My Arirang
My Arirang
Part ۲۴
جیمین فقط توانست بعد دیدن صحنه روبروش آب دهانش رو قورت
بده ...
جونکوک: ( با نگاه به جیمین) من معتقدم که مشکل شما قابل حل ولی ،،،، شاید بد نباشه مدتی به هم فضا برای تصمیم بدید اینطور فکر نمیکنید ؟ بهتره اینقدر با عجله تصمیمی نگیرید ...
یونگی: من قبول میکنم ،،، چهارماه صبر کردم میتونم مدت کوتاه دیگری هم صبر کنم
جیمین: من ... نظرم عوض نمیشه
جونکوک: روش فکر کن ...
جیمین: جونکوک! ...
یونگی: هفته آینده توی مراسم شکار سلطنتی میبینمت
جیمین: ...
جونکوک: از پذیرایی شما ممنونم جناب وزیر مین ، مایه افتخار بود ...
.
.
.
( در مسیر باز گشت ... جونکوک و جیمین در کنار هم اسب سواری میکنند و تهیونگ در پشت اونها با اسب خود میآید)
.
.
.
جیمین: خدا لعنتت کنه داری چه غلطی میکنی؟؟؟؟؟ چرا بوسیدیش؟؟؟؟؟؟؟؟
جونکوک: شلوغش نکن ،اون آدم آروم و قابل اعتمادیه حتماً میدونه برای اثبات به جناب مین این کارو کردم و اگرم ندونه من مشکل رو حل میکنم
جیمین : وای خدای بزرگ ... تو تو امشب چت شد؟ چرا باید بین من و یونگی طرف اونو بگیری
جونکوک نگاه گذرایی به جیمین انداخت
جونکوک: چون احساس میکنم کسی که داره اشتباه میکنه تویی هیونگ نه اون
جیمین: چی داری میگی کوک! تو مشکلات منو میدونی ! چطور میتونی اینو بهم بگی ... من ،من نمیتونم با آلفایی مثل اون باشم
جونکوک: مشکلش چیه؟ بد قیافست؟ بد رفتار ،یا بهت آسیل زده؟ ... جایگاه خوبی نداره یا زشته؟ چرا اسرار داری که بدرد هم نمیخورید ،،، اون حتی
ظاهراً میدونه که تو عطر هم نداری ولی با این وجود دوستت داره
جیمین: جونکوک ! همه آلفا ها اول اینجورین که دوستت دارن ولی بعد یه مدت که نمیتونی تامینشون کنی اونا ترو رها میکنن فکر کردی چه اتفاقی برای خانواده من افتاده
من با وجود اینکه پدر و مادرم از تجار دربارن بجز پیش تو اصلأ پام رو تو کاخ سلطنتی نمیزارم
من نمیخوام خودم هم مثل پدر و مادرم یه ازدواج از روی نیاز آلفا و اومگا داشته باشم
جونکوک: خُب! باشه ... این چیر خوبیه چون اگه دقت کنی متوجه میشی که اونم ترو نمیخواد بابت اینکه اومگایی یا زیبایی که واقعاً هم هستی
جیمین: ... از تعریفت ممنون
جونکوک: خواهش میکنم ولی من احساس میکنم تو فقط ترسیدی که یکی جز دوستانت ترو دوست داشته باشه
جیمین : ...
( وقتی به مروارید سیاه رسیدیم جیمین جونکوک رو در آغوش گرفت و گفت ...)
جیمین: بابت امروز ممنونم که به حرفام گوش دادی ،،،الان دیگه قهر نیستی؟
جونکوک: چرا قهرم ولی دوستیم که قهر کرده. بعداً از دلم در بیار و امشب رو لطفاً زیاد روی نکن ،،، گمونم اگه جناب مین هم بود همینو میگفت
جیمین: آه باشه لطفاً تو هم مثل یونگ( یونگی منظورشه) نشو...
جونکوک: شبت بخیر هیونگ
جیمین رفت و جونکوک و تهیونگ در سکوت به راه قصر برگشتن ...
.
.
.
جونکوک: امروز روز سختی بود ...
تهیونگ: بله ،حتما خسته ای
جونکوک نگاهی به او انداخت ...
جونکوک: چرا ناراحتی؟ بابت جناب مین ؟
تهیونگ: هم بله و هم نه
جونکوک: هوم... من احساس میکنم اون آدم باهوشیه
تهیونگ: چطور؟
جونکوک: چون موفق شدن کسی مثل تو رو آموزش بده ،جیمین بهم گفته چه افتخاراتی داری ولی احساس میکنم کمی درموردت اغراق وجود داره ...
تهیونگ: اغراق!؟
جونکوک: اوهوم میگن خیلی آدم ترسناک و خونریزی هستی جوری که حتی نمیتونن بهت نگاه کنن
تهیونگ: ولی این دروغ نیست
جونکوک: من بهش باور ندارم ...
تهیونگ: ( افکار) شاید چون تا الان ندیدی ...
جونکوک: راستی بابت امشب ،،، هم ممنون هم عذر میخوام
تهیونگ: بابت؟
جونکوک: رفتار ناگهانیم جلوی یونگی و جیمین (منظورش بوسست ولی از خجالت نمیگه) و اینکه احتمالا شام آرومت رو با ژنرال مین خراب کردم ...
تهیونگ: مشکلی نیست...
Part ۲۴
جیمین فقط توانست بعد دیدن صحنه روبروش آب دهانش رو قورت
بده ...
جونکوک: ( با نگاه به جیمین) من معتقدم که مشکل شما قابل حل ولی ،،،، شاید بد نباشه مدتی به هم فضا برای تصمیم بدید اینطور فکر نمیکنید ؟ بهتره اینقدر با عجله تصمیمی نگیرید ...
یونگی: من قبول میکنم ،،، چهارماه صبر کردم میتونم مدت کوتاه دیگری هم صبر کنم
جیمین: من ... نظرم عوض نمیشه
جونکوک: روش فکر کن ...
جیمین: جونکوک! ...
یونگی: هفته آینده توی مراسم شکار سلطنتی میبینمت
جیمین: ...
جونکوک: از پذیرایی شما ممنونم جناب وزیر مین ، مایه افتخار بود ...
.
.
.
( در مسیر باز گشت ... جونکوک و جیمین در کنار هم اسب سواری میکنند و تهیونگ در پشت اونها با اسب خود میآید)
.
.
.
جیمین: خدا لعنتت کنه داری چه غلطی میکنی؟؟؟؟؟ چرا بوسیدیش؟؟؟؟؟؟؟؟
جونکوک: شلوغش نکن ،اون آدم آروم و قابل اعتمادیه حتماً میدونه برای اثبات به جناب مین این کارو کردم و اگرم ندونه من مشکل رو حل میکنم
جیمین : وای خدای بزرگ ... تو تو امشب چت شد؟ چرا باید بین من و یونگی طرف اونو بگیری
جونکوک نگاه گذرایی به جیمین انداخت
جونکوک: چون احساس میکنم کسی که داره اشتباه میکنه تویی هیونگ نه اون
جیمین: چی داری میگی کوک! تو مشکلات منو میدونی ! چطور میتونی اینو بهم بگی ... من ،من نمیتونم با آلفایی مثل اون باشم
جونکوک: مشکلش چیه؟ بد قیافست؟ بد رفتار ،یا بهت آسیل زده؟ ... جایگاه خوبی نداره یا زشته؟ چرا اسرار داری که بدرد هم نمیخورید ،،، اون حتی
ظاهراً میدونه که تو عطر هم نداری ولی با این وجود دوستت داره
جیمین: جونکوک ! همه آلفا ها اول اینجورین که دوستت دارن ولی بعد یه مدت که نمیتونی تامینشون کنی اونا ترو رها میکنن فکر کردی چه اتفاقی برای خانواده من افتاده
من با وجود اینکه پدر و مادرم از تجار دربارن بجز پیش تو اصلأ پام رو تو کاخ سلطنتی نمیزارم
من نمیخوام خودم هم مثل پدر و مادرم یه ازدواج از روی نیاز آلفا و اومگا داشته باشم
جونکوک: خُب! باشه ... این چیر خوبیه چون اگه دقت کنی متوجه میشی که اونم ترو نمیخواد بابت اینکه اومگایی یا زیبایی که واقعاً هم هستی
جیمین: ... از تعریفت ممنون
جونکوک: خواهش میکنم ولی من احساس میکنم تو فقط ترسیدی که یکی جز دوستانت ترو دوست داشته باشه
جیمین : ...
( وقتی به مروارید سیاه رسیدیم جیمین جونکوک رو در آغوش گرفت و گفت ...)
جیمین: بابت امروز ممنونم که به حرفام گوش دادی ،،،الان دیگه قهر نیستی؟
جونکوک: چرا قهرم ولی دوستیم که قهر کرده. بعداً از دلم در بیار و امشب رو لطفاً زیاد روی نکن ،،، گمونم اگه جناب مین هم بود همینو میگفت
جیمین: آه باشه لطفاً تو هم مثل یونگ( یونگی منظورشه) نشو...
جونکوک: شبت بخیر هیونگ
جیمین رفت و جونکوک و تهیونگ در سکوت به راه قصر برگشتن ...
.
.
.
جونکوک: امروز روز سختی بود ...
تهیونگ: بله ،حتما خسته ای
جونکوک نگاهی به او انداخت ...
جونکوک: چرا ناراحتی؟ بابت جناب مین ؟
تهیونگ: هم بله و هم نه
جونکوک: هوم... من احساس میکنم اون آدم باهوشیه
تهیونگ: چطور؟
جونکوک: چون موفق شدن کسی مثل تو رو آموزش بده ،جیمین بهم گفته چه افتخاراتی داری ولی احساس میکنم کمی درموردت اغراق وجود داره ...
تهیونگ: اغراق!؟
جونکوک: اوهوم میگن خیلی آدم ترسناک و خونریزی هستی جوری که حتی نمیتونن بهت نگاه کنن
تهیونگ: ولی این دروغ نیست
جونکوک: من بهش باور ندارم ...
تهیونگ: ( افکار) شاید چون تا الان ندیدی ...
جونکوک: راستی بابت امشب ،،، هم ممنون هم عذر میخوام
تهیونگ: بابت؟
جونکوک: رفتار ناگهانیم جلوی یونگی و جیمین (منظورش بوسست ولی از خجالت نمیگه) و اینکه احتمالا شام آرومت رو با ژنرال مین خراب کردم ...
تهیونگ: مشکلی نیست...
- ۱۶۸
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط