آغوشی از جنس خطر پارت ۸ هشت
آغوشی.از.جنس.خطر.💋💀 پارت⁸
روژین:
همین که وارد عمارت شدیم چند نفر سریع جلو اومدن و برانکارد رو از دستمون گرفتن، منم بدون اینکه حتی لحظهای مکث کنم پشت سرشون راه افتادم.
روژین:اتاقی که وسایل پزشکی بیشتری داره کجاست؟
یکی از مردها برگشت سمتم و با تعجب نگاهم کرد.
-طبقه بالا.
دیگه وقت سؤال پرسیدن نبود. کایا رو از پلههای بزرگ عمارت بالا بردیم و وارد اتاقی شدیم که بیشتر شبیه یه درمانگاه خصوصی بود تا اتاق یک خونه. چند لحظه مات موندم. تجهیزات پزشکی، دستگاه مانیتور، سرم و حتی چند وسیلهای که برای شرایط اورژانسی لازم داشتم اونجا بود. با تعجب
گفتم: شما اینجا... اتاق پزشکی دارید؟
کنان جواب داد: گفتم که همهچیز فراهمه.
دیگه وقت سؤال پرسیدن نبود. به سمت کایا رفتم و دستگاه رو وصل کردم. صدای بوق منظم دستگاه توی اتاق پیچید. نبضش هنوز ضعیف بود.
+همه بیرون.
چند نفر تکون نخوردن. سرم رو بالا آوردم
- گفتم همه بیرون! نمیتونم وقتی پنج نفر بالای سرم وایسادن کار کنم.
کنان با اخم به روژین نگاه کرد.
-من میمونم.
+ تو هم بیرون.
- دختر...
+یا بیرون میری یا خودم میندازمت بیرون!
چند ثانیه سکوت شد. انتظار داشتم دوباره اسلحهش رو نشونم بده، ولی فقط نفس عمیقی کشید و با اشاره دست بقیه رو بیرون فرستاد. قبل از اینکه خودش هم از اتاق خارج بشه برگشت و گفت: اگه اتفاقی براش بیفته...
حرفش رو قطع کردم.
+ تهدیدت رو شنیدم.
در بسته شد. بالاخره تنها موندم. چند ثانیه به کایا نگاه کردم. حالا که هیچکس بالای سرم نبود، تازه فهمیدم دستهام چقدر میلرزه. آروم نفس کشیدم و خودم رو جمع کردم. خب روژین... الان وقت ترسیدن نیست. شروع کردم وضعیتش رو دوباره بررسی کردن. زخم گلوله از پشت بود و خوشبختانه هنوز علائم حیاتی داشت. اما چیزی که نگرانم میکرد، خون زیادی بود که از دست داده بود. دستم رو روی پیشونیم کشیدم. اگه خون مناسب پیدا نکنم... حرفم رو نصفه خوردم. دستم رو روی تلفن داخل اتاق گذاشتم و شمارهای رو که روی میز نوشته شده بود گرفتم. -بله؟
+من پزشک نیستم، پرستارم، ولی بیمار شما به خون احتیاج داره. گروه خونیش رو میخوام و باید هرچه سریعتر خون مناسب برسونید.
-گروه خونیش مشخصه.
+ چه گروهیه؟ مکث کوتاهی کرد.
O منفی-
+مطمئنید؟
- کاملاً.
+پس سریع آماده کنید.
گوشی رو گذاشتم. چند دقیقه بعد در باز شد و کنان وارد شد. یک کیسه خون توی دستش بود. -این هم چیزی که خواستی.
کیسه رو گرفتم و سریع بررسیش کردم.
+خوبه.
کنان همچنان ایستاده بود.
+گفتم بیرون.
-من فقط...
+ بیرون!
با اخم نگاهم کرد ولی چیزی نگفت و رفت. دوباره مشغول کار شدم. زمان برای من عجیب میگذشت. هر دقیقهای که میگذشت، انگار یک ساعت بود. صدای دستگاه تنها چیزی بود که توی اتاق شنیده میشد. یک لحظه صدای ضربان قلبش روی مانیتور تغییر کرد. خشکم زد. نه... نه نه... سریع سمتش رفتم و وضعیتش رو بررسی کردم.
+ کایا... لطفاً...
برای اولین بار اسمش رو با صدای بلند گفتم. حتی خودم هم نمیدونستم چرا. شاید چون تنها چیزی بود که ازش میدونستم. کایا. همین. دوباره شرایطش رو کنترل کردم و بعد از چند دقیقه، صدای دستگاه به حالت عادی برگشت. نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم. خدا رو شکر... روی صندلی کنار تخت نشستم و چند ثانیه چشمهام رو بستم. تازه یادم افتاد هنوز یونیفرمم تنم نیست. لباسم خونی شده بود و موهام کاملاً به هم ریخته بود. نگاهی به خودم انداختم و با خستگی
گفتم: من دقیقاً کجا گیر افتادم؟
همون لحظه صدای در اومد.
- روژین؟ سرم رو بالا آوردم.
+شما اسم منو از کجا میدونی؟
اینم پارت هشت مرسی از حمایت همگی بوسسس💋🎀😫
#رمان
روژین:
همین که وارد عمارت شدیم چند نفر سریع جلو اومدن و برانکارد رو از دستمون گرفتن، منم بدون اینکه حتی لحظهای مکث کنم پشت سرشون راه افتادم.
روژین:اتاقی که وسایل پزشکی بیشتری داره کجاست؟
یکی از مردها برگشت سمتم و با تعجب نگاهم کرد.
-طبقه بالا.
دیگه وقت سؤال پرسیدن نبود. کایا رو از پلههای بزرگ عمارت بالا بردیم و وارد اتاقی شدیم که بیشتر شبیه یه درمانگاه خصوصی بود تا اتاق یک خونه. چند لحظه مات موندم. تجهیزات پزشکی، دستگاه مانیتور، سرم و حتی چند وسیلهای که برای شرایط اورژانسی لازم داشتم اونجا بود. با تعجب
گفتم: شما اینجا... اتاق پزشکی دارید؟
کنان جواب داد: گفتم که همهچیز فراهمه.
دیگه وقت سؤال پرسیدن نبود. به سمت کایا رفتم و دستگاه رو وصل کردم. صدای بوق منظم دستگاه توی اتاق پیچید. نبضش هنوز ضعیف بود.
+همه بیرون.
چند نفر تکون نخوردن. سرم رو بالا آوردم
- گفتم همه بیرون! نمیتونم وقتی پنج نفر بالای سرم وایسادن کار کنم.
کنان با اخم به روژین نگاه کرد.
-من میمونم.
+ تو هم بیرون.
- دختر...
+یا بیرون میری یا خودم میندازمت بیرون!
چند ثانیه سکوت شد. انتظار داشتم دوباره اسلحهش رو نشونم بده، ولی فقط نفس عمیقی کشید و با اشاره دست بقیه رو بیرون فرستاد. قبل از اینکه خودش هم از اتاق خارج بشه برگشت و گفت: اگه اتفاقی براش بیفته...
حرفش رو قطع کردم.
+ تهدیدت رو شنیدم.
در بسته شد. بالاخره تنها موندم. چند ثانیه به کایا نگاه کردم. حالا که هیچکس بالای سرم نبود، تازه فهمیدم دستهام چقدر میلرزه. آروم نفس کشیدم و خودم رو جمع کردم. خب روژین... الان وقت ترسیدن نیست. شروع کردم وضعیتش رو دوباره بررسی کردن. زخم گلوله از پشت بود و خوشبختانه هنوز علائم حیاتی داشت. اما چیزی که نگرانم میکرد، خون زیادی بود که از دست داده بود. دستم رو روی پیشونیم کشیدم. اگه خون مناسب پیدا نکنم... حرفم رو نصفه خوردم. دستم رو روی تلفن داخل اتاق گذاشتم و شمارهای رو که روی میز نوشته شده بود گرفتم. -بله؟
+من پزشک نیستم، پرستارم، ولی بیمار شما به خون احتیاج داره. گروه خونیش رو میخوام و باید هرچه سریعتر خون مناسب برسونید.
-گروه خونیش مشخصه.
+ چه گروهیه؟ مکث کوتاهی کرد.
O منفی-
+مطمئنید؟
- کاملاً.
+پس سریع آماده کنید.
گوشی رو گذاشتم. چند دقیقه بعد در باز شد و کنان وارد شد. یک کیسه خون توی دستش بود. -این هم چیزی که خواستی.
کیسه رو گرفتم و سریع بررسیش کردم.
+خوبه.
کنان همچنان ایستاده بود.
+گفتم بیرون.
-من فقط...
+ بیرون!
با اخم نگاهم کرد ولی چیزی نگفت و رفت. دوباره مشغول کار شدم. زمان برای من عجیب میگذشت. هر دقیقهای که میگذشت، انگار یک ساعت بود. صدای دستگاه تنها چیزی بود که توی اتاق شنیده میشد. یک لحظه صدای ضربان قلبش روی مانیتور تغییر کرد. خشکم زد. نه... نه نه... سریع سمتش رفتم و وضعیتش رو بررسی کردم.
+ کایا... لطفاً...
برای اولین بار اسمش رو با صدای بلند گفتم. حتی خودم هم نمیدونستم چرا. شاید چون تنها چیزی بود که ازش میدونستم. کایا. همین. دوباره شرایطش رو کنترل کردم و بعد از چند دقیقه، صدای دستگاه به حالت عادی برگشت. نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم. خدا رو شکر... روی صندلی کنار تخت نشستم و چند ثانیه چشمهام رو بستم. تازه یادم افتاد هنوز یونیفرمم تنم نیست. لباسم خونی شده بود و موهام کاملاً به هم ریخته بود. نگاهی به خودم انداختم و با خستگی
گفتم: من دقیقاً کجا گیر افتادم؟
همون لحظه صدای در اومد.
- روژین؟ سرم رو بالا آوردم.
+شما اسم منو از کجا میدونی؟
اینم پارت هشت مرسی از حمایت همگی بوسسس💋🎀😫
#رمان
- ۵.۴k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط