«درخواستی»

«درخواستی»
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
همه چیز برمیگرده به یک سال پیش...

یک سال قبل از فراموشی کیم تهیونگ...

یک سال پیش ویو نویسنده:

تمامی اعضا همراه با همسراشون در خانه ی نامجون قرار داشتن...

ا/ت در کنار تهیونگ نشسته بود و خیره به چشمان خمار تهیونگ بود که به اعضا نگاه میکرد...

ا/ت لبخندی روی لبش نقش بسته بود...

تمامی اعضا درحال صحبت کردن بودن و صدای خنده هایشان به همراه همسرانشان اوج گرفته بود...

ناگهان لیندا همسر جونگکوک با تعجبی پرسید:

& ا/ت چرا هیچی نمیگی...دختر؟..

جمعیت سکوت کرد و همه با لبخند به ا/ت خیره بودند...

ا/ت همیشه از جمعیت زیاد و صحبت جلویشان فوویا داشت...

چیزی نگفت و فقط نگاه میکرد.

جین آروم اسمش رو به زبون آورد:

! ا/ت؟

تهیونگ که خوب می‌دانست ا/ت چرا سکوت کرده زیر لب که قابل شنیدن بود لب زد:

_ لاله«زمزمه»

جونگکوک با تعجبی به تهیونک نگاه کرد و ابرو هایش را بالا داد...

ا/ت که متوجه حرف تهیپنگ شده بود،با تعجب بهش نگاه کرد...

نامجون با خنده ای گفت:

؛ هییی همتون میدونید تهیونگ داره شوخی می‌کنه.

اما تهیونگ حرفی عجیب زد.

ـــ اتفاقا دارم حقیقتو میگم

ته نگاهش رو به ا/ت داد و نگاهی سرد به ا/ت انداخت...

ا/ت سرش سنگین شده بود...

و بعضی داشت خفه اش میکرد...

لیندا که متوجه جو شده بود سریع گفت:

& هی بیاین فیلممونو ببینیم...

همه به سمت تلویزیون رفتن همچنین تهیونگ اما ا/ت در جایش میخکوب شده بود...

لحظاتی گذشت ا/ت آرام از سر جایش بلند شد و به سمت در خروجی.چ رفت ...

ا/ت از خونه خارج شد...

بدون این که کسی بفهمه...
ا/ت که وارد حیاط شد جوری اشکاش روی صورتش قرار گرفت که خودش هم متوجه نشد کی این اتفاق افتاد...

ا/ت با دو به سمت ماشین تهیونگ رفت...

سوویج ماشین تهیونگ دست ا/ت بود.

ا/ت در ماشین را باز کرد و سوار شد...

ا/ت ماشین رو استارت زد...

***

ا/ت در ماشین با سرعتی عجیب حرکت می‌کرد...

پاهایش را تا ته روی پدال گاز فشار میداد...

چشمانش با اشک در شده بود...

تار میدید...

صدای هق هق ا/ت تنها چیزی بود، که سکوت ماشین رو می‌شکست...

چشمان ا/ت بر اثر اشک هایش تار شده بود...

ا/ت لحظه ای حواسش پرت شد و ...

تموم شد...

ا/ تصادف کرد...

ساعتی بعد گوشیه تهییونگ در خونه ی نامجون زنگ خورد...

همه ی جمعیت فکر میکردن ا/ت فقط به خانه رفته نمی‌دانستند که...

تهیونگ با رنگ گوشی اش گوشی را از میز برداشت...

شماره ناشناس بود جواب داد...

ـــ بله؟

# آقای کیم ا/ت صاحب ماشین...با پلاک...؟

ـــ بله...!

#. متاسفانه ماشین شما با ماشینی در خیابان... تصادف کرده با این حرف تهیونک از سر جایش پا شد...

# و راننده الان داخل بیمارستان...هستند.
***

تمامی اعضا و همسر هایشان در بیمارستان...پشت اتاق عمل ایستاده بودند،در انتظار خبر دکتر بودن.

ناگهان تختی با پارچه ای سفید از اتاق عمل خارج شد...

ویو حال:
جونگکوک رو به دوربین ادامه داد.:

«و این شد داستانی که باعث فراموشی فردی محبوب شد و از اون موقع تا به حال جونگکوک رنگ صحنه و اجرا و کنسرت رو ندیده,فقط بخواطر اینکه هیچکس نمیدونه مسته...»

پایان
دیدگاه ها (۶)

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 3 | یک میز مشترکزنگ پایان کلاس که خورد، ا/ت تق...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

(وقتی داره ادا در میاره که قهره)یک روز کاملا عادی بود که جون...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

debt (part 4)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط