رمان ارباب من پارت: ۲۷
در با شتاب باز شد و همین باعث شد سرم رو از روی تخت بلند کنم و با دیدن بهراد، کامل از روی تخت پاشدم.
_ برا چی اینجا نشستی؟
_ کجا بشینم؟
_ مگه اکرم خانم نگفت ناهار آماده اس
_ دلم نمیخواد ناهار بخورم و فکر نمیکنم این به کسی ربطی داشته باشه!
دستاش رو به کمرش زد و گفت:
_ اینجا خونه ی منه و همه چیز به من مربوطه!
_ خونه ات بخوره تو سرت
با عصبانیت اومد جلو و یقه ی لباسم رو گرفت و گفت:
_ با من بحث نکن! با من لج نکن
_ اگه بکنم چی؟
_ بد می بینی
_ بدتر از دیشب؟
پوزخندی زد و صورتش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت:
_ بله بدتر از دیشب!
و بالافاصله لبهاش رو روی لبهام گذاشت!
به محض اینکه خواستم سرم رو عقب بکشم دستش رو پشت سرم گذاشت و کمرم رو هم گرفت تا نتونم فرار کنم.
حالم داشت از این وضعیت و اینکه لب های کثیف اون عوضی روی لبهام بود، به هم میخورد اما هیچکاری نمیتونستم بکنم!
تو یه لحظه یه فکری به ذهنم رسید و با زانوم محکم زدم وسط پاش که اونم نامردی نکرد و محکم لبم رو گاز گرفت و بعد خم شد و با درد گفت:
_ وحشیِ پدرسوخته، آدمت میکنم
خونی که روی لبم بود رو پاک کردم و با عصبانیت گفتم:
_ اگه من وحشی ام پس تو چی؟!
بعد از چند دقیقه صاف ایستاد و بدون اینکه چیزی بگه کتفم رو گرفت و گفت:
_ تو محبت یا ملایمت حالیت نمیشه نه؟
دستش رو پس زدم و گفتم:
_ اسم کارهای کثیفت رو میذاری ملایمت؟
_ خیلی زبون درازی، باید زبونت رو کوتاه کنم!
و بالافاصله من رو روی شونه اش انداخت و از اتاق خارج شد.
محکم با مشت توی کمرم کوبیدم و گفتم:
_ هوی وحشی ولم کن
_ دهنت رو ببند
_ نمیخوام، آبروت رو میبرم
و همینطور که اون تند تند از پله ها پایین میرفت، شروع به جیغ کشیدن کردم.
بلند خندید و گفت:
_ میخوای تو خونه خودم آبروم رو ببری؟ چقدر فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی باهوش؟
با حرص مشت محکم دیگه ای به کمرش زدم که دست خودم داغون شد و کلی درد گرفت...
_ برا چی اینجا نشستی؟
_ کجا بشینم؟
_ مگه اکرم خانم نگفت ناهار آماده اس
_ دلم نمیخواد ناهار بخورم و فکر نمیکنم این به کسی ربطی داشته باشه!
دستاش رو به کمرش زد و گفت:
_ اینجا خونه ی منه و همه چیز به من مربوطه!
_ خونه ات بخوره تو سرت
با عصبانیت اومد جلو و یقه ی لباسم رو گرفت و گفت:
_ با من بحث نکن! با من لج نکن
_ اگه بکنم چی؟
_ بد می بینی
_ بدتر از دیشب؟
پوزخندی زد و صورتش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت:
_ بله بدتر از دیشب!
و بالافاصله لبهاش رو روی لبهام گذاشت!
به محض اینکه خواستم سرم رو عقب بکشم دستش رو پشت سرم گذاشت و کمرم رو هم گرفت تا نتونم فرار کنم.
حالم داشت از این وضعیت و اینکه لب های کثیف اون عوضی روی لبهام بود، به هم میخورد اما هیچکاری نمیتونستم بکنم!
تو یه لحظه یه فکری به ذهنم رسید و با زانوم محکم زدم وسط پاش که اونم نامردی نکرد و محکم لبم رو گاز گرفت و بعد خم شد و با درد گفت:
_ وحشیِ پدرسوخته، آدمت میکنم
خونی که روی لبم بود رو پاک کردم و با عصبانیت گفتم:
_ اگه من وحشی ام پس تو چی؟!
بعد از چند دقیقه صاف ایستاد و بدون اینکه چیزی بگه کتفم رو گرفت و گفت:
_ تو محبت یا ملایمت حالیت نمیشه نه؟
دستش رو پس زدم و گفتم:
_ اسم کارهای کثیفت رو میذاری ملایمت؟
_ خیلی زبون درازی، باید زبونت رو کوتاه کنم!
و بالافاصله من رو روی شونه اش انداخت و از اتاق خارج شد.
محکم با مشت توی کمرم کوبیدم و گفتم:
_ هوی وحشی ولم کن
_ دهنت رو ببند
_ نمیخوام، آبروت رو میبرم
و همینطور که اون تند تند از پله ها پایین میرفت، شروع به جیغ کشیدن کردم.
بلند خندید و گفت:
_ میخوای تو خونه خودم آبروم رو ببری؟ چقدر فکر کردی تا به این نتیجه رسیدی باهوش؟
با حرص مشت محکم دیگه ای به کمرش زدم که دست خودم داغون شد و کلی درد گرفت...
۷.۷k
۲۱ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.