این شبها علی بر بالین فاطمه می نشیند

این شبها علی بر بالین فاطمه می نشیند
بغض می کند از اینکه امشب شاید شب آخر باشد
بغض می کند از کبودی ماه
علی تا صبح نمی خوابد
با هر گردش فاطمه در بستر هزار بار میمیرد
می گوید فاطمه جان، ببین می توانی بمانی ؛ بمان!
پس چه شد با علی همسفر ماندنت ؟
دیدگاه ها (۳)

اسم: عشقی در تاریکی جنگلپارت ۹(از زبان راوی)هوا بعد از حرف‌ه...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❸'به همین داغ بسوزی که مرا سوخته‌ای'#صائب_تبریزی✮...

██████████████████████████████████████این شبها ♥علـــــی♥ بر...

این شبها علی بر بالین فاطمه می نشیندبغض می کند از اینکه امشب...

این شبهاعلی بربالین فاطمه مینشیندبغض میکندازینکه امشب شایدشب...

ببین می تــوانی بمانی بمانعزیزم تو #خیــلی_جـوانی بمانتو هم...

ببین می تــوانی بمانی بمانعزیزم تو  خیــلی  جـوانی بمانتو هم...

💫 السَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ 🏴 ببین می تـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط