𐙚 پارت ⁴ | ویو نامرا
𐙚 پارت ⁴ | ویو نامرا
معلم عینکش رو کمی بالاتر داد و به سمت تخته برگشت.
ـ خب، آقای کیم! حالا که اینقدر با دقت به درس گوش میدادید، لطفاً جواب این سؤال رو بگید.
سوهو به تخته نگاه کرد. چند ثانیه سکوت کرد و بعد با خونسردی گفت:
ـ خانم، میشه یه فرصت کوچولو بهم بدید؟
معلم دستبهسینه شد.
ـ برای چی؟ مگه حواستون به درس نبود؟
چند نفر از بچهها خندیدن.
سوهو بدون اینکه دستپاچه بشه، جواب داد:
ـ چرا، بود! فقط داشتم از زیبایی تدریس شما لذت میبردم، سؤال یهکم از دستم در رفت!
صدای خندهی کلاس بلند شد.
معلم با اخم گفت:
ـ آقای کیم، بعد از کلاس با من کار دارید.
ـ چشم، خانم! با کمال میل!
سرم رو پایین انداختم تا خندهم معلوم نشه.
واقعاً چقدر این پسر پررو بود!
چند لحظه بعد، یه صدای آروم از ردیف کناری شنیدم.
ـ خانوم رئیس؟
بدون اینکه سرم رو برگردونم، زیر لب گفتم:
ـ خفه شو، سوهو!
ـ چه بیادب! داشتم یه سؤال درسی بپرسم.
ـ از معلم بپرس.
ـ آخه معلم که مثل تو خوشگل نیست.
قلم از دستم افتاد.
چی؟!
با عجله خم شدم و قلمم رو برداشتم. قلبم تندتر میزد و از حرص، صورتم داغ شده بود.
زیر لب گفتم:
ـ تو واقعاً یه مشکلی داری!
صدای خندهی آرومش بلند شد.
ـ اینو قبلاً هم گفتی. چیز جدیدی بلد نیستی؟
برگشتم تا جوابش رو بدم، اما معلم ناگهان گفت:
ـ خانم نامرا! شما هم ظاهراً حرف مهمی برای گفتن دارید. بفرمایید، همه گوش میدیم.
خشکم زد.
تمام کلاس برگشتن و نگاهم کردن.
ـ نـ... نه، خانم! من چیزی نگفتم.
معلم با لبخند مشکوکی گفت:
ـ پس لطفاً از این به بعد به درس توجه کنید.
ـ چشم، خانم.
سرم رو پایین انداختم و آرزو کردم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
از گوشهی چشم دیدم سوهو سرش رو پایین انداخته و شونههاش از خنده تکون میخوره.
آروم با پام به پایهی صندلیش زدم.
یهدفعه صاف نشست و به من نگاه کرد.
با لبخند گفتم:
ـ بخند، بخند! آخرش یه بلایی سرت میارم که یادت نره.
اونم بدون اینکه لبخندش محو بشه، لب زد:
ـ منتظرم، خانوم خوشگل.
سریع برگشتم سمت تخته.
خدایا، یکی اینو از زندگی من حذف کنه!
بالاخره زنگ کلاس خورد.
دفترم رو بستم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. موکا که تمام مدت سعی میکرد نخنده، صندلیش رو به من نزدیک کرد.
ـ نامرا، یه سؤال دارم.
ـ اگه دربارهی سوهوئه، جوابم منفیه.
ـ هنوز نپرسیدم چی میخوام بگم!
ـ لازم نیست. قیافهت همهچی رو میگه.
موکا خندید و کیفش رو برداشت.
ـ باشه، چیزی نمیگم. فقط نمیدونم چرا وقتی اون باهات حرف میزنه، یهدفعه اینقدر قرمز میشی!
با اعتراض گفتم:
ـ من قرمز نمیشم!
ـ آره، حتماً! اونموقع که گفت خوشگلی، رنگت دقیقاً مثل گوجهفرنگی شده بود.
ـ موکااا!
موکا از خنده خم شد.
ـ باشه، باشه! دیگه چیزی نمیگم!
کیفم رو روی شونهم انداختم و از کلاس بیرون رفتم.
ـ من میرم حیاط. تو هم اگه میخوای تا شب به من بخندی، همینجا بمون.
موکا دنبالم راه افتاد.
ـ وایسا دیگه! شوخی کردم!
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای سوهو از پشت سرمون بلند شد.
ـ موکا! یه لحظه بیا کارت دارم.
موکا ایستاد و به طرفش برگشت.
ـ چی شده؟
سوهو به من نگاه کرد و بعد با لبخند رو به خواهرش گفت:
ـ میشه دوست عزیزت رو دو دقیقه قرض بگیرم؟
چشمهام گرد شد.
ـ چی؟!
موکا با هیجان بین من و سوهو نگاه کرد.
ـ برای چی؟
سوهو شونه بالا انداخت.
ـ یه کار کوچیک دارم.
سریع گفتم:
ـ هر کاری داری، خودت انجام بده. من وقت ندارم.
سوهو دستش رو روی سینهش گذاشت و با قیافهای کاملاً مظلوم گفت:
ـ وای، چه جواب سنگینی! موکا، دوستت خیلی قلبمو شکست.
موکا دیگه نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
ـ نامرا، فقط دو دقیقهست! من میرم دفتر، یه چیزی رو تحویل بدم. شما دوتا همدیگه رو نکشید تا برگردم!
قبل از اینکه بتونم اعتراض کنم، موکا با عجله دور شد.
چند ثانیه به مسیر رفتنش خیره موندم.
بعد آروم برگشتم سمت سوهو.
ـ خب؟ چی میخوای؟
سوهو دستهاش رو توی جیبش گذاشت و یه قدم نزدیکتر اومد.
ـ اول سلام کن.
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ ببخشید؟!
ـ گفتم اول سلام کن. از صبح فقط داری سرم داد میزنی.
ـ سلام. حالا گمشو!
سوهو خندید.
ـ عجب سلام گرمی! آدم دلش میخواد قابش کنه بزنه به دیوار.
چشمهام رو چرخوندم.
ـ سوهو، من واقعاً حوصلهی مسخرهبازی ندارم
میجو:دستم شکستتت خبب ولش کنیم بچه ها من برای دایموند نمونه صدا فرستادم و با رول ساکورا در لسرافیم قبول شدم میشه این پیجمم حمایت کتید؟ https://wisgoon.com/miju.lovly
معلم عینکش رو کمی بالاتر داد و به سمت تخته برگشت.
ـ خب، آقای کیم! حالا که اینقدر با دقت به درس گوش میدادید، لطفاً جواب این سؤال رو بگید.
سوهو به تخته نگاه کرد. چند ثانیه سکوت کرد و بعد با خونسردی گفت:
ـ خانم، میشه یه فرصت کوچولو بهم بدید؟
معلم دستبهسینه شد.
ـ برای چی؟ مگه حواستون به درس نبود؟
چند نفر از بچهها خندیدن.
سوهو بدون اینکه دستپاچه بشه، جواب داد:
ـ چرا، بود! فقط داشتم از زیبایی تدریس شما لذت میبردم، سؤال یهکم از دستم در رفت!
صدای خندهی کلاس بلند شد.
معلم با اخم گفت:
ـ آقای کیم، بعد از کلاس با من کار دارید.
ـ چشم، خانم! با کمال میل!
سرم رو پایین انداختم تا خندهم معلوم نشه.
واقعاً چقدر این پسر پررو بود!
چند لحظه بعد، یه صدای آروم از ردیف کناری شنیدم.
ـ خانوم رئیس؟
بدون اینکه سرم رو برگردونم، زیر لب گفتم:
ـ خفه شو، سوهو!
ـ چه بیادب! داشتم یه سؤال درسی بپرسم.
ـ از معلم بپرس.
ـ آخه معلم که مثل تو خوشگل نیست.
قلم از دستم افتاد.
چی؟!
با عجله خم شدم و قلمم رو برداشتم. قلبم تندتر میزد و از حرص، صورتم داغ شده بود.
زیر لب گفتم:
ـ تو واقعاً یه مشکلی داری!
صدای خندهی آرومش بلند شد.
ـ اینو قبلاً هم گفتی. چیز جدیدی بلد نیستی؟
برگشتم تا جوابش رو بدم، اما معلم ناگهان گفت:
ـ خانم نامرا! شما هم ظاهراً حرف مهمی برای گفتن دارید. بفرمایید، همه گوش میدیم.
خشکم زد.
تمام کلاس برگشتن و نگاهم کردن.
ـ نـ... نه، خانم! من چیزی نگفتم.
معلم با لبخند مشکوکی گفت:
ـ پس لطفاً از این به بعد به درس توجه کنید.
ـ چشم، خانم.
سرم رو پایین انداختم و آرزو کردم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.
از گوشهی چشم دیدم سوهو سرش رو پایین انداخته و شونههاش از خنده تکون میخوره.
آروم با پام به پایهی صندلیش زدم.
یهدفعه صاف نشست و به من نگاه کرد.
با لبخند گفتم:
ـ بخند، بخند! آخرش یه بلایی سرت میارم که یادت نره.
اونم بدون اینکه لبخندش محو بشه، لب زد:
ـ منتظرم، خانوم خوشگل.
سریع برگشتم سمت تخته.
خدایا، یکی اینو از زندگی من حذف کنه!
بالاخره زنگ کلاس خورد.
دفترم رو بستم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. موکا که تمام مدت سعی میکرد نخنده، صندلیش رو به من نزدیک کرد.
ـ نامرا، یه سؤال دارم.
ـ اگه دربارهی سوهوئه، جوابم منفیه.
ـ هنوز نپرسیدم چی میخوام بگم!
ـ لازم نیست. قیافهت همهچی رو میگه.
موکا خندید و کیفش رو برداشت.
ـ باشه، چیزی نمیگم. فقط نمیدونم چرا وقتی اون باهات حرف میزنه، یهدفعه اینقدر قرمز میشی!
با اعتراض گفتم:
ـ من قرمز نمیشم!
ـ آره، حتماً! اونموقع که گفت خوشگلی، رنگت دقیقاً مثل گوجهفرنگی شده بود.
ـ موکااا!
موکا از خنده خم شد.
ـ باشه، باشه! دیگه چیزی نمیگم!
کیفم رو روی شونهم انداختم و از کلاس بیرون رفتم.
ـ من میرم حیاط. تو هم اگه میخوای تا شب به من بخندی، همینجا بمون.
موکا دنبالم راه افتاد.
ـ وایسا دیگه! شوخی کردم!
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدای سوهو از پشت سرمون بلند شد.
ـ موکا! یه لحظه بیا کارت دارم.
موکا ایستاد و به طرفش برگشت.
ـ چی شده؟
سوهو به من نگاه کرد و بعد با لبخند رو به خواهرش گفت:
ـ میشه دوست عزیزت رو دو دقیقه قرض بگیرم؟
چشمهام گرد شد.
ـ چی؟!
موکا با هیجان بین من و سوهو نگاه کرد.
ـ برای چی؟
سوهو شونه بالا انداخت.
ـ یه کار کوچیک دارم.
سریع گفتم:
ـ هر کاری داری، خودت انجام بده. من وقت ندارم.
سوهو دستش رو روی سینهش گذاشت و با قیافهای کاملاً مظلوم گفت:
ـ وای، چه جواب سنگینی! موکا، دوستت خیلی قلبمو شکست.
موکا دیگه نتونست جلوی خندهش رو بگیره.
ـ نامرا، فقط دو دقیقهست! من میرم دفتر، یه چیزی رو تحویل بدم. شما دوتا همدیگه رو نکشید تا برگردم!
قبل از اینکه بتونم اعتراض کنم، موکا با عجله دور شد.
چند ثانیه به مسیر رفتنش خیره موندم.
بعد آروم برگشتم سمت سوهو.
ـ خب؟ چی میخوای؟
سوهو دستهاش رو توی جیبش گذاشت و یه قدم نزدیکتر اومد.
ـ اول سلام کن.
با ناباوری نگاهش کردم.
ـ ببخشید؟!
ـ گفتم اول سلام کن. از صبح فقط داری سرم داد میزنی.
ـ سلام. حالا گمشو!
سوهو خندید.
ـ عجب سلام گرمی! آدم دلش میخواد قابش کنه بزنه به دیوار.
چشمهام رو چرخوندم.
ـ سوهو، من واقعاً حوصلهی مسخرهبازی ندارم
میجو:دستم شکستتت خبب ولش کنیم بچه ها من برای دایموند نمونه صدا فرستادم و با رول ساکورا در لسرافیم قبول شدم میشه این پیجمم حمایت کتید؟ https://wisgoon.com/miju.lovly
- ۳۵۸
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط