تا وقتی هفت نفر کنارم هستند( فصل ۳)
پارت ۲:
کوک: یادته گفتیم وقتی بچه بودی پدر و مادرت تو تصادف مردن و ما نجاتت دادیم؟
ات: خب؟
کوک: راستش...راستش ما دروغ گفتیم.(با ناراحتی)
ات: چی؟ یعنی چی؟ پس چجوری مردن؟(با بغض)
کوک: ات تو...تو برادرزاده ما نیستی.(با استرس و ناراحتی)
ات: ک..کوک چی میگی؟ یعنی چی که من برادرزادتون نیستم؟
کوک: ات گوش کن. پدر و مادرت شریک و دوستای صمیمی ما بودن و تو یه عملیات وقتی داشتن فرار میکردن مردن و جین هیونگ تو رو تو خونشون پیدا کرد و تصمیم گرفتیم بزرگت کنیم.(با بغض)
ات: پس من برادرزادتون نیستم دیگه درسته؟(با بغض)
کوک: اوهوم. معذرت میخوام که زودتر بهت نگفتیم.(با بغض و ناراحتی)
ات: کوک، اشکالی نداره، من درکتون میکنم. ممنون که انقدر مراقبم بودین.(با لبخند)
کوک: ات یه چیز دیگه ام هست که باید بهت بگم.(خجالت)
کوک: راستش...من...من عاشق شدم.(از خجالت قرمز شده)
ات: واقعا؟ عاشق کی؟ اسمش چیه؟ چند سالشه؟
کوک: اسمش اتس و 24 سالشه و جلوم نشسته.(با خجالت)
ات: م..من؟ واقعا؟(تو شوکه)
کوک: آره...حالا...حالا قبول میکنی دوست دخترم بشی؟(از خجالت لپاش قرمز شده)
ات: بلههه. کوک منم...منم دوست دارم.
کوک ات رو بغل میکنه و یه بوسه روی موهاش میزنه.
بقیه که از اول پشت در بودن میان داخل.
جین: یااا، حق نداری زودتر از من ازدواج کنیا. دوتاتون هنوز بچه این.
کوک: حسودی میکنی؟ به من چه که تا حالا عاشق نشدی. (با خنده)
نامجون: جین، انقدر اذیتشون نکن. ات از دست ما ناراحت نیستی؟(با کمی نگرانی)
ات: نه، به نفعم شد. راحت تر اذیتتون میکنم.(خنده)
تهیونگ: بدبخت شدیم.
شوگا: من کاری بهتون ندارم، میرم بخوابم.
جیهوپ: بچه ها بیاید ناهار.
شب شده بود و همه داشتن فیلم میدیدن که...
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
کوک: یادته گفتیم وقتی بچه بودی پدر و مادرت تو تصادف مردن و ما نجاتت دادیم؟
ات: خب؟
کوک: راستش...راستش ما دروغ گفتیم.(با ناراحتی)
ات: چی؟ یعنی چی؟ پس چجوری مردن؟(با بغض)
کوک: ات تو...تو برادرزاده ما نیستی.(با استرس و ناراحتی)
ات: ک..کوک چی میگی؟ یعنی چی که من برادرزادتون نیستم؟
کوک: ات گوش کن. پدر و مادرت شریک و دوستای صمیمی ما بودن و تو یه عملیات وقتی داشتن فرار میکردن مردن و جین هیونگ تو رو تو خونشون پیدا کرد و تصمیم گرفتیم بزرگت کنیم.(با بغض)
ات: پس من برادرزادتون نیستم دیگه درسته؟(با بغض)
کوک: اوهوم. معذرت میخوام که زودتر بهت نگفتیم.(با بغض و ناراحتی)
ات: کوک، اشکالی نداره، من درکتون میکنم. ممنون که انقدر مراقبم بودین.(با لبخند)
کوک: ات یه چیز دیگه ام هست که باید بهت بگم.(خجالت)
کوک: راستش...من...من عاشق شدم.(از خجالت قرمز شده)
ات: واقعا؟ عاشق کی؟ اسمش چیه؟ چند سالشه؟
کوک: اسمش اتس و 24 سالشه و جلوم نشسته.(با خجالت)
ات: م..من؟ واقعا؟(تو شوکه)
کوک: آره...حالا...حالا قبول میکنی دوست دخترم بشی؟(از خجالت لپاش قرمز شده)
ات: بلههه. کوک منم...منم دوست دارم.
کوک ات رو بغل میکنه و یه بوسه روی موهاش میزنه.
بقیه که از اول پشت در بودن میان داخل.
جین: یااا، حق نداری زودتر از من ازدواج کنیا. دوتاتون هنوز بچه این.
کوک: حسودی میکنی؟ به من چه که تا حالا عاشق نشدی. (با خنده)
نامجون: جین، انقدر اذیتشون نکن. ات از دست ما ناراحت نیستی؟(با کمی نگرانی)
ات: نه، به نفعم شد. راحت تر اذیتتون میکنم.(خنده)
تهیونگ: بدبخت شدیم.
شوگا: من کاری بهتون ندارم، میرم بخوابم.
جیهوپ: بچه ها بیاید ناهار.
شب شده بود و همه داشتن فیلم میدیدن که...
ادامه دارد...
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
- ۲۹.۴k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط