کنم با رفتار اونموقعتون عضو جدید خونواده رو ترسوندین
عزی: ونتی...چشم پدر
گاد: اگه دیگه چیزی نیست مرخصی عزی..از اونجایی که مصوب اصلی این اتفاق تویی، تو فرماندهی رو به عهده میگیری
عزی: چشم پدر
*از اتاق بیرون میام..باید زود تر پیداش کنیم..و حس میکنم چیزی هست که پدر و هیمل بهمون نگفتن..یه چیز بزرگ و مهم*
*یه ظهر آروم بود. مثل تمامی ظهر های دیگه تو این هفته. از اتاق کارم بیرون اومدم و رفتم تا توی باغ ایدن یکمی قدم بزنم. هیچ نسیم خنکی نبود، هیچی حس قبل رو نمیده. انگار گل ها و گیاهان هم پژمردن. تا اینکه...*
کارلوس: بابا
عزی: سلام شازده کوچولو
*آروم کارلوس رو از زمین بلند کردم.. الان خیلی راحت تر راه میره، 3 ماه دیگه تولدشه و باید یه فکری براش کنم، کوچولوی بابا داره 2 سالش میشه. همونجور او بغلم نگهش داشتم و یاد وقتایی افتادم که هیمل خسته از بازی رو از اینجا برمیداشتم..خیلی این باغ رو دوست داشت*
کارلوس: هیم..هیم..
عزی: نه عزیزم..هیمل اینجا نیست
کارلوس: ماما..هیم
عزی: داره دنبالش میگرده نه؟ آخه اون پسر کجا رفته؟
*واقعا پشیمونم..هیچوقت اونجوری روش دست بلند نکرده بودم، هیچکدوممون این کارو نکرده بودیم.. ولی اون بچه حق داره.. فک کنم در نهایت نتونستم از تبدیل شدن به هیولایی مثل خودم نجاتش بدم..*
عزی: حتی نسیم ها هم رفتن.. من.. متاسفم هیمل
امی: عزی کارلوس رو ندی- اوه اینجاست
عزی: باید بیشتر مراقبش باشیم عزیزم خیلی وروجکه
امی: آره..راستی با پدر گاد صحبت کردی؟ شنیدم مدتیه که از دفترش بیرون نیومده
عزی: آره..الان میرم پیشش
*کارلوسو به امی دادم و با یه بوسه رو پیشونیشون رفتم پیش پدر. استرس خاصی داشتم..مثل زمانایی که واسه شوخی با هیمل همهجا رو به هم میریختیم و پدر ما رو صدا میکرد به دفترش. آروم در زدم و وارد شدم*
عزی: پدر..
گاد: بیا داخل عزرائیل
*روبه روی میز پدر وایستادم*
گاد: خب..
عزی: متاسفم..
گاد: بابت چی
عزی: بابت هیمل..
گاد: پس کاملا آگاهی که چیکار کردی..با بقیه هم صحبت کردم و باید بگم که نتونستم با هیکل ارتباط برقرار کنم..
عزی: پدر..راستش اومدم تا راجب همین مسئله و چیزهای دیگه ای هم صحبت کنم
گاد: بگو پسرم گوش میدم
عزی: اول از همه راجب لوسیفر
*سکوت بدی شد و گاد فقط صندلیش رو به سمت پنجره های اتاق چرخوند..پنجره هایی که از زمین تا سقف کشیده شده بودن*
عزی: خیلی وقت پیش، زمانی که امی به جهنم تبعید شده بود، من با یک شیطان ملاقات کرده بودم، شیطان رادیویی، اون در ازای اطلاعاتی از امی ازم خواست که کاری براش انجام بدم
گاد: خب..
*از صداش نمیشد فهمید پدر چه حسی داشت *
عزی: اون ازم خواست که به لوسیفر یه شانس دوباره بدیم. اینکه اونو دوباره تو خونواده قبول کنیم..
*مدتی سکوت و بعد گاد با یه لحنی که انگار یاد گذشته ها افتاده جوابمو داد*
گاد: که اینطور..پس لوسی انقد دلش میخواست که ببخشیمش. اون پسر همیشه همین بود، نظرات خودشو داشت معمولا تا به کمال نمیرسوندشون هیچی نمیگفت. که اینطور..بهش یه فرصت میدم.. یه فرصت تا بالاخره در سمت درست قدم برداره
*باورم نمیشه قبول کرد..و حالا راجب هیمل*
عزی: پدر..ازتون میخوام که به من و برادرا اجازه بدین تا دنبال هیمل و ونتی بریم
گاد: اون پسر.. بالاخره تونست کاری که میخواست رو انجام بده، بالاخره فهمید که باید به خودش هم اهمیت بده..باشه، میتونی به لوسی هم یکی تا بهتون ملحق شه و با هم دیگه دنبال برادرتون بگردین
*سری تکون میدم..ولی..نمیدونم باید مسئله آخر رو بگم یا نه*
گاد: چیزی رو مخفی نکن عزی..بگو ببینم چی شده
عزی: راستش قبل از غیب شدن هیمل، همه چی خوب بود..ولی الان، روح ها سرگردون موندن و حس میکنم که همه چی داره از تعادل در میاد. منظورم اینه که، من روح هارو جمع میکنم و به بهشت میارم و به برادرا مسپرم و میبینم که بقیه کارشون رو انجام میدن..پس چرا انگار تعادل برقرار نیست؟
گاد: میدونم پسرم..منم حسش میکنم.. باید هرچه زودتر هیمل رو پیدا کنید و راستی.. سعی کنید که با ملایمت رفتار کنید، فک کنم با رفتار اونموقعتون عضو جدید خونواده رو ترسوندین
عزی: ونتی...چشم پدر
گاد: اگه دیگه چیزی نیست مرخصی عزی..از اونجایی که مصوب اصلی این اتفاق تویی، تو فرماندهی رو به عهده میگیری
عزی: چشم پدر
*از اتاق بیرون میام..باید زود تر پیداش کنیم..و حس میکنم چیزی هست که پدر و هیمل بهمون نگفتن..یه چیز بزرگ و مهم*
- ۱۲.۹k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط