رمان عاشقانه ی جدید و جذاب
هر دو رویشان را بر گرداندند
پدر لونا !
لونا سریع کای رو از روی زمین بلند کرد
پدر لونا نزدیک شد
هر دو عقب رفتند
لونا:تو برای چی اینجایی
از اینجا بروو
پدر: لوناا
تو یک واقعیتو نمیدونی
اگه بدونی دیگه هیچ وقت کای رو نمی بخشییی..
لونا:هرگز این مزخرفاتت قرار نیست..
پدر: لوناا
کای قاتل مادرته!..
لونا که باور نمیکرد:نخیرررر
هرگز این چرندیاتو باور نمیکنم
پدر:کای.. مگه اینطور نیست؟
لونا و پدر هردو به کای خیره شدند.
کای سرش را به نشانه ی مثبت نشون داد!!!..
لونا:باور نمیکنممم
همینطور اشک از چشماش می اومد
کای...
پدر لونا !
لونا سریع کای رو از روی زمین بلند کرد
پدر لونا نزدیک شد
هر دو عقب رفتند
لونا:تو برای چی اینجایی
از اینجا بروو
پدر: لوناا
تو یک واقعیتو نمیدونی
اگه بدونی دیگه هیچ وقت کای رو نمی بخشییی..
لونا:هرگز این مزخرفاتت قرار نیست..
پدر: لوناا
کای قاتل مادرته!..
لونا که باور نمیکرد:نخیرررر
هرگز این چرندیاتو باور نمیکنم
پدر:کای.. مگه اینطور نیست؟
لونا و پدر هردو به کای خیره شدند.
کای سرش را به نشانه ی مثبت نشون داد!!!..
لونا:باور نمیکنممم
همینطور اشک از چشماش می اومد
کای...
- ۳.۱k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط