part 75
part 75
الینا:
بعد از اینکه مامان و بابام منو از داداشم گرفتن به زور سوار ماشینم کردن و رفتیم سمت خونه، توی ماشین هیچ کس چیزی نگفت تا رسیدیم خونه.
بابام درو باز کرد و دست منو محکم گرفت و کشون کشون بردتم داخل خونه.
& آیی بابا چیکار میکنی دردم اومد
≈حقته، بگو ببینم چی به اونا گفتی که اینطوری رفتار کردن؟
&هیچی
آلینا از ترس داشت بلند بلند گریه میکرد.
£پس هیچی؟ چطوری هیچی نگفتی که اونا حاضر نبودن ترو به ما بدن؟
& نمیدونم، باور کنید من چیزی نگفتم
≈ پس چیزی نگفتی آره؟
& بله من هیچی نگفتم بهشون
≈ الان یه درسی بهت میدم که بفهمی آدم به پدر مادرش دروغ نمیگه.
آلینا رو هل داد که افتاد زمین و کمربند چرم مشکیش رو در آوردم و چند دور، دور دستش پیچید و بردتش بالا و روی تن نحیف دخترک پایین آورد.
& آیییی
چند مین بعد//
آلینا دیگه جون نداشت، انقدر گریه کرده بود که فکر میکرد دیگه اشکی براش باقی نمونده ولی موقعی که دوباره پوست لطیفش چرم سفت و محکم رو لمس میکرد چنان گریه ی سر میداد که مثال کودک تازه متولد شده ای بود که از شکم گرم و نرم مادرش درش آورده بودن و توی تخت صفت و سخت بیمارستان گزاشته بودن.
& آخ بابا تورخدا بسه
آلینا که دیگه توان نداشت تنها کاری که میتونست بکنه التماس کردن بود؛ عاجزانه خواهش میکرد تا بلکه تموم بشه این شکنجه.
£بسه دیگه مرد کشتیش
مادرش اومد و اونو از آلینا جدا کرد. پدرش که بالاخره حرصش آروم شده بود از دستای آلینا گرفت و کشون کشون بردتش سمت انباری زیر زمین.
&بابا کجا داریم میریم؟
≈زیر زمین
&نه نه تروخدا اونجا نه قول میدم دختر خوبی میشم فقط اونجا نه
£باید بری اونجا تا یاد بگیری وقتی ازت یه چیزی میپرسن راستشو باید بگی.
&مامان من خیلی میترسم از اونجا
≈این چند روز حسابی لوست کردن دیگه بسته.
در انباری رو باز کرد و آلینا رو پرت کرد اونجا و در رو پشت سرش سه قفله کرد.
صدای آلینا میومد که به در میکوبید و التماس میکرد اما کسی اهمیت نداد و رفتن.
ماشین اعضا//
جین« جیمین چرا وایسادی؟»
جیمین« نمیدونم ماشین یهویی جوش آورد»
تهیونگ« اهه لعنتی آخه الان وقتش بود؟»
جونگکوک« الان چیکار کنیم؟ یه ماشین دیگه بگیریم؟»
یونگی« وسط اتوبانیم ها ( عمارت خانوادگیشون خارج از شهره)»
جیهوپ« راست میگه تا ماشین بیاد خیلی طول میکشه و برای اینجا سخت ماشین گیر میاد»
نامجون« پس مجبوریم خودمون درستش کنیم»
اعضا پیاده شدن تا وضعیت ماشین رو بررسی کنن.
چند ساعت بعد//
جین« هوف بالاخره درست شد»
اعضا با سر و صورت پریشون و دستای روغنی و سیاه سوار ماشین شدن و با بالاترین سرعت ممکن روندن به سمت عمارت.
جیمین« یعنی این چند ساعت چیکار کرده؟»
جیهوپ« نکنه فکر کنه بهش دروغ گفتم و نمیرم دنبالش»
نامجون« بسه دیگه به جای اینکه به چیزای بد فکر کنید یکم روحیه بدین»
یونگی« حتما خیلی ترسیده»
جونگکوک«مطمئنم کلی گریه کرده»
جین « صبح غذا کم خورد یعنی الان چیزی خورده؟»
جیهوپ« وای دکتر همین امروز بهم گفت»
تهیونگ« چیو هیونگ؟»
جیهوپ« بهم گفت که سیستم ایمنیش به خاطر استرس و بی اشتهایی ضعیف شده و نباید استرس بکشه و غذاشم باید سر وقت و کامل بخوره»
نامجون« خدا میدونه این چند سال چی کشیده که بدنش اینقدر ضعیفه»
جیمین« یه سوال اصلا فکر کردین وقتی که رفتیم اونجا چیکار میخوایم بکنیم؟»
یونگی« معلومه دیگه آلینا رو برمیداریم میاریم»
جونگکوک« آره حتما،اونا هم گذاشتن»
یونگی« یعنی هفت نفر نمیتونن یه دختر رو ببرن؟»
نامجون« آره البته که آلینا رو میبریم اما باید آروم انجام بدیم که نترسه»
جین« آره اینم هست»
جیمین« پیاده شین رسیدیم»
ادامه در پست بعدی←
الینا:
بعد از اینکه مامان و بابام منو از داداشم گرفتن به زور سوار ماشینم کردن و رفتیم سمت خونه، توی ماشین هیچ کس چیزی نگفت تا رسیدیم خونه.
بابام درو باز کرد و دست منو محکم گرفت و کشون کشون بردتم داخل خونه.
& آیی بابا چیکار میکنی دردم اومد
≈حقته، بگو ببینم چی به اونا گفتی که اینطوری رفتار کردن؟
&هیچی
آلینا از ترس داشت بلند بلند گریه میکرد.
£پس هیچی؟ چطوری هیچی نگفتی که اونا حاضر نبودن ترو به ما بدن؟
& نمیدونم، باور کنید من چیزی نگفتم
≈ پس چیزی نگفتی آره؟
& بله من هیچی نگفتم بهشون
≈ الان یه درسی بهت میدم که بفهمی آدم به پدر مادرش دروغ نمیگه.
آلینا رو هل داد که افتاد زمین و کمربند چرم مشکیش رو در آوردم و چند دور، دور دستش پیچید و بردتش بالا و روی تن نحیف دخترک پایین آورد.
& آیییی
چند مین بعد//
آلینا دیگه جون نداشت، انقدر گریه کرده بود که فکر میکرد دیگه اشکی براش باقی نمونده ولی موقعی که دوباره پوست لطیفش چرم سفت و محکم رو لمس میکرد چنان گریه ی سر میداد که مثال کودک تازه متولد شده ای بود که از شکم گرم و نرم مادرش درش آورده بودن و توی تخت صفت و سخت بیمارستان گزاشته بودن.
& آخ بابا تورخدا بسه
آلینا که دیگه توان نداشت تنها کاری که میتونست بکنه التماس کردن بود؛ عاجزانه خواهش میکرد تا بلکه تموم بشه این شکنجه.
£بسه دیگه مرد کشتیش
مادرش اومد و اونو از آلینا جدا کرد. پدرش که بالاخره حرصش آروم شده بود از دستای آلینا گرفت و کشون کشون بردتش سمت انباری زیر زمین.
&بابا کجا داریم میریم؟
≈زیر زمین
&نه نه تروخدا اونجا نه قول میدم دختر خوبی میشم فقط اونجا نه
£باید بری اونجا تا یاد بگیری وقتی ازت یه چیزی میپرسن راستشو باید بگی.
&مامان من خیلی میترسم از اونجا
≈این چند روز حسابی لوست کردن دیگه بسته.
در انباری رو باز کرد و آلینا رو پرت کرد اونجا و در رو پشت سرش سه قفله کرد.
صدای آلینا میومد که به در میکوبید و التماس میکرد اما کسی اهمیت نداد و رفتن.
ماشین اعضا//
جین« جیمین چرا وایسادی؟»
جیمین« نمیدونم ماشین یهویی جوش آورد»
تهیونگ« اهه لعنتی آخه الان وقتش بود؟»
جونگکوک« الان چیکار کنیم؟ یه ماشین دیگه بگیریم؟»
یونگی« وسط اتوبانیم ها ( عمارت خانوادگیشون خارج از شهره)»
جیهوپ« راست میگه تا ماشین بیاد خیلی طول میکشه و برای اینجا سخت ماشین گیر میاد»
نامجون« پس مجبوریم خودمون درستش کنیم»
اعضا پیاده شدن تا وضعیت ماشین رو بررسی کنن.
چند ساعت بعد//
جین« هوف بالاخره درست شد»
اعضا با سر و صورت پریشون و دستای روغنی و سیاه سوار ماشین شدن و با بالاترین سرعت ممکن روندن به سمت عمارت.
جیمین« یعنی این چند ساعت چیکار کرده؟»
جیهوپ« نکنه فکر کنه بهش دروغ گفتم و نمیرم دنبالش»
نامجون« بسه دیگه به جای اینکه به چیزای بد فکر کنید یکم روحیه بدین»
یونگی« حتما خیلی ترسیده»
جونگکوک«مطمئنم کلی گریه کرده»
جین « صبح غذا کم خورد یعنی الان چیزی خورده؟»
جیهوپ« وای دکتر همین امروز بهم گفت»
تهیونگ« چیو هیونگ؟»
جیهوپ« بهم گفت که سیستم ایمنیش به خاطر استرس و بی اشتهایی ضعیف شده و نباید استرس بکشه و غذاشم باید سر وقت و کامل بخوره»
نامجون« خدا میدونه این چند سال چی کشیده که بدنش اینقدر ضعیفه»
جیمین« یه سوال اصلا فکر کردین وقتی که رفتیم اونجا چیکار میخوایم بکنیم؟»
یونگی« معلومه دیگه آلینا رو برمیداریم میاریم»
جونگکوک« آره حتما،اونا هم گذاشتن»
یونگی« یعنی هفت نفر نمیتونن یه دختر رو ببرن؟»
نامجون« آره البته که آلینا رو میبریم اما باید آروم انجام بدیم که نترسه»
جین« آره اینم هست»
جیمین« پیاده شین رسیدیم»
ادامه در پست بعدی←
- ۱.۹k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط