رومان سناریو
پارت ۴۴
(کلارا دستش را میگذارد روی کمر. صورتش از عصبانیت سرخ شده. نفس عمیقی میکشد. سعی میکند آرام باشد. نمیشود.)
· "جانمو مرض مرتیکه هول."
(جیمز یک لحظه نگاهش میکند. بعد... میخندد. اینبار واقعاً میخندد. نه سرفه. نه مسخره. یک خنده کوتاه، خشک، ولی از ته دل. آنقدر غافلگیرکننده که کلارا یک لحظه یادش میرود عصبانی باشد.)
· "مگه حرف بدی زدم پرنسس؟"
(کلارا اخم میکند. اما اخمش را نمیتواند نگه دارد. لبخند ناخواستهای دارد روی لبش قالب میشود. سریع آن را قایم میکند. برمیگردد سمت در.)
· "الان میام. نرو. نمیخوام برگردم ببینمت نیستی. بعدش بگی ۶ تا شد ۷ تا."
· "عجله دارم ولی برای تو چند دقیقهای وقت دارم."
· "چقدر بزرگواری."
(کلارا از کتابخانه بیرون میرود. در را محکم میبندد.)
---
(توی راهرو. کلارا با قدمهای تند داره میره. انگار که داره از دست شیطان فرار میکنه. دستاش رو مشت کرده تو جیب ردایش. صورتش هنوز داغه.)
(با خودش، زیر لب، با عصبانیت از اون عصبانیتهایی که تهش یه کم خنده هم هست)
"ببین ببین ببین... بدبختی یعنی چی؟ بدبختی اینه که تو بخوای یه کتاب ساده بردار از کتابخونه، بعد یه مردک رومخ بیاد ادعا کنه که ۶ تا ازت طلب داره..."
(چند قدم برمیدارد. بعد دوباره واسمیایست.)
"۶ تا! آخه من کی بهش گفتم بیاد کمکم؟! کی؟! اون خودش اومد. خودش کتش رو ول کرد. خودش نشست تو کتابخونه من. خودش..."
(دستش رو میندازه توی هوا. کفشش رو میکوبد به زمین.)
"آه که این پسر... این پسر منو میکشه. واقعاً میکشه. نفسم رو بند میاره. نه از عشق! از کظم غیظ!"
(ادامه میده راه رفتن رو. اینبار آرومتر. چون رسیده به در اتاقش.)
---
(داخل اتاق. مارگارت مشغول مرتب کردن میز آرایشه. شمع روشن کرده. اتاق گرم و نارنجیه. خوشگله.)
(کلارا وارد میشه بدون اینکه سلام کنه. مستقیم میره سمت تخت. زانو میزنه. دستش رو میبره زیر تخت.)
(مارگارت با تعجب نگاهش میکنه.)
مارگارت: "شاهدخت؟ چی گم کردین؟"
کلارا: "هیچی. یه چیزی. چیزی نیست."
(کت رو از زیر تخت درمیاره. خاک گرفته. مچاله شده. بوی کهنگی میده.)
مارگارت: "این کت... مال آقاست؟"
(کلارا نگاهی به مارگارت میندازه. نگاهی که میگه "تو این سوال رو نپرس.")
کلارا: "مال هیچکسی نیست. مال خودم بود."
مارگارت: "میخواین بشورمش؟"
کلارا: "نه. میخوام ببرم پس بدم."
مارگارت: "پس بدین به کی؟"
(کلارا چند ثانیه نگاهش میکنه. بعد خم میشه و کت رو تکون میده. گرد و خاک میپره.)
کلارا: "مارگارت... تو خیلی سوال میپرسی."
(مارگارت عقب میکشد. سرش رو پایین میندازه.)
مارگارت: "ببخشید شاهدخت."
کلارا: "عیب نداره. فقط... امروز روزم گرفته."
مارگارت: "چیزی شده؟"
کلارا: (آه میکشد) "همون مردکی که گفتم."
(مارگارت جرأت نمیکنه بپرسد "کدوم مردک". فقط سر تکون میده که فهمیدم.)
(کلارا کت رو میندازه رو دوشش. میره سمت در.)
مارگارت: "شام چطور؟"
کلارا: "بعد میخورم. حالا نه. حوصله ندارم."
(از اتاق بیرون میره.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
(کلارا دستش را میگذارد روی کمر. صورتش از عصبانیت سرخ شده. نفس عمیقی میکشد. سعی میکند آرام باشد. نمیشود.)
· "جانمو مرض مرتیکه هول."
(جیمز یک لحظه نگاهش میکند. بعد... میخندد. اینبار واقعاً میخندد. نه سرفه. نه مسخره. یک خنده کوتاه، خشک، ولی از ته دل. آنقدر غافلگیرکننده که کلارا یک لحظه یادش میرود عصبانی باشد.)
· "مگه حرف بدی زدم پرنسس؟"
(کلارا اخم میکند. اما اخمش را نمیتواند نگه دارد. لبخند ناخواستهای دارد روی لبش قالب میشود. سریع آن را قایم میکند. برمیگردد سمت در.)
· "الان میام. نرو. نمیخوام برگردم ببینمت نیستی. بعدش بگی ۶ تا شد ۷ تا."
· "عجله دارم ولی برای تو چند دقیقهای وقت دارم."
· "چقدر بزرگواری."
(کلارا از کتابخانه بیرون میرود. در را محکم میبندد.)
---
(توی راهرو. کلارا با قدمهای تند داره میره. انگار که داره از دست شیطان فرار میکنه. دستاش رو مشت کرده تو جیب ردایش. صورتش هنوز داغه.)
(با خودش، زیر لب، با عصبانیت از اون عصبانیتهایی که تهش یه کم خنده هم هست)
"ببین ببین ببین... بدبختی یعنی چی؟ بدبختی اینه که تو بخوای یه کتاب ساده بردار از کتابخونه، بعد یه مردک رومخ بیاد ادعا کنه که ۶ تا ازت طلب داره..."
(چند قدم برمیدارد. بعد دوباره واسمیایست.)
"۶ تا! آخه من کی بهش گفتم بیاد کمکم؟! کی؟! اون خودش اومد. خودش کتش رو ول کرد. خودش نشست تو کتابخونه من. خودش..."
(دستش رو میندازه توی هوا. کفشش رو میکوبد به زمین.)
"آه که این پسر... این پسر منو میکشه. واقعاً میکشه. نفسم رو بند میاره. نه از عشق! از کظم غیظ!"
(ادامه میده راه رفتن رو. اینبار آرومتر. چون رسیده به در اتاقش.)
---
(داخل اتاق. مارگارت مشغول مرتب کردن میز آرایشه. شمع روشن کرده. اتاق گرم و نارنجیه. خوشگله.)
(کلارا وارد میشه بدون اینکه سلام کنه. مستقیم میره سمت تخت. زانو میزنه. دستش رو میبره زیر تخت.)
(مارگارت با تعجب نگاهش میکنه.)
مارگارت: "شاهدخت؟ چی گم کردین؟"
کلارا: "هیچی. یه چیزی. چیزی نیست."
(کت رو از زیر تخت درمیاره. خاک گرفته. مچاله شده. بوی کهنگی میده.)
مارگارت: "این کت... مال آقاست؟"
(کلارا نگاهی به مارگارت میندازه. نگاهی که میگه "تو این سوال رو نپرس.")
کلارا: "مال هیچکسی نیست. مال خودم بود."
مارگارت: "میخواین بشورمش؟"
کلارا: "نه. میخوام ببرم پس بدم."
مارگارت: "پس بدین به کی؟"
(کلارا چند ثانیه نگاهش میکنه. بعد خم میشه و کت رو تکون میده. گرد و خاک میپره.)
کلارا: "مارگارت... تو خیلی سوال میپرسی."
(مارگارت عقب میکشد. سرش رو پایین میندازه.)
مارگارت: "ببخشید شاهدخت."
کلارا: "عیب نداره. فقط... امروز روزم گرفته."
مارگارت: "چیزی شده؟"
کلارا: (آه میکشد) "همون مردکی که گفتم."
(مارگارت جرأت نمیکنه بپرسد "کدوم مردک". فقط سر تکون میده که فهمیدم.)
(کلارا کت رو میندازه رو دوشش. میره سمت در.)
مارگارت: "شام چطور؟"
کلارا: "بعد میخورم. حالا نه. حوصله ندارم."
(از اتاق بیرون میره.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
- ۳.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط