پرنسس ناخواسته
P۸
«عشقم به او به سان ماهی در آسمان شب بود؛ حتی هنگامی که همه چیز در تاریکی فرو میرفت، حضورش برایم کافی بود.»
ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه میزند. چه عشق بزرگی!
«اون چطوری عاشقتون شد؟»
«اون...»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
✨بیست سال قبل👑
ویلیام:
همیشه این اخم ترسناکش مرا میترساند.
«کجا بودی؟»
«من ولیعهد این پادشاهی ام و برای یک پادشاه خوب بودن باید...»
«گفتم کجا بودی؟»
سرم را پایین می اندازم و آرام میگویم«دهکده»
«کدام دهکده؟»
«دهکده بعد از آبشار سر سبز.»
خط میان ابروهایش عمیق تر میشود.«تو به عنوان یک...»
«شاهزاده نباید هر جایی برم،با هر کسی هم صحبت شوم و گفت و گو کنم خودم میدونم.»
اخم پدر کمی باز میشود«پسرم تمام این ها برای این است که تو پادشاهی شایسته باشی که مردم ازت بترسند و بهت احترام بگذارند.»
با اینکه با حرف هایش مخالف هستم اما سر تکان میدهم و از سالن خارج میشوم...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آلیس:
«سه شیلینگ،آقا.»
«سه شیلینگ؟ چه خبره.»
«این شیر،شیر بهترین و فربه ترین گاو اینجاست آقای محترم. سه شیلینگ حتی کم هم هست.»
ناسزا گویان شیشه را گرفت و سکه ها را بی ادبانه روی میز پرتاب کرد و رفت.
«آه،چه بی نزاکت😒»
مارتا میخندد«اوه ببخشید همه مثل شما محترم و بانزاکت نیستند🤣»
«خیلی بامزه ای!»
چیزی نمیگوید اما طوری نگاهم میکند انگار میخواهد موضوعی را به من بگوید.
«چی شده مارتا؟»
از ذوق دور خودش میچرخد و جیغ کوتاهی میکشد«توماس امروز بهم گفت که من رو دوست داره و میخواد با پدرم صحبت کنه.»
«چیییی؟»
با ذوق نگاهم میکند🤩
«تبریک میگمممم. دیدی منتظر ازدواج من بودی و حالا خودت داری میشی خانم خونه🤭»
انگشت اشاره اش را پشت سر هم تکان میدهد و میگوید«نوچ نوچ،من مطمئنم تو حتی قبل من هم ازدواج نکنی،بعد من حتما یکی عاشقت میشه و البته من ساقدوشت میشم😌»
«فعلا این منم که باید ساقدوش تو بشم.»
«فرقی نداره😂بالاخره که یه روز نوبت من میشه. راستی اسم بچه ات هم من میذارم.»
خنده ام را فرو میخورم و اخمی نمایشی میکنم«بچه من رو چیکار داری؟ اصلا من ام اسم بچه تو رو انتخاب میکن.»
«خیلی خب پس اول من.
اگه دختر شد، آملیا... و اگه پسر شد هم تام.»
«تام و آملیا چه ربطی به هم دارن؟🤣»
«ربط دارن. هر دو رو من انتخاب کردم.»
«خیلی خب اصلا تو راست میگی. نوبت منه؛ من اسم دخترت رو جولیا و اسم پسرت رو جکس انتخاب میکنم.😏»
«اوهه پس تصویب شد. من اسم بچه هام رو جولیا و جکس میگذارم و تو هم باید اسم بچه هات رو آملیا و تام بگذاری.»
«تو یه دیوونه ای این رو میدونستی؟»
«ممنونم از تعریفت عزیزم😌»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خورشید درحال غروب است و من و مارتا بساطمان را جمع میکنیم که به خانه هایمان برویم.
«خداحافظ آلیس.فردا میبینمت.»
برایش دست تکان میدهم«خداحافظ مارتا»
به سمت خانه میروم که....
«سلام خانم خوشگله.»
به طرف صدا برمیگردم. دو مرد مست و بد بو با لبخندی چندش و گونه های برافروخته به سمتم می آیند.
راه تند میکنم تا به خانه برسم که یکی از آن ها مچ دستم را محکم میگیرد.
فریاد میزنم«ولم کن.»
و دستپاچه تقلا میکنم تا از دستشان رها شوم.
«اوه...بانوی زیبایی مثل شما که نباید انقدر اذیت کنه.»
از ترس میخواهم گریه کنم. به جیغ و فریاد ادامه میدهم اما آن ها دست از سرم برنمیدارند.
یکی از آن مرد ها که کوتاه تر است،دستش را بالا می آورد و من فرصت را از دست نمیدهم و دستش را گاز میگیرم.
مرد خشمگین میشود و دستش را بالا می آورد تا سیلی به من بزند.
چشمانم را از ترس محکم میبندم اما چند ثانیه میگذرد و دردی احساس نمیکنم که چشمانم را باز میکنم و میبینم دستی قدرتمند مچ دست مرد را گرفته است.
سرم را بالا می آورم و ....
نه! امکان نداره! این همان....
مشت در صورت مرد فرود می آید و بعد لگدی در شکم دیگری میزند.
هر دوی آنها به عقب میروند اما در یک چشم به هم زدن دوباره، به سمت او می آیند تا حمله کنند.
مرد که حالا میدانم شاهزاده ویلیام است، خنجری را در میاورد و یکی از آن ها را گرفته و خنجر را روی گردنش میگذارد.
«اگر تکان بخوری یا دستت به این دختر بخوره گردن دوستت پاره میشه.»
مرد اول که از ترس در میان دستان شاهزاده بیهوش شده و مرد دوم هم فرار میکند.
شاهزاده او را رها کرده و به طرفم می آید«خوبی؟»
«ممنونم، بخاطر کمکتون.....اعلی حضرت»
لبخند محوی میزند. «اعلی حضرت؟ فکر میکردم من فقط یه احمق درازم.»
دهانم را از داخل گاز میگیرم.«احمق قد بلند.😐شاید»
میخندد. آرام و با وقار.«خیلی خب... آلیس»
با انگشت اشاره اش به نوک بینی ام ضربه کوچکی میزند.«دفعه بعد که به دردسر افتادی حواست باشه دور و اطراف من باش. اینطوری راحت تر میشه ازت محافظت کرد.»
🌷👑
«عشقم به او به سان ماهی در آسمان شب بود؛ حتی هنگامی که همه چیز در تاریکی فرو میرفت، حضورش برایم کافی بود.»
ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه میزند. چه عشق بزرگی!
«اون چطوری عاشقتون شد؟»
«اون...»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
✨بیست سال قبل👑
ویلیام:
همیشه این اخم ترسناکش مرا میترساند.
«کجا بودی؟»
«من ولیعهد این پادشاهی ام و برای یک پادشاه خوب بودن باید...»
«گفتم کجا بودی؟»
سرم را پایین می اندازم و آرام میگویم«دهکده»
«کدام دهکده؟»
«دهکده بعد از آبشار سر سبز.»
خط میان ابروهایش عمیق تر میشود.«تو به عنوان یک...»
«شاهزاده نباید هر جایی برم،با هر کسی هم صحبت شوم و گفت و گو کنم خودم میدونم.»
اخم پدر کمی باز میشود«پسرم تمام این ها برای این است که تو پادشاهی شایسته باشی که مردم ازت بترسند و بهت احترام بگذارند.»
با اینکه با حرف هایش مخالف هستم اما سر تکان میدهم و از سالن خارج میشوم...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آلیس:
«سه شیلینگ،آقا.»
«سه شیلینگ؟ چه خبره.»
«این شیر،شیر بهترین و فربه ترین گاو اینجاست آقای محترم. سه شیلینگ حتی کم هم هست.»
ناسزا گویان شیشه را گرفت و سکه ها را بی ادبانه روی میز پرتاب کرد و رفت.
«آه،چه بی نزاکت😒»
مارتا میخندد«اوه ببخشید همه مثل شما محترم و بانزاکت نیستند🤣»
«خیلی بامزه ای!»
چیزی نمیگوید اما طوری نگاهم میکند انگار میخواهد موضوعی را به من بگوید.
«چی شده مارتا؟»
از ذوق دور خودش میچرخد و جیغ کوتاهی میکشد«توماس امروز بهم گفت که من رو دوست داره و میخواد با پدرم صحبت کنه.»
«چیییی؟»
با ذوق نگاهم میکند🤩
«تبریک میگمممم. دیدی منتظر ازدواج من بودی و حالا خودت داری میشی خانم خونه🤭»
انگشت اشاره اش را پشت سر هم تکان میدهد و میگوید«نوچ نوچ،من مطمئنم تو حتی قبل من هم ازدواج نکنی،بعد من حتما یکی عاشقت میشه و البته من ساقدوشت میشم😌»
«فعلا این منم که باید ساقدوش تو بشم.»
«فرقی نداره😂بالاخره که یه روز نوبت من میشه. راستی اسم بچه ات هم من میذارم.»
خنده ام را فرو میخورم و اخمی نمایشی میکنم«بچه من رو چیکار داری؟ اصلا من ام اسم بچه تو رو انتخاب میکن.»
«خیلی خب پس اول من.
اگه دختر شد، آملیا... و اگه پسر شد هم تام.»
«تام و آملیا چه ربطی به هم دارن؟🤣»
«ربط دارن. هر دو رو من انتخاب کردم.»
«خیلی خب اصلا تو راست میگی. نوبت منه؛ من اسم دخترت رو جولیا و اسم پسرت رو جکس انتخاب میکنم.😏»
«اوهه پس تصویب شد. من اسم بچه هام رو جولیا و جکس میگذارم و تو هم باید اسم بچه هات رو آملیا و تام بگذاری.»
«تو یه دیوونه ای این رو میدونستی؟»
«ممنونم از تعریفت عزیزم😌»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
خورشید درحال غروب است و من و مارتا بساطمان را جمع میکنیم که به خانه هایمان برویم.
«خداحافظ آلیس.فردا میبینمت.»
برایش دست تکان میدهم«خداحافظ مارتا»
به سمت خانه میروم که....
«سلام خانم خوشگله.»
به طرف صدا برمیگردم. دو مرد مست و بد بو با لبخندی چندش و گونه های برافروخته به سمتم می آیند.
راه تند میکنم تا به خانه برسم که یکی از آن ها مچ دستم را محکم میگیرد.
فریاد میزنم«ولم کن.»
و دستپاچه تقلا میکنم تا از دستشان رها شوم.
«اوه...بانوی زیبایی مثل شما که نباید انقدر اذیت کنه.»
از ترس میخواهم گریه کنم. به جیغ و فریاد ادامه میدهم اما آن ها دست از سرم برنمیدارند.
یکی از آن مرد ها که کوتاه تر است،دستش را بالا می آورد و من فرصت را از دست نمیدهم و دستش را گاز میگیرم.
مرد خشمگین میشود و دستش را بالا می آورد تا سیلی به من بزند.
چشمانم را از ترس محکم میبندم اما چند ثانیه میگذرد و دردی احساس نمیکنم که چشمانم را باز میکنم و میبینم دستی قدرتمند مچ دست مرد را گرفته است.
سرم را بالا می آورم و ....
نه! امکان نداره! این همان....
مشت در صورت مرد فرود می آید و بعد لگدی در شکم دیگری میزند.
هر دوی آنها به عقب میروند اما در یک چشم به هم زدن دوباره، به سمت او می آیند تا حمله کنند.
مرد که حالا میدانم شاهزاده ویلیام است، خنجری را در میاورد و یکی از آن ها را گرفته و خنجر را روی گردنش میگذارد.
«اگر تکان بخوری یا دستت به این دختر بخوره گردن دوستت پاره میشه.»
مرد اول که از ترس در میان دستان شاهزاده بیهوش شده و مرد دوم هم فرار میکند.
شاهزاده او را رها کرده و به طرفم می آید«خوبی؟»
«ممنونم، بخاطر کمکتون.....اعلی حضرت»
لبخند محوی میزند. «اعلی حضرت؟ فکر میکردم من فقط یه احمق درازم.»
دهانم را از داخل گاز میگیرم.«احمق قد بلند.😐شاید»
میخندد. آرام و با وقار.«خیلی خب... آلیس»
با انگشت اشاره اش به نوک بینی ام ضربه کوچکی میزند.«دفعه بعد که به دردسر افتادی حواست باشه دور و اطراف من باش. اینطوری راحت تر میشه ازت محافظت کرد.»
🌷👑
- ۱۳.۲k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط