p1
شبهای شهر سئول، همیشه با نورهای نئون پر زرق و برق پوشیده میشد، اما در لایههای زیرین این شهر، تاریکی معنای دیگری داشت. تاریکیای که با صدای شلیک گلوله یا صدای برخورد پولهای چرک در برابر قراردادهای خونین تعریف میشد.در طبقه بالای یکی از بلندترین برجهای شهر، دفتر کار “لی مینهو” قرار داشت. فضای اتاق سرد بود؛ دیوارهایی از شیشه که نمای تمامعیار شهر را نشان میداد، اما هیچکدام از آن نورها نمیتوانست گرمای اتاق را تغییر دهد. مینهو، با همان چهرهی سنگی و نگاهی که انگار از یخ تراشیده شده، پشت میز چوبی بزرگش نشسته بود. کتوشلوار مشکی و اتوکشیدهاش هیچ پلیسهای نداشت، درست مثل نظم و انضباطی که او بر باند “اونتورین” حاکم کرده بود.او لبهی میز تکیه داد و با انگشتان بلندش، روی سطح صیقلی میز ضربات آرامی زد. اونتورین، نه فقط یک باند، که یک امپراتوری سبز بود؛ نماد قدرتی که از دل سنگهای قیمتی و درخشش زمرد بیرون آمده بود.در همین فاصله، در بخش دیگری از شهر، در جایی که حتی نور ماه هم جرأت نفوذ به کوچههای تاریکش را نداشت، قلمرو “یاقوت سیاه” قرار داشت.کریستوفر بنگچان، مردی که تنها شنیدن نامش باعث میشد لرزه بر اندام بزرگترین قاچاقچیها بیفتد، در حال ایستادن مقابل یک پنجرهی بزرگ بود. او قد بلند و چهارشانه، با شانههایی که بار سنگین اطلاعات دنیای زیرزمینی را به دوش میکشید، مانند یک مجسمهی با شکوه و ترسناک به نظر میرسید. چشمهای مشکی و عمیق او، هیچ حسی را بروز نمیداد؛ نه ترس، نه لذت، فقط یک خونسردی مرگبار. یاقوت سیاه، برخلاف اونتورین، با مرموز بودن و قدرت مطلقِ اطلاعاتش شناخته میشد. بنگچان میدانست که فردا قرار است چیزی رخ دهد که میتواند تعادل قدرت را در کل آسیا تغییر دهد.
رستوران “لوکس لومیر” - ساعت ۲۳:۳۰
رستوران با دیوارهای طلایی و موسیقی کلاسیک ملایمی که در فضا میپیچید، بستری برای یکی از حساسترین ملاقاتهای تاریخ مافیا شده بود. میز شماره ۱۲، دورترین میز از چشم سایر مشتریان، توسط دو گروه از محافظان مسلح، محصور شده بود.مینهو با همان وقار سرد و رسمیاش روی صندلی نشسته بود. برخلاف همیشه که در دفترش بود، اینجا هم هیچکس جرأت نداشت مستقیم به چشمهای او نگاه کند. در مقابل او، بنگچان نشسته بود. دو قطب مخالف؛ دو پادشاهی که هر کدام زمین را زیر پای خود داشتند.بنگچان لبخند کجی زد و گیلاس شرابش را به سمت مینهو حرکت داد.«میگن لی مینهو، کسی نیست که به راحتی پشت میز مذاکره بشینه. اما امروز اینجا هستی… یعنی یا معاملهی امروز خیلی بزرگه، یا خیلی خطرناک.»
رستوران “لوکس لومیر” - ساعت ۲۳:۳۰
رستوران با دیوارهای طلایی و موسیقی کلاسیک ملایمی که در فضا میپیچید، بستری برای یکی از حساسترین ملاقاتهای تاریخ مافیا شده بود. میز شماره ۱۲، دورترین میز از چشم سایر مشتریان، توسط دو گروه از محافظان مسلح، محصور شده بود.مینهو با همان وقار سرد و رسمیاش روی صندلی نشسته بود. برخلاف همیشه که در دفترش بود، اینجا هم هیچکس جرأت نداشت مستقیم به چشمهای او نگاه کند. در مقابل او، بنگچان نشسته بود. دو قطب مخالف؛ دو پادشاهی که هر کدام زمین را زیر پای خود داشتند.بنگچان لبخند کجی زد و گیلاس شرابش را به سمت مینهو حرکت داد.«میگن لی مینهو، کسی نیست که به راحتی پشت میز مذاکره بشینه. اما امروز اینجا هستی… یعنی یا معاملهی امروز خیلی بزرگه، یا خیلی خطرناک.»
- ۲.۸k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط