007-پنهان در مه - پارت ۱۰۵
....
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۵
....
دامیان با دستان لرزان، کلاه آنیا را در سینهاش فشار میداد. او احساس میکرد که تمام دنیای کوچک و امنش در حال فروپاشی است. او فقط میخواست تا همیشه همان پسرِ خجالتی باشد که در آن شبِ نمایش، چشمانش از عشق میدرخشید. اما حقیقتی که برای او فاش شده بود، مثل یک تیغ سرد، قلبش را می شکافت.
هرچند او نمی فهمید دختری که روبه رویش نشسته چطور هنوز می تواند لبخند بزند؟ چطور بعد از فهمیدنِ حقیقت هنوز آنجا مانده بود؟ دامیان هر چقدر بیشتر تلاش می کرد ، کمتر آن دختر را درک می کرد.
زیرا او نمی دانست تنها چیزی که آنیا را قبل از این نگران کرده بود ، رفتار سرد و ناگهانیِ خودش بود. آنیا تنها می خواست بداند چرا دامیان ناگهانی می خواهد دیوار بلندی بین خودشان بکشد.
.....
آنیا در حالی که چشمانش از نگرانیِ خالص لبریز شده بود، به دامیان خیره شد. با صدایی که از شدت بغض میلرزید، نجوایی گفت: «پسر دوم... تو...»
دامیان، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده و مسیر دیدش را تیره کرده بود، با صدایی شکسته پاسخ داد: «از من متنفر نیستی؟ من پسر کسی هستم که این بلا رو سر تو و مادرت آورد... باید ازم متنفر باشی...»
آنیا، بیآنکه از پسِ این اعتراف سنگین بترسد، جلو آمد و آرام روی زمین خیس نشست. با ملایمت تمام، صورت دامیان را در میان دستانش گرفت؛ انگار میخواست با گرمای دستهایش، تمام لرزشهای درون او را آرام کند. او پرسید: «احمق... چرا باید ازت متنفر باشم؟»
دامیان که از این حرکتِ ناگهانی و بیمحابا شوکه شده بود، با چشمانی لرزان به او خیره شد. او میخواست دوباره پشتِ دیوارِ دفاعی خود پنهان شود: «چون... باید همینطور باشه... حالا که میدونی، باید از من متنفر باشی، باید...»
اما آنیا اجازه نداد کلماتِ تلخ او تمام شوند. با آرامشی که از سرِ پذیرش میآمد، شروع به نوازش کردنِ موهای دامیان کرد و گفت: «پسر دوم... من از اول میدونستم!»
با شنیدن این جمله، دمی برای دامیان در سینه نماند. او خشکش زد؛ انگار زمان برای لحظهای متوقف شد. با صدایی بریدهبریده و در حالی که نمیتوانست حقیقت را هضم کند، پرسید: «تو... میدونستی؟؟!»
آنیا با لحنی آرام ،با لبخندی شیرین چشمانش را بست و پاسخ داد: «بله... من از اول میدونستم... خیلی قبلتر از اون وقتی که بعد از مدتها دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم...»
سپس به آرامی به دامیان نزدیک شد و او را در آغوش گرفت. گرمای حضور آنیا، سنگینیِ باری را که دامیان مدتها بر دوش میکشید، کمکم ذوب میکرد. آنیا با صدایی که به نرمیِ نجوا بود، گفت: «اشکالی نداره... این تقصیرِ تو نیست. لطفاً خودت رو سرزنش نکن.»
دستان دامیان، بیاختیار و در جستجوی امنیت، حرکت کردند تا دختر را محکمتر در آغوش بگیرد. زبانش، بیآنکه ارادهای بر آن داشته باشد، با درماندگی به سخن درآمد: «ولی من... اگه زودتر میفهمیدم...»
آنیا با ملایمت، اجازه نداد کلام او به بنبست برسد. او دوباره سرِ دامیان را نوازش کرد و گفت: «اشکالی نداره. من تو رو مقصر نمیدونم، پس آروم باش.» لبخند کوتاه او در میان باران، در برابر چشمان دامیان درخشان تر از همیشه به نظر میرسید.
آنیا ادامه داد: «قبلاً بچهتر از اون بودم که درک کنم، اما حالا بلاخره فهمیدم که.... تو پسرِ نخستوزیرِ سابق نیستی؛ تو "خودت" هستی... نه صرفاً کسی که وابسته به دیگرانه.»
دامیان که در میان رویا و واقعیت سرگردان بود، با دستپاچگی زمزمه کرد: «ولی...»
آنیا موهای صورتیاش را از کنار صورتش کنار زد. چشمانش با برقی از مهربانیِ خالص به دامیان زل زده بودند. او با قاطعیت اما با لطافت گفت: «پس لطفاً نگو تو هم مقصری! چون تو پدرت نیستی... تو فقط... دامیان هستی!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۱۰۵
....
دامیان با دستان لرزان، کلاه آنیا را در سینهاش فشار میداد. او احساس میکرد که تمام دنیای کوچک و امنش در حال فروپاشی است. او فقط میخواست تا همیشه همان پسرِ خجالتی باشد که در آن شبِ نمایش، چشمانش از عشق میدرخشید. اما حقیقتی که برای او فاش شده بود، مثل یک تیغ سرد، قلبش را می شکافت.
هرچند او نمی فهمید دختری که روبه رویش نشسته چطور هنوز می تواند لبخند بزند؟ چطور بعد از فهمیدنِ حقیقت هنوز آنجا مانده بود؟ دامیان هر چقدر بیشتر تلاش می کرد ، کمتر آن دختر را درک می کرد.
زیرا او نمی دانست تنها چیزی که آنیا را قبل از این نگران کرده بود ، رفتار سرد و ناگهانیِ خودش بود. آنیا تنها می خواست بداند چرا دامیان ناگهانی می خواهد دیوار بلندی بین خودشان بکشد.
.....
آنیا در حالی که چشمانش از نگرانیِ خالص لبریز شده بود، به دامیان خیره شد. با صدایی که از شدت بغض میلرزید، نجوایی گفت: «پسر دوم... تو...»
دامیان، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده و مسیر دیدش را تیره کرده بود، با صدایی شکسته پاسخ داد: «از من متنفر نیستی؟ من پسر کسی هستم که این بلا رو سر تو و مادرت آورد... باید ازم متنفر باشی...»
آنیا، بیآنکه از پسِ این اعتراف سنگین بترسد، جلو آمد و آرام روی زمین خیس نشست. با ملایمت تمام، صورت دامیان را در میان دستانش گرفت؛ انگار میخواست با گرمای دستهایش، تمام لرزشهای درون او را آرام کند. او پرسید: «احمق... چرا باید ازت متنفر باشم؟»
دامیان که از این حرکتِ ناگهانی و بیمحابا شوکه شده بود، با چشمانی لرزان به او خیره شد. او میخواست دوباره پشتِ دیوارِ دفاعی خود پنهان شود: «چون... باید همینطور باشه... حالا که میدونی، باید از من متنفر باشی، باید...»
اما آنیا اجازه نداد کلماتِ تلخ او تمام شوند. با آرامشی که از سرِ پذیرش میآمد، شروع به نوازش کردنِ موهای دامیان کرد و گفت: «پسر دوم... من از اول میدونستم!»
با شنیدن این جمله، دمی برای دامیان در سینه نماند. او خشکش زد؛ انگار زمان برای لحظهای متوقف شد. با صدایی بریدهبریده و در حالی که نمیتوانست حقیقت را هضم کند، پرسید: «تو... میدونستی؟؟!»
آنیا با لحنی آرام ،با لبخندی شیرین چشمانش را بست و پاسخ داد: «بله... من از اول میدونستم... خیلی قبلتر از اون وقتی که بعد از مدتها دوباره همدیگه رو ملاقات کردیم...»
سپس به آرامی به دامیان نزدیک شد و او را در آغوش گرفت. گرمای حضور آنیا، سنگینیِ باری را که دامیان مدتها بر دوش میکشید، کمکم ذوب میکرد. آنیا با صدایی که به نرمیِ نجوا بود، گفت: «اشکالی نداره... این تقصیرِ تو نیست. لطفاً خودت رو سرزنش نکن.»
دستان دامیان، بیاختیار و در جستجوی امنیت، حرکت کردند تا دختر را محکمتر در آغوش بگیرد. زبانش، بیآنکه ارادهای بر آن داشته باشد، با درماندگی به سخن درآمد: «ولی من... اگه زودتر میفهمیدم...»
آنیا با ملایمت، اجازه نداد کلام او به بنبست برسد. او دوباره سرِ دامیان را نوازش کرد و گفت: «اشکالی نداره. من تو رو مقصر نمیدونم، پس آروم باش.» لبخند کوتاه او در میان باران، در برابر چشمان دامیان درخشان تر از همیشه به نظر میرسید.
آنیا ادامه داد: «قبلاً بچهتر از اون بودم که درک کنم، اما حالا بلاخره فهمیدم که.... تو پسرِ نخستوزیرِ سابق نیستی؛ تو "خودت" هستی... نه صرفاً کسی که وابسته به دیگرانه.»
دامیان که در میان رویا و واقعیت سرگردان بود، با دستپاچگی زمزمه کرد: «ولی...»
آنیا موهای صورتیاش را از کنار صورتش کنار زد. چشمانش با برقی از مهربانیِ خالص به دامیان زل زده بودند. او با قاطعیت اما با لطافت گفت: «پس لطفاً نگو تو هم مقصری! چون تو پدرت نیستی... تو فقط... دامیان هستی!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۲.۹k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط