رفتم که درین شهر نبینی اثرم را، لب های ترک خورده و چشمان
رفتم که درین شهر نبینی اثرم را، لب های ترک خورده و چشمان ترم را
حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست، ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را
تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار، با آینه آراسته ام دور و برم را
فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز، دل برده و امروز طلب کرده سرم را
من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ، ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را.
حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست، ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را
تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار، با آینه آراسته ام دور و برم را
فردا چه طلب می کند آن یار که دیروز، دل برده و امروز طلب کرده سرم را
من ماهی دریایم و دل تنگم از این تُنگ، ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را.
- ۱.۷k
- ۱۲ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط