{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍂مردم اینجا چقدر مهربانند؛

🍂مردم اینجا چقدر مهربانند؛

دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند،
دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند 
و چون برایم تنگ بود کلاه گشادتری 
و دیدند هوا گرم شد، پس کلاهم را برداشتند.
و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است به من وصله چسباندند
و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم محبت کردند و حسابم را رسیدند .
خواستم در این مهربانکده خانه بسازم، نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . . .

🍂روزگار جالبیست،
مرغمان تخم نمی گذارد ولی هر روز گاومان
می زاید...!
#تکست_خاص
دیدگاه ها (۱)

از همان وقتی که دیوار کاهگلی رفت و آجر و سنگ آمداز همان وقتی...

پول که داشته باشیﻫﯿﺰ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺟﺬﺍﺑﻪ...!حرف مفتت. سنده...!ﺗﯿﮑﻪ ﻫ...

ایران ای سرای امید..... 🤐🤐🤐

غم انگیز ترین داستان کوتاه دنیا را می نویسم: قلبمان برای هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط