007-پنهان در مه - پارت ۱۰۲

...
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۲
...

در همین لحظه، لوید و یور که از جمعیت جدا شده بودند، به آن‌ها نزدیک شدند. لوید با آن چهره‌ی آرام اما چشمانِ تیزبینش، نگاهی به آنیا انداخت. او به نتایج زیادی درباره ی این دختر رسیده بود اما تصمیم گرفت فعلاً چیزی نگوید.

یور با لبخندی درخشان گفت: «واقعاً تبریک می‌گم! همه‌ی شما خیلی عالی بودید!»

لوید در حالی که به آنیا نگاه می‌کرد، با صدای آرامی گفت: «نمایش زیبایی بود... هرچند اگه حقیقت رو بیشتر نشون می دادین، زیباتر میشد، مگه نه؟»

آنیا و دامیان هر دو ناگهان به سمت لوید برگشتند، انگار که معنای کلام او را فهمیده باشند...

لوید نگاهی به آنیا انداخت و چشمانش را ریز کرد:« اینطور فکر نمی کنی؟»

آنیا که لرزه بر تمام اندامش افتاده بود سرش را به سمت پایین انداخت ، ذهنش پر از افکاری بود که جواب هیچکدام در ذهن لوید نبود.

دامیان که متوجه لرزش بی کران آنیا شده بود ، با گونه هایی سرخ دستش راکمی جلو آورد و آرام دست های آنیا را گرفت و طوری که فقط آنیا بشنود زیرلب گفت:« نگران نباش...»

آنیا که از حرکت ناگهانی دامیان تعجب کرده بود کمی عقب رفت و با صدایی آرام گفت:« درسته آقا...»

لوید لبخند عجیب و غریبی زد و همراه یور آنجا را ترک کرد.

آنیا نفس راحتی کشید: «داشتم دیوونه می شدم...»

او افکار لوید را خوانده بود اما تمام چیزی که فهمیده بود این بود که لوید به او شک کرده نه بیشتر و نه کمتر
.......

[چند هفته بعد - آکادمی ایدن]

نور خورشید ملایم از پنجره‌های بزرگ کلاس به داخل می‌تابید و غبارِ کوچکی را در هوا به رقص در می‌آورد. سکوتِ صبحگاهی کلاس با صدای خش‌خشِ مدادها و ورق خوردن کتاب‌ها شکسته می‌شد.

آنیا، که حالا دیگر کمی با محیط مدرسه عجین شده بود، روی نیمکت خود نشسته بود و با تمرکز به کتاب درسی‌اش خیره شده بود. او سعی می‌کرد تمام توانش را برای درس خواندن بگذارد، اما ذهن او مدام به سمت اتفاقاتِ نمایش می‌دوید.

در چند هفته‌ای که گذشته بود، رابطه‌ی او و دامیان تغییر کرده بود؛ یک نوع درکِ بی‌صدا میان آن‌ها شکل گرفته بود. آن‌ها دیگر فقط دو هم‌کلاسی نبودند که به هم بی‌توجه باشند، بلکه حالا هر بار که نگاهشان در فضای کلاس به هم می‌افتاد، یک معنای پنهانی در آن نهفته بود.

بکی با لبخندی شیطنت‌آمیز به آنیا چشمک زد، انگار که می‌خواست بگوید: "هنوز هم به اون شب فکر می‌کنی؟"

آنیا با دیدن آن نگاه، سریع سرش را در کتاب فرو برد و صورتش سرخِ سرخ شد.

در همان لحظه، درِ کلاس با صدای ملایمی باز شد و دامیان وارد شد. او با همان هیبت همیشگی و ظاهری مرتب، به سمت صندلی‌اش رفت. مسیر او دقیقاً از کنار نیمکت آنیا می‌گذشت. در حالی که رد می‌شد، برای لحظه‌ای بسیار کوتاه، سرعت قدم‌هایش کم شد و سایه‌ی او روی میز آنیا افتاد.

آنیا سنگینیِ حضور او را حس کرد، اما بالا را نگاه نکرد. دامیان بدون اینکه نگاهش را بچرخاند با گونه هایی سرخ و با صدایی که سعی می‌کرد کاملاً عادی باشد، زیر لب گفت: «بابت اون یادداشتِ ادبیات کلاسیک که دیروز بهم دادی... ممنون. کمک کرد.»

و بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، به صندلی‌اش نشست.

آنیا با لبخندی کوچک و پیروزمندانه، نگاهش را از کتاب گرفت. او می‌دانست که این جمله‌ی ساده، در دنیای آن‌ها، چیزی فراتر از یک تشکر معمولی است.

اما در گوشه‌ی دیگری از مدرسه، سایه‌هایی در حرکت بودند. ناتسو، که با حالتی نگران و مراقب، از دور او را زیر نظر داشت، می‌دانست که آرامشِ فعلی، گذراست و طوفانی سهمگین در انتظارِ آنهاست.

چیزی در راه بود؛ چیزی که حتی از فاش شدن رازِ آنیا برای بقیه هم خطرناک‌تر بود.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۶)

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

آوای شب پارت ۲۵ویو نویسنده انیا بعد از اون اتفاق دیروز از ار...

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۰**(عصر همان روز - عمارت دزموند 🏰)دام...

عشقی حقیقی

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

Anya x Damian پارت۶۳

گربه ای در نیمکت کناری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط