part69

part69
.
.
"وقتی شیش سالش بود باباش یه بچه اورد پیش خودش تا بزرگش کنه چون در عوض بدهیش اونو گرفته بود، دیدم که چجوری اون دوتا بچه باهم جور شدن و دیگه بومگیو تنها نبود خیالم راحت شده بود تا اینکه باباش مرد و اون دوتا سال آخر دبیرستانو تنها موندن!
هربار میرفتم دیدن بومگیو به طور نامحسوس میدیدم که چجوری لاغر تر میشد و همش مشکی میپوشید اون خیلی شبیه جه یون بود.. داشت نابود میشد! عذاب وجدان داشتم! یه روز که رفته بودم بیمارستان دنبالش دیدم از اتاق عکس برداری بیرون اومد و چشماش پر از اشک بودن، وقتی از دکتر معالجش بعد کلی التماس پرسیدم بهم گفت که مشکوک به سرطان ریه است ولی اثری از توده سرطانی نیست هنوز! اونجا بود که بدنم یخ زد و دنیا رو سرم فروریخت! من نتونسته بودم مراقبش باشم، فرداش رفتم دم در خونش تا برای درمان کمکش کنم ولی شنیدم که چجوری گریه میکرد و میگفت یونجون ازش سواستفاده کرده و شنیدم که گفت چجوری عاشقش شده ولی این حس یه طرفست. اونجا بود که فهمیدم چه دردی میکشیده تصمیم گرفتم نجاتش بدم! "
_شما.. شما دوست مادر بومگیو بودید؟.. منو میشناختید؟
" اره"
_اخه...
" گوش کن"
" دکترش براش روز پنجشنبه وقت عمل داده بود، طبق معمول تنها اومد و هیچکس پیشش نبود نمیدونم به کسی نگفته بود یا کسی رو نداشت ولی اینو میدونم تو بدترین لحظه زندگیشم تنها بود! دکتر بهم گفته بود این بیماری به خاطر افسرگی و اسیب عصبی و روحی هم میتونه باشه و من خوب میدونستم مقصرش کیه! "
یونجون سرشو با انزجار آمیخته به درد به دو طرف با ناباوری تکون میداد و سعی میکرد تمرکزشو رو چیزی که میشنوه بزاره
" موقع تموم شدن عملش دکتر گفت احتمال زنده موندنش نصفه ولی عمل موفقیت آمیز بوده و خطر رفع شده به شرطی که دیگه تحت فشار قرار نگیره، پس باید از همه چی جداش میکردم.."
یه لحظه خشکش زد و نفسش برید.. خطر رفع شده بود؟ پس...
خانم کیم ادامه داد
" به دکترش گفتم هرکی به دیدنش اومد بگن که بومگیو مرده این کارو با امضا کردن رضایت ولی کردم! دیگه نباید میزاشتم تنها یادگاری جه یون اینجوری آسیب ببینه"
_یعنی همش کار تو عوضی بود؟
حالا تازه اطلاعات داشتن تو مغزش کنار هم قرار میگرفتن.. مغزش داغ شده بود
_وقتی.. وقتی بهم گفتن مرده... وقتی صداش زدم جواب نداد... همش..
یهو یه چیزی یادش اومد سرشو سمت بوم که روی سکو بود چرخوند نفسش تند شد و همچی اطرافش تار شدن.. همه سناریو ها تو ذهنش کنار هم قرار گرفتن
_نکنه.. بوم..
"درسته! بوم همون بومگیوعه! وقتی عملش تموم شد آوردمش بیمارستان بوسان تا شیش ماه تو کما بود و بعد به هوش اومدنش هیچی یادش نمیومد اوردمش محل زندگی مامانش.. تمام مدت سعی کردم زندگی جدا از چیزی که داشت بهش بدم کاری کنم بتونه از اول زندگیشو بسازه و موفق شده بودم و اون دیگه تنگی نفس و سرفه نداشت و رو به بهبود بود تا اینکه تورو دید...! یونجونا اینو به عنوان یه مادر بهت میگم.. لطفا تنهاش بزار.. بزار زندگی بکنه.. نزار چیزی از گذشتش یادش بیاذ خودنم میبینی نه؟ بازم تنگی نفساش برگشته از وقتی تورو دیده بازم سرفه میکنه پس.. بهتر نیست ولش کنی؟! "
دیدگاه ها (۰)

پارت سهویو تهدرسته زیاده روی کردم یون داشت گریه میکرد منم رف...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

https://wisgoon.com/jounkookjk-v چجوری همش توضیح بدم بگم بهت...

اجبار به بدبختی پارت ۲۵

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼Season:¹part:².....

رمان انتقام ازدواج کامل

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به صفحه‌ی خاموش گوشی خیر...

سوال کدوم گوری بودم بچه ها حالم خیلی بده طوری که وقتی سرفه م...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط