خانوم مدیرعامل
خانوم مدیرعامل
پارت پنجم | اتاق شیشهای
لی نِلا
صبح، بعد از کلی کلنجار رفتن با لباسها، بالاخره آماده شدم و راهی شرکت شدم.
وقتی وارد لابی شدم، آنا رو دیدم که منتظرم ایستاده بود.
— بالاخره اومدی!
— آره، فقط یه مشکل کوچیک دارم...
آنا ابرو بالا انداخت.
— چی؟
— من اصلاً نمیدونم اتاق یا میزم کجاست.
آنا زد زیر خنده.
— وای نِلا!
با هم رفتیم سمت بخش هماهنگی.
مدیر هماهنگی
— خانم لی؟ مشکلی پیش اومده؟
— بله... امروز اولین روز دورهی آزمونمه، ولی نمیدونم باید کجا مستقر بشم.
مدیر هماهنگی لحظهای فکر کرد و بعد به سمت اتاق تهیونگ رفت.
چند ضربه به در زد و وارد شد.
کیم تهیونگ
— چی شده؟
— آقای کیم، خانم لی برای شروع کار اومدن. میپرسن میز و اتاقشون کجاست.
تهیونگ بدون اینکه حتی سرش رو از روی لپتاپ بلند کنه، گفت:
— اتاق من.
مدیر کمی مکث کرد.
— ببخشید؟
تهیونگ این بار نگاهش کرد.
— اتاق کناری من. آمادهش کنین.
---
لی نِلا
وقتی وارد اتاقم شدم، چند لحظه فقط نگاه کردم.
اتاق شیک و مدرن بود؛ یک میز بزرگ، قفسههای مرتب و پنجرهای با نمای فوقالعاده از شهر.
اما چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد، دیوار شیشهای بین اتاق من و اتاق تهیونگ بود.
از پشت شیشه، بهراحتی میشد میز کارش رو دید.
تهیونگ هم سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد.
من سریع لبخند زدم و سرم رو پایین انداختم.
کیم تهیونگ
چند دقیقه بعد صدای در اومد.
نِلا وارد شد.
— آقای کیم؟
— بشین.
نِلا روبهروش نشست.
تهیونگ چند برگه رو روی میز گذاشت.
— قبل از شروع، باید قوانین شرکت رو بدونی.
نِلا جدی شد.
— بله.
— اینجا ساعت کاری و مأموریتها همیشه قابل پیشبینی نیست. ممکنه حداقل ماهی پنج بار برای بازدید پروژهها یا بررسی تولید، خارج کُره سفر کنیم.
مکث کرد.
— بعضی وقتها هم برای عکاسی، فشنشو یا پروژههای جدید خارج از سئول بریم. و تو، بهعنوان طراح دورهی آزمون، باید همراه من باشی.
نِلا کمی فکر کرد.
سفرهای کاری زیاد، فشار بالا و قوانین سخت...
اما این دقیقاً همون فرصتی بود که همیشه آرزوش رو داشت.
لی نِلا
— بله. شرایطش رو دارم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— مطمئنی؟
— بله.
— پس از امروز شروع میکنی.
نِلا از جاش بلند شد.
— متوجه شدم.
قبل از خروج، تهیونگ اضافه کرد:
— و نِلا؟
نِلا برگشت.
— بله؟
— اون شیشه رو برای دکور نذاشتن.
نِلا با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ خیلی خونسرد گفت:
— اگر کاری داشتی، لازم نیست هر بار از مسیر اصلی بیای. به شیشه ضربه بزن و وارد شو.
نِلا لبخند کوچیکی زد.
— چشم، آقای کیم.
از اتاق خارج شد.
حالا فقط یک شیشه بین اتاقشان فاصله بود...
اما شاید همین شیشه، قرار بود شاهد خیلی چیزها باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت هدیهههه🎁
شرطا
۱۶تا لایک
۱۳تا کامنت
خدایی کامنت بزارید بخاطر این کامنت لعنتی که نمیرسه پارت نمیزارمم🥲💔
پارت پنجم | اتاق شیشهای
لی نِلا
صبح، بعد از کلی کلنجار رفتن با لباسها، بالاخره آماده شدم و راهی شرکت شدم.
وقتی وارد لابی شدم، آنا رو دیدم که منتظرم ایستاده بود.
— بالاخره اومدی!
— آره، فقط یه مشکل کوچیک دارم...
آنا ابرو بالا انداخت.
— چی؟
— من اصلاً نمیدونم اتاق یا میزم کجاست.
آنا زد زیر خنده.
— وای نِلا!
با هم رفتیم سمت بخش هماهنگی.
مدیر هماهنگی
— خانم لی؟ مشکلی پیش اومده؟
— بله... امروز اولین روز دورهی آزمونمه، ولی نمیدونم باید کجا مستقر بشم.
مدیر هماهنگی لحظهای فکر کرد و بعد به سمت اتاق تهیونگ رفت.
چند ضربه به در زد و وارد شد.
کیم تهیونگ
— چی شده؟
— آقای کیم، خانم لی برای شروع کار اومدن. میپرسن میز و اتاقشون کجاست.
تهیونگ بدون اینکه حتی سرش رو از روی لپتاپ بلند کنه، گفت:
— اتاق من.
مدیر کمی مکث کرد.
— ببخشید؟
تهیونگ این بار نگاهش کرد.
— اتاق کناری من. آمادهش کنین.
---
لی نِلا
وقتی وارد اتاقم شدم، چند لحظه فقط نگاه کردم.
اتاق شیک و مدرن بود؛ یک میز بزرگ، قفسههای مرتب و پنجرهای با نمای فوقالعاده از شهر.
اما چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد، دیوار شیشهای بین اتاق من و اتاق تهیونگ بود.
از پشت شیشه، بهراحتی میشد میز کارش رو دید.
تهیونگ هم سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد.
من سریع لبخند زدم و سرم رو پایین انداختم.
کیم تهیونگ
چند دقیقه بعد صدای در اومد.
نِلا وارد شد.
— آقای کیم؟
— بشین.
نِلا روبهروش نشست.
تهیونگ چند برگه رو روی میز گذاشت.
— قبل از شروع، باید قوانین شرکت رو بدونی.
نِلا جدی شد.
— بله.
— اینجا ساعت کاری و مأموریتها همیشه قابل پیشبینی نیست. ممکنه حداقل ماهی پنج بار برای بازدید پروژهها یا بررسی تولید، خارج کُره سفر کنیم.
مکث کرد.
— بعضی وقتها هم برای عکاسی، فشنشو یا پروژههای جدید خارج از سئول بریم. و تو، بهعنوان طراح دورهی آزمون، باید همراه من باشی.
نِلا کمی فکر کرد.
سفرهای کاری زیاد، فشار بالا و قوانین سخت...
اما این دقیقاً همون فرصتی بود که همیشه آرزوش رو داشت.
لی نِلا
— بله. شرایطش رو دارم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— مطمئنی؟
— بله.
— پس از امروز شروع میکنی.
نِلا از جاش بلند شد.
— متوجه شدم.
قبل از خروج، تهیونگ اضافه کرد:
— و نِلا؟
نِلا برگشت.
— بله؟
— اون شیشه رو برای دکور نذاشتن.
نِلا با تعجب نگاهش کرد.
تهیونگ خیلی خونسرد گفت:
— اگر کاری داشتی، لازم نیست هر بار از مسیر اصلی بیای. به شیشه ضربه بزن و وارد شو.
نِلا لبخند کوچیکی زد.
— چشم، آقای کیم.
از اتاق خارج شد.
حالا فقط یک شیشه بین اتاقشان فاصله بود...
اما شاید همین شیشه، قرار بود شاهد خیلی چیزها باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت هدیهههه🎁
شرطا
۱۶تا لایک
۱۳تا کامنت
خدایی کامنت بزارید بخاطر این کامنت لعنتی که نمیرسه پارت نمیزارمم🥲💔
- ۲.۴k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط