رمان:
کارمن:
بابا بزرگ حرف اخرشو زد و رفت
گفتم: خوب شد؟ بابابزرگ ناراحت کردین بابام چون خسته بود رفت خوابید بدون هیچ حرفی حتی نگفت خوابم بهم میخوره، خوابید
عمو رفت و بچهاش گفتن که کار دارن و نمیتونن بیان یعنی اینکه گفتن میخان باهمدیگه برن جایی منم کنجکاو شدم و ابجیمو صدا زدم گفتم:
هی نظرت چیه تعقیبشون کنیم؟!
+چیییی اگر بفهم..
نزاشتم حرف بزنه:جواب خیر نمیخام تو خواهر منی فهمیدی؟
پس زودباش برییییییییم♡
+باشهه ولی..
جلو دهنشو گرفتم و گفتم: توی ماشین منتظرتم★
+اِیییییی باشه
توی ماشین؛
من: اومدی؟
+اره بریم کجا رفتن
من:ولش کنننن فقططططط گااااااز میددددددیممممممم
+عععععععععععععععرعرععررررررررررر ارووووووووم باششش کارمننننننن تصادففف..
توی بیمارستان
من: عاییی درد میکنه ولی حال دادا
ابجیم: خفه شو ازت خوشم نمیاد
من: عوهو خواهر بزرگ ترتم!!
ابجیم:خواهر نیستی دشمن قسم خورده ای
من: جدی؟نکوووووون چی؟
نباباااا مننن؟
آبجیم: اره والا اینطوری هستی دیگه وگرنه الان زنده بودیم
من؛ مگه الان زنده نیستیم؟
ابجیم: نه منظورم اینکه سالم میرسیدیم به خونه
من: آهااا که اینطوووور یعنی داری میگی دست فرمون من بده اره؟!میدونستم کیثااافت!
آبجیم: البته که بده اگر خوب بود الان سالم بودیم
من: دهنتو ببند اصلااا
ابجیم:خودت دهنتو ببند
پرستار: سلام!
من: علیک خوب؟؟
پرستار: چون دستت شکسته فعلا توی بیمارستان میمونی و ابجیت هم فعلا باید بمونه اسیب جدی ای ندیده ولی خوب یکم حالش بده اره دیگه
ابجیم: دارین چیزی از من پنهون میکنین؟
من: نهههه
پرستار:پ ننن چییی اممم نه اصلا حیحی
ابجیم: حرفتو باور نمیکنم
پرستار: نهه چی بکننن حرفمو باور بکن
ادامه دارد
بابا بزرگ حرف اخرشو زد و رفت
گفتم: خوب شد؟ بابابزرگ ناراحت کردین بابام چون خسته بود رفت خوابید بدون هیچ حرفی حتی نگفت خوابم بهم میخوره، خوابید
عمو رفت و بچهاش گفتن که کار دارن و نمیتونن بیان یعنی اینکه گفتن میخان باهمدیگه برن جایی منم کنجکاو شدم و ابجیمو صدا زدم گفتم:
هی نظرت چیه تعقیبشون کنیم؟!
+چیییی اگر بفهم..
نزاشتم حرف بزنه:جواب خیر نمیخام تو خواهر منی فهمیدی؟
پس زودباش برییییییییم♡
+باشهه ولی..
جلو دهنشو گرفتم و گفتم: توی ماشین منتظرتم★
+اِیییییی باشه
توی ماشین؛
من: اومدی؟
+اره بریم کجا رفتن
من:ولش کنننن فقططططط گااااااز میددددددیممممممم
+عععععععععععععععرعرععررررررررررر ارووووووووم باششش کارمننننننن تصادففف..
توی بیمارستان
من: عاییی درد میکنه ولی حال دادا
ابجیم: خفه شو ازت خوشم نمیاد
من: عوهو خواهر بزرگ ترتم!!
ابجیم:خواهر نیستی دشمن قسم خورده ای
من: جدی؟نکوووووون چی؟
نباباااا مننن؟
آبجیم: اره والا اینطوری هستی دیگه وگرنه الان زنده بودیم
من؛ مگه الان زنده نیستیم؟
ابجیم: نه منظورم اینکه سالم میرسیدیم به خونه
من: آهااا که اینطوووور یعنی داری میگی دست فرمون من بده اره؟!میدونستم کیثااافت!
آبجیم: البته که بده اگر خوب بود الان سالم بودیم
من: دهنتو ببند اصلااا
ابجیم:خودت دهنتو ببند
پرستار: سلام!
من: علیک خوب؟؟
پرستار: چون دستت شکسته فعلا توی بیمارستان میمونی و ابجیت هم فعلا باید بمونه اسیب جدی ای ندیده ولی خوب یکم حالش بده اره دیگه
ابجیم: دارین چیزی از من پنهون میکنین؟
من: نهههه
پرستار:پ ننن چییی اممم نه اصلا حیحی
ابجیم: حرفتو باور نمیکنم
پرستار: نهه چی بکننن حرفمو باور بکن
ادامه دارد
- ۱.۴k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط