چند‌پارتی🎀(درخواستی)

P3

2 hours later
تهیونگ ماشین رو پارک کرد و پیاده شد…داشت بدو بدو میومد سمت من تا در رو برام باز کنه که من زودتر دررو باز کردم و اینکارم باعث شد در محکم بخوره تو سرش…خندم گرفت اما جلوی خودم رو گرفتم..
«_حواست باشه!»
با اینکه داشت سرشو میمالید خندید و رفت سمت صندوق عقب تا ساک هارو بیاره!
منم رفتم صندوق عقب و سریع ساک خودم رو برداشتم!
فیلم بردار ها داشتن دوربین هارو آماده میکردن…
سریع سمت خونه رفتم تا ساکمو بزارم تو یکی از اتاق ها..در رو باز کردم و ساکمو گذاشتم داخل..
کفشمو دراوردم و وارد شدم که با پسرا مواجه شدم..کمی بهشون نگاه کردم..
«_سلام پسرا چطورین؟»
پسرا بهم نگاه و کردن و هرکدوم به نوبت بهم سلام دادن!خواستم چیزی بگم که تهیونگ وارد خونه شد..سرمو انداختم پایین و سریع وارد یه اتاق شدم!
در رو بستم و ساکمو گذاشتم یه گوشه تا یکم دراز بکشم روی تخت..روی تخت نشستم و خمیازه‌ای کشیدم…خواستم دراز بکشم که صدای در اومد!
تهیونگ بود..بهم کمی نگاه کرد و گفت..
«_نمیخوای باهام آشتی کنی؟»
نگاه سر تا پایی بهش کر‌دم و دراز کشیدم..
«_قراره فیلم برداری بش…»
«_نترس جلوی دوربین باهات خوب رفتار می‌کنم!»
اینو گفتم و رفتم زیر پتو..خیلی خسته بودم پس چشم هامو گذاشتم روی هم..
(بچه خوابید)
ویو تهیونگ
از اتاق اومدم بیرون و نفس عمیقی کشیدم…انگار قصد آشتی کردن رو نداشت!یروز کامل قراره بمونیم چجوری باهم کنار بیاییم!؟
«_چه غلطی کردمااا»
«_چی میگی؟»
به کنارم نگاه کردم که جیمین رو دیدم…قیافه‌اش پر از تعجب بود!
«_هیچی هیچی»
یه ابروشو داد بالا و با نیشخندی جواب داد..
«_نکنه با خانومی قهر کردی؟»
چ..چی؟این دیگه از کجا فهمید؟گلومو صاف کردمو و با جدیت جواب داد…
«_من هرگز کاری نمیکنم که لونا باهام قهر کنه!»
«_من کاری ندارم..ولی رفتار هاتون جلوی دوربین دیدن داره»
خندید و رفت پایین..هوففف چه غلطی کردمااا..بخاطر یه حرفه بی منظور توی یه باتلاق افتادم!بزار برم از بچه ها مشورت بگیرم!…رسیدم به پله ها و ازشون پایین رفتم که رسیدم به بچه ها…انگار داشتن یه چیزی برای صبحانه درست میکردن!
«_پسراااا جلسه ی فوری!»
دیدم همشون سرشونو برگردوندن و با تعجب بهم نگاه کردن و بعدش همشون سمت کاناپه رفتن!
رفتم کنار نامجون نشستم و شروع کردم..
«_بچه ها لونا بدجوری باهام لجه!حتی باهام حرف هم نمیزنه و من نمی‌دونم چه غلطی بکنم!الانم خوابیده و هیچی نمیگه»
جین چشماش درشت شد و به تعجب گفت..
«_مگه چیکار کردی بدبختو؟»
چشمی چرخوندم و جواب داد..
«_گفتم با پسرا جلوی دوربین گرم نگیر!»
سرمو گرفتم پایین که یونگی کنارم جواب داد..
«_با اینکه توی رابطه تجربه ای ندارم و دوست ندارم دخالت کنم ولی…سعی کن جلوی دوربین کلی کارای خوب برای بکنی!مثلا براش غذا درست کن و گل براش بچین یا صبح ها موهاشو گیس کن یا حتی قربون صدقه‌اش برو!»
نامجون و جیمین هم‌زمان..
«_با این حرفش موافقم!»
تهیونگ نفس عمیقی کشید و چشم‌هاشو بست…به فکر فرو رفت…یعنی باید چیکار می‌کرد؟به حرف یونگی گوش می‌کرد یا با روش خودش جلو میرفت؟فکر می‌کرد میاد اینجا تا یکم آرامش بگیره! اما الان فوری ترین و مهم ترین کار برای پیش اومد..نه اهنگ نه موزیک ویدئو و نه کنسرت…ناراحت بودن عشق زندگیش..!
شاید بهتر بود به حرف یونگی گوش می‌کرد!لونا عاشق این بود که بهش توجه بشه اونم از طرف من!
«_یونگی فکر کنم باید به حرفت گوش بدم»
یونگی نگاهم کرد و جواب داد..
«_دیگه متخصص هستم»
کوک پشت یونگی گفت..
«_حالا اینارو ولش..بریم یه چیزی برای صبحانه درست کنیم؟»
همگی باهم گفتن اره و رفتیم توی آشپز خونه…
داشتیم پنکیک و قهوه و اسنک درست می‌کردیم که…
دیدگاه ها (۴)

پارت ۴۰

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 6#لینو #فیکشنلونا داخل ماشین نشسته ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم -------part:25

انتخابی بی بازگشت. Part.3

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت یازدهم | انتخاب منزن هنوز جلوی در ایستاد...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط