❣: در انتهای بن‌بست آذر دستانم را رها کرد

❣: در انتهای بن‌بست آذر دستانم را رها کرد
گویی با اصابتِ گلوله‌ای به‌ شقیقه‌ام مواجه شده باشم!
همه چیز در یک لحظه تمام شد!
و من گم شدم
تنِ خسته و رنجورم را آرام آرام به کنجی بردم
زمستان آمد
بعد بهار
بعد تابستان
و دوباره پاییزو
دوباره آذر لعنتی
تکرارِ بی‌محتوایِ فصول
و هربار انجماد قلبم در بن‌بست آذر
تنم هنوز بوی آغوشش را می‌دهد
چند پاییز گذشته؟
چن پاییز برگ برگ به حالم گریسته است؟
من در تکرار بی‌سرانجام بن‌بست آذر گیر کرده‌ام
و هنوز آذر نماینده‌ی بن‌بست جدایی‌هاست...
دیدگاه ها (۴)

007-پنهان در مه - پارت ۸۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط