Dangerous Saviors=۱
یونا از بدبختیِ خودش به گریه افتاد. اشکهاش جاری شد و دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره. 😭 بعد یه چاقو برداشت و خواست خودش رو بکشه…
که ناگهان یه مردی اومد و جلوش رو گرفت! ✋
یونا (عصبانی و داد میزد): ولم کن! میخوام خودم رو بکشم و راحت بشم! 😡
مرد با خونسردی و آرامشِ یه رئیس، دستش رو محکم دور مچ یونا حلقه کرد و چاقو رو ازش گرفت. نگاهش سنگین و فرماندهوار بود.
مرد (با لحنی آروم ولی قاطع): نه. تو همچین کاری نمیکنی.
یونا هنوز داشت تقلا میکرد که از اون طرف مرد دیگهای اومد… با دوستاش توی جیبش، خیلی جذاب وایساده بود و داد زد:
مرد دوم: تو گوه میخوری! 😤
یونا توی شک رفت و یه لحظه خشکش زد. 😳
همون موقع مرد سومی از پشت سرش اومد، سرش رو فرو برد توی گردن یونا و با همون لحن ددیگونه و محافظ زمزمه کرد:
مرد سوم: من خودم ازت مراقبت میکنم… پس همچین کاری نکن. 🖤
یونا با تعجب و عصبانیت گفت: شما اصلاً کی هستین که به من دستور میدین؟!
مرد اول که هنوز چاقو رو توی دستش بود، با لبخندی آروم و سلطهگر جلو اومد… یه دستمال گذاشت روی دهن یونا… و اون بیهوش شد. 😵💫
که ناگهان یه مردی اومد و جلوش رو گرفت! ✋
یونا (عصبانی و داد میزد): ولم کن! میخوام خودم رو بکشم و راحت بشم! 😡
مرد با خونسردی و آرامشِ یه رئیس، دستش رو محکم دور مچ یونا حلقه کرد و چاقو رو ازش گرفت. نگاهش سنگین و فرماندهوار بود.
مرد (با لحنی آروم ولی قاطع): نه. تو همچین کاری نمیکنی.
یونا هنوز داشت تقلا میکرد که از اون طرف مرد دیگهای اومد… با دوستاش توی جیبش، خیلی جذاب وایساده بود و داد زد:
مرد دوم: تو گوه میخوری! 😤
یونا توی شک رفت و یه لحظه خشکش زد. 😳
همون موقع مرد سومی از پشت سرش اومد، سرش رو فرو برد توی گردن یونا و با همون لحن ددیگونه و محافظ زمزمه کرد:
مرد سوم: من خودم ازت مراقبت میکنم… پس همچین کاری نکن. 🖤
یونا با تعجب و عصبانیت گفت: شما اصلاً کی هستین که به من دستور میدین؟!
مرد اول که هنوز چاقو رو توی دستش بود، با لبخندی آروم و سلطهگر جلو اومد… یه دستمال گذاشت روی دهن یونا… و اون بیهوش شد. 😵💫
- ۶.۷k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط