پارت ۶۵
چند روز از اون شبِ برفی گذشت. عمارت سیاه، آرومتر از همیشه بود. ژان وی هیچ حرکتی نمیکرد و این سکوتِ قبل از طوفان، من رو دیوونه میکرد.
شب بود. داشتم تو اتاقم قدم میزدم. به تهیونگ و اتفاقات فکر میکردم. دیگه ازش نمیترسیدم، ولی یه حسِ عجیبی داشتم. یه جور ناآرامی.
صدای در زدن اومد.
در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. با یه پیراهن مشکی که آستینهاش رو بالا زده بود. ولی این بار، تو دستش اسلحه یا شیشه ویسکی نبود.
& (آروم) بیا.
· ک... کجا؟
& (بدون اینکه جواب بده، دستم رو گرفت و کشید) یه چیزی هست که باید ببینی.
منو به سالن بزرگ برد. سالن ساکت و تاریک بود. تهیونگ رفت سمت گرامافون قدیمیِ گوشهی سالن. یه صفحهی وینیل گذاشت روش. سوزن رو تنظیم کرد.
یه موسیقی آروم و کلاسیک تو سالن پیچید. ویولن و پیانو.
تهیونگ برگشت. اومد سمتم.
& (آروم) میرقصی؟
· م... من رقص بلد نیستم.
& (دستش رو دراز کرد) لازم نیست بلد باشی. فقط دستم رو بگیر.
دستم رو تو دستش گذاشتم. دستش سرد بود، ولی این بار، یه گرمیِ عجیبی داشت. دست دیگهش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد.
آروم شروع کردیم به حرکت. من پاهام رو اشتباه میگذاشتم، ولی تهیونگ با یه مهارت عجیب، منو هدایت میکرد. تو سکوت سالن، فقط صدای موسیقی و صدای نفسهای ما بود.
· ت... تهیونگ، چرا این کار رو میکنی؟
& (نگاهم کرد. سرد نبود. یه جور آرامشِ عمیق توش بود) چون تو چند روزه که داری از استرس میلرزی. من نمیتونم ژان وی رو همین الان بکشم. ولی میتونم این یه لحظه رو برات آروم کنم.
سرم رو گذاشتم روی سینهش. اون هم چونهش رو گذاشت روی سرم. با ریتم آروم موسیقی، با هم میرقصیدیم. انگار که هیچ جنگی تو کار نبود. انگار که ما فقط دو تا آدم معمولی بودیم .
شب بود. داشتم تو اتاقم قدم میزدم. به تهیونگ و اتفاقات فکر میکردم. دیگه ازش نمیترسیدم، ولی یه حسِ عجیبی داشتم. یه جور ناآرامی.
صدای در زدن اومد.
در رو باز کردم. تهیونگ تو چارچوب ایستاده بود. با یه پیراهن مشکی که آستینهاش رو بالا زده بود. ولی این بار، تو دستش اسلحه یا شیشه ویسکی نبود.
& (آروم) بیا.
· ک... کجا؟
& (بدون اینکه جواب بده، دستم رو گرفت و کشید) یه چیزی هست که باید ببینی.
منو به سالن بزرگ برد. سالن ساکت و تاریک بود. تهیونگ رفت سمت گرامافون قدیمیِ گوشهی سالن. یه صفحهی وینیل گذاشت روش. سوزن رو تنظیم کرد.
یه موسیقی آروم و کلاسیک تو سالن پیچید. ویولن و پیانو.
تهیونگ برگشت. اومد سمتم.
& (آروم) میرقصی؟
· م... من رقص بلد نیستم.
& (دستش رو دراز کرد) لازم نیست بلد باشی. فقط دستم رو بگیر.
دستم رو تو دستش گذاشتم. دستش سرد بود، ولی این بار، یه گرمیِ عجیبی داشت. دست دیگهش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش نزدیک کرد.
آروم شروع کردیم به حرکت. من پاهام رو اشتباه میگذاشتم، ولی تهیونگ با یه مهارت عجیب، منو هدایت میکرد. تو سکوت سالن، فقط صدای موسیقی و صدای نفسهای ما بود.
· ت... تهیونگ، چرا این کار رو میکنی؟
& (نگاهم کرد. سرد نبود. یه جور آرامشِ عمیق توش بود) چون تو چند روزه که داری از استرس میلرزی. من نمیتونم ژان وی رو همین الان بکشم. ولی میتونم این یه لحظه رو برات آروم کنم.
سرم رو گذاشتم روی سینهش. اون هم چونهش رو گذاشت روی سرم. با ریتم آروم موسیقی، با هم میرقصیدیم. انگار که هیچ جنگی تو کار نبود. انگار که ما فقط دو تا آدم معمولی بودیم .
- ۳۷۴
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط