p4من جزو خاطرات بدت بودم؟
پارت 4
من جزو خاطرات بدت بودم ؟
-------------------------
(سوا)
لباسمو پوشیدم و سوییچ ماشینمو برداشتم ...
همیشه نوشتن افکار و چیزایی که توی ذهنم میگذشت ارومم میکرد ....برای همین من نویسنده ی رمان شدم ....رمانی که الان روش کار میکردم راجب دختری مثل خودم بود...غمگین .شکسته.خسته....دختری که کابوساش تمومی نداشتن ...هنوز نمیدونستم پایان زندگی من و این دختر چی میشه(اسلاید 2 استایل سوا)
سوار شدم و تا محل کارم روندم ...پشت چراغ قرمز کنار یه پارک ایستاده بودم که نگاهم به بچه هایی ک میخندیدن و بازی میکردن افتاد....
خوش بحالشون ...دنیای بچه ها خیلی پاکه...اونا خیلی معصومن ...تنها فکرشون دور پارک و بازی و خاله بازی میپیچه و هنوز بزرگ نشدن تا دنیای مزخرفی که توش هستن رو درک کنن....من از بچگیم لذت نبردم ....هیچ خاطره ی خوبی ازش ندارم ....
من اصلا بچگی نکردم ...
صدای بوق ماشین افکارم رو به هم ریخت ....به خودم اومدم و دیدم ک چراغ خیلی وقته سبز شده ....سریع حرکت کردم و رسیدم کمپانی ...از ماشین خارج شدم ....کمپانی ما اولش هیچیی نبود ...
با داستان هایی که منو و همکارام نوشتیم الان به یکی از بهترین ناشران رمان های کره ای تبدیل شدع...
وارد دفترم شدم و کیفمو روی میزم گذاشتم ...لبتابمو روشن کردم و داشتم روی داستانم کار میکردم که گوشیم زنگ خورد ....
نگاهمو از لبتاب برداشتم و دیدم شماره ناشناسه ....
برداشتم و جواب دادم
+بله؟
-الو سوا؟
+یوری؟خوبی ؟این شماره کیه؟
-اینقد هولم کردی احمق گوشیمو جاگذاشتم خونه
+الان تو حافظت مثل ماهیه من احمقم؟
-اره دیگه....ببین بیخیال ....میتونی برام بیاریششش؟لطفااااا
+ولی من سرکار....
-لطفاااا....همین یه بار قول میدم تا یه هفته من ظرفا رو بشورم
سریع نظرم عوض شد
+اره اره حتما میارمش دوست عزیزم
-کوفت نکبت رشوه میخواستی فقط؟
خندیدم
+ربع ساعت دیگه اونجاممممم...خدافظ
-خدافظ
هوفی کشیدم و راه افتادم سمت خونه ....رفتم توی خونمون ک انگار جنگ جهانی یک و دو سه و چهار توش شده بود(این اتاق منه)گوشیشو پشت مبل پیدا کردم....اینجا چیکار میکرد
سریع دوییدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت بیمارستانی که سوا توش کار میکرد
بعد ده دیقه رسیدم سرریع رفتم تو و توی راهرویی سوا رو پیدا کردم گوشیشو دادم بهش و یکی هم ب شوخی زدم توی گوشش
+دفعه بعد ک یادت رفت محکم تر میخوری در ضمن دفعه بعد باید تا 1 ماه ظرفا رو بشوری
دستشو ب کمرش زد و خواست اعتراض کنه که با دیدن چیزی پشت سر من خشکش زد و چشاش گرد شد ...
+چی شد ؟فکر نکن با این چیزاخر میشم ....من دیگه بچه نیستم خانم کوچولو به این راحتیا نمیتونی فرار کنی ...
وقتی دیدم هیچ واکنشی نشون نداد دودل شدم ....میخواستم دوباره بزنم تو گوشش که صدایی بم و پسرونه ای که میلرزید اسممو صدا کرد
-سوا؟....
ب نظرتون کیه؟
من جزو خاطرات بدت بودم ؟
-------------------------
(سوا)
لباسمو پوشیدم و سوییچ ماشینمو برداشتم ...
همیشه نوشتن افکار و چیزایی که توی ذهنم میگذشت ارومم میکرد ....برای همین من نویسنده ی رمان شدم ....رمانی که الان روش کار میکردم راجب دختری مثل خودم بود...غمگین .شکسته.خسته....دختری که کابوساش تمومی نداشتن ...هنوز نمیدونستم پایان زندگی من و این دختر چی میشه(اسلاید 2 استایل سوا)
سوار شدم و تا محل کارم روندم ...پشت چراغ قرمز کنار یه پارک ایستاده بودم که نگاهم به بچه هایی ک میخندیدن و بازی میکردن افتاد....
خوش بحالشون ...دنیای بچه ها خیلی پاکه...اونا خیلی معصومن ...تنها فکرشون دور پارک و بازی و خاله بازی میپیچه و هنوز بزرگ نشدن تا دنیای مزخرفی که توش هستن رو درک کنن....من از بچگیم لذت نبردم ....هیچ خاطره ی خوبی ازش ندارم ....
من اصلا بچگی نکردم ...
صدای بوق ماشین افکارم رو به هم ریخت ....به خودم اومدم و دیدم ک چراغ خیلی وقته سبز شده ....سریع حرکت کردم و رسیدم کمپانی ...از ماشین خارج شدم ....کمپانی ما اولش هیچیی نبود ...
با داستان هایی که منو و همکارام نوشتیم الان به یکی از بهترین ناشران رمان های کره ای تبدیل شدع...
وارد دفترم شدم و کیفمو روی میزم گذاشتم ...لبتابمو روشن کردم و داشتم روی داستانم کار میکردم که گوشیم زنگ خورد ....
نگاهمو از لبتاب برداشتم و دیدم شماره ناشناسه ....
برداشتم و جواب دادم
+بله؟
-الو سوا؟
+یوری؟خوبی ؟این شماره کیه؟
-اینقد هولم کردی احمق گوشیمو جاگذاشتم خونه
+الان تو حافظت مثل ماهیه من احمقم؟
-اره دیگه....ببین بیخیال ....میتونی برام بیاریششش؟لطفااااا
+ولی من سرکار....
-لطفاااا....همین یه بار قول میدم تا یه هفته من ظرفا رو بشورم
سریع نظرم عوض شد
+اره اره حتما میارمش دوست عزیزم
-کوفت نکبت رشوه میخواستی فقط؟
خندیدم
+ربع ساعت دیگه اونجاممممم...خدافظ
-خدافظ
هوفی کشیدم و راه افتادم سمت خونه ....رفتم توی خونمون ک انگار جنگ جهانی یک و دو سه و چهار توش شده بود(این اتاق منه)گوشیشو پشت مبل پیدا کردم....اینجا چیکار میکرد
سریع دوییدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت بیمارستانی که سوا توش کار میکرد
بعد ده دیقه رسیدم سرریع رفتم تو و توی راهرویی سوا رو پیدا کردم گوشیشو دادم بهش و یکی هم ب شوخی زدم توی گوشش
+دفعه بعد ک یادت رفت محکم تر میخوری در ضمن دفعه بعد باید تا 1 ماه ظرفا رو بشوری
دستشو ب کمرش زد و خواست اعتراض کنه که با دیدن چیزی پشت سر من خشکش زد و چشاش گرد شد ...
+چی شد ؟فکر نکن با این چیزاخر میشم ....من دیگه بچه نیستم خانم کوچولو به این راحتیا نمیتونی فرار کنی ...
وقتی دیدم هیچ واکنشی نشون نداد دودل شدم ....میخواستم دوباره بزنم تو گوشش که صدایی بم و پسرونه ای که میلرزید اسممو صدا کرد
-سوا؟....
ب نظرتون کیه؟
۹.۲k
۰۸ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.