{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشتم میرفتم با صادق طبقه بالا که دیدم شاپور طبقه پایین ش

داشتم میرفتم با صادق طبقه بالا که دیدم شاپور طبقه پایین شاهرگ یکیو زد همجا خون پاشید
حالا دیگه دندونام از ترس و سرما بهم‌ نمیخورد ،بلکه از ترس بود در حالیکه داشتم قبض روح میشدم گفتم:
-ب...برید...اون...اون...برید
صادق با حرص به طرف پله ها هلم داد گفت:
-آروم بچه ...برید که برید...جای آدم هیز و بی‌ناموس تو دم و دستگاه آقام نیست
باورم نمیشد اونقدر راحت در موردش حرف میزدن،چقدر ترسناک بودن.
اصلا من وسط اون همه آدم بد چکار می کردم مثل داعش سر میبریدن
اون جماعت چه شیری خوردن که تا اون حد سنگدل بودن ولی خب تعجبی هم نمیتونستم بکنم چون سردستشون شاپور بود اون وقتی میگفت بمیر باید طرف میمرد وقتی عصای دستشو میزد زمین همه خفه میشدن حتی صدای نفس هم به دشواری شنیده میشد
به طبقه بالا که رسیدیم صادق به طرف بخاری هلم داد و گفت:
-بشین اونجا یه چیزی بیارم بخوری
کنار بخاری ،مثل یه بچه یتیم روی زمین نشستم ،اونقدر سردم بود که چسبیده بودم به بخاری اما حتی اونجوری هم‌گرم نمیشدم.
صدای فریاد شاپور که توی حیاط پیچید سکسکه ای کردم و توی خودم جمع شدممتوجه نمیشدم چی میگه ولی میدونستم وقتی دستش بهم برسه اتفاق خوبی برام‌ نمیفته.
صادق با پتو و یه لیوان شیر گرم برگشت و گفت:
-بخور تا نیومده یکم گرم شی
تنها چیزی که توی اون لحظه نیاز داشتم همون شیر گرم و پتو بود.
پتو رو دور پیچیدم و به دیوار کنار بخاری تکیه دادم لیوان شیر رو برداشتم و یه جرعه ازش که نوشیدم فهمیدم شیر و عسله دلم می‌خواست فقط به همون لذتی که از گرمای پتو و شیرینی عسل میبردم فکر کنم اما حرفای صادق ترس وحشتناکی به جونم انداخته بود.
میدونستم شاپور دیوونه و کله خرابه اما نه تا اون حد سنگدل که اول کیر یه مرد و ببره خودشم سلاخی کنه
حالا میفهمیدم هنوز بلایی سرم نیاورده اگه یه بلای سرم می‌آورد به خدا که میمردم با کوبیده شدن در از جام پریدم و صاف توی جام وایسادم.
میدونستم قراره یه اتفاق بدی بیفته میترسیدم با همون چاقو منم بکشه.
وقتی با چشمای به خون نشسته وارد سالن شد و به طرفم اومد از ترس چسبیدم به دیوار انگار کابوسام زنده شده بودن قلبم مثل یه گنجشک بارون خورده تند تند میزد یهو چند قدم مونده بهم وایساد و با نفرت نگاهش به طرف پایین کشیده شد رد نگاهش رو دنبال کردم و به سرامیکای خیس کف زمین که رسیدم تنم گر گرفت بازم مثل وقتایی که میترسیدم خودم رو خیس کرده بودم.مثل همون موقعا که فریدون اذیتم میکرد. بابامو میگم فریدون خیلی اذیتم میکرد ......هعی
فکر میکردم دیگه خوب شدم،درمانم جواب داده اما انگار اشتباه میکردم.
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم پیش شاپور خجالت میکشیدم. اون مرد نباید میفهمید جانان چقدر تنها و بی پناهه اما اون ریشخند کنان جلو اومد اون‌نگاه تحقیر امیزش رو روی پاهای کثیف و سرامیکای خیس انداخت و گفت:
-چند سالته تو؟
چهار یا پنج؟
با نوک انگشت پتوی دورم رو لمس کرد،انگار که به نجاست دست میزنه:
-خرس گنده شدی خودت و هنوز خیس میکنی؟
میخوای از امشب واست پوشک ببندم؟
پشت پلکام گرم شده بود اما از ترس شاپور زل زده بودم به در و منتظر بودم که بیاد سراغم میترسیدم فکر میکردم قسمتی از بدنم رو ببره،اون یه قاتل زنجیره ای بود رحم نداشت اونقدر فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.
خوابی که توش فقط کابوس میدیدم.
میدیدم که شاپور اومده و من رو مقصر کار اون مرد میدونه.
میخواست تنبیهم کنه،یه قسمت از بدنم رو ببره.
با کوبیده شدن در بهم وحشت زده از خواب پریدم و مثل جن زده ها از جام بلند شدم و صاف وایسادم.
ببین چجوری تِر زدی به اعصابش
-من...منکه کاری نکردم
صادق با تاسف سری تکون داد و از جاش بلند شد:
-بخور اینقدر حرف مفت نزن......
دیدگاه ها (۰)

برده عمارت جئون

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

پارت ۱۸:خب فکر کنم عاشقت شدم Will i fill i love you

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣2۳🦋)✥(ویو لوین کاترین)دستام رو گذاشتم رو میز و...

پارت سوم شروعی دوباره

شاهکاری به نام دروغ

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط