#خورشیدوماه 🌙☀️

#خورشیدوماه 🌙☀️
part=24(فصل2)

«دیدگاه ایرانا»

رسیدیم خونه، سلام احوال پرسی کردیم و رفتم یه دوش کوچیک گرفتم، بیشتر اوقات توی اتاقم وقت میگذروندم ، سعی میکردم زیادی توی خانواده نباشم. صدای اذان از گوشیم اومد، اذان مغرب بود، رفتم وضو گرفتم و شروع کردم نماز خوندن، بعدی که تموم شد نشستم روی سجادم و با خدا درد و در میکردم.

ایرانا: خدایا؟ الان جای پدر مادرم خوبه؟ الان کجان؟ الان منو میبینن؟ صدامو میشنون؟ خدایا حیف نبود؟ اینقدر زود ازم خانوادم رو گرفتی؟ خدایا من الان واقعا به حمایت مادر خودم و پدر خودم نیاز دارم، من الان نیاز دارم دستشونو رو سرم بکشن باهام صحبت کنن، بهم خوب و بد رو بگن، خدایا، چی میشه دوباره به اون دوران بگردم ای خدا چی میشه یه زندگی عالی جدید داشته باشم. هوووف


«دیدگاه حامیم»

داشتم از اتاقم میومدم بیرون که صدای ایرانا رو با هزار و غم و گریه شنیدم، چون اتاق ایرانا وسط بود و اتاق من اینطرف و اتاق جانا اون طرف برای همون قشنگ صدای ایرانا رو شنیدم، داشت با خدا درد و دل میکرد، دلم میخواست خودم برم ولی رفتم به مامانم گفتم.

حامیم: مامان؟ ایرانا داره گریه میکنه و با خدا صحبت میکنه🥺

مامان لیلا: ای وای الهی بگردم بزار ببینم چش شده

بابا حمید: نه.. بزار این سری من برم پیشش

مامان لیلا: باشه.. بروـ


تق تق تق

ایرانا: هه بفرمایید

بابا حمید: دخترم داشتی نماز میخوندی؟

ایرانا: بله با اجازتون🥲

بابا حمید: پس.. چرا چشات باد داره؟ گریه کردی؟

ایرانا: راستش،، بله به یاد پدر مادرم افتادم

«بابا حمید اومد کنار ایرانا نشست»

بابا حمید: خب.. درکت میکنم غم از دست دادن پدر و مادر خیلی سنگینه از هر دردی بدتره، ولی تو خودتو نباز، تو الان دختر مایی مثل جانا برای ما عزیزی، همونقدرم بهت از چشامون بیشتر بهت اهمیت میدیم دخترن احساس غریبی نکن

ایرانا: ممنونم که اینقدر هوامو دارید و حالمو خوب کردید هیچوقط فراموش نمیکنم

بابا حمید: خب حالا پاشو بیا که جای ما بشین میخواین بشینیم همه فیلم ببینیم

ایرانا: چشم


«دیدگاه ایرانا»

تا بلند شدم و جانماز و چادرمو جمع کردم یادم افتاد به ماهان زنگ نزدم
دیدگاه ها (۴)

چند پارتی جیمین.وقتی خیانت می‌کنه...پا تند کردم و سریع به سم...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

♡سلام من مین ا.ت هستم و ۱۳ سالمه و من ایرانی هستم و وقتی کوچ...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۵ *سانیار*مامانم با اخم و نگاهی ...

رمان عشق ممنوع

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part55صدای جیغ و دادای مامان میومدمامان:نفسسس...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,, 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐~ناگهان دینگ دینگ ...

#ارباب.مافیا P1+ساعت شیش صبح بود بیدار شدم و رفتم حمام یه دو...

پارت ۹÷‌ خب چیکار کنم همیشه همینم = من قهرممممممم ( در حال گ...

دیو و دلبر پارت ۱۳ با لبخند گرمی رفتش بیرون گوشی در دستم  بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط