{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁵

افسر پرونده‌اش را روی میز گذاشت و چند صفحه را ورق زد.
_ خب ؟ اونجا چیشد ؟ به نظر حالا خیلی خوب میاد مطمئنی باهاشون همکاری نکردی ؟!
جونگکوک ساکت ایستاده بود ، شاید چون هیچ جوابی نداشت ؟ باید می‌گفت با فرمانده روسیه رابطه داره ؟
_ بگو دیگه ، باهات چیکار کردن ؟
جونگکوک : فقط....چندبار ازم بازجویی کردن
_ خب ؟
جونگکوک : من...چیزی نگفتم برای همین برم گردوندن
_ به همین راحتی ؟!
جونگکوک سکوت کرد . افسر آهی کشید و پرونده را بست.
_ چند روز استراحت کن تا بعداً درباره‌ی ادامه‌ی خدمتت تصمیم بگیریم
جونگکوک : بله، قربان
و از اتاق بیرون آمد. راهروی پایگاه برایش آشنا بود ، همان دیوارها...همان صداها...همان سربازهایی که از کنارش رد می‌شدند ، اما خودش دیگر مثل قبل نبود. به اتاقی که برای استراحت در نظر گرفته بودند رفت و در را بست. چند لحظه همان‌جا ایستاد و بعد آرام روی تخت نشست. نگاهش به دست‌های خودش افتاد. دست‌هایی که چند روز قبل، دست تهیونگ را گرفته بودند. صدای خنده‌ی تهیونگ در ذهنش پیچید و لبخند کوچکی روی لبش نشست اما خیلی زود محو شد.
جونگکوک : تو الان کجایی...؟
جوابی نبود ، فقط سکوت . جونگکوک روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. دلش برای صدای تهیونگ تنگ شده بود ، برای نگاهش ، برای آن «آروم باش» گفتن‌های همیشگی ، حتی برای اخم‌هاش. چشم‌هاش رو بست و سعی کرد کمی بخوابد اما تصویر تهیونگ از ذهنش نرفت.

.......

سرباز پرونده‌ای را روی میز گذاشت
_ فرمانده، گزارش نیروهای خط مقدم.
تهیونگ سر تکان داد.
تهیونگ: بذارش اونجا
سرباز سلام نظامی داد و از اتاق خارج شد . تهیونگ چند ثانیه به پرونده نگاه کرد. بعد آن را باز کرد و چند صفحه خواند اما کلمات جلوی چشم‌هایش محو شدند ، ذهنش جای دیگری بود. شاید....جونگکوک ؟ نگاهش دوباره روی گزارش برگشت و سعی کرد تمرکز کند اما نشد. گزارش زو بست و به پشتی صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست. تصویر جونگکوک جلوی چشمش آمد ؛ همان شبی که سرش روی شانه‌اش گذاشته بود ، همان لبخند خجالتی ، همان بوسه‌ی کوتاه. تهیونگ آهسته نفس کشید.
تهیونگ : کاش می‌دونستم الان حالت خوبه...
دستش را روی صورتش کشید و دوباره به پنجره نگاه کرد. از وقتی برگشته بود، هر روز همین بود. کار می‌کرد...جلسه می‌گذاشت...دستور می‌داد... اما بین تمام آن کارها، یک سؤال مدام در ذهنش تکرار می‌شد ، " جونگکوک الان به من فکر می‌کنه؟ " و شاید...در فاصله‌ای نه‌چندان دور...جونگکوک هم درست همان سؤال را از خودش می‌پرسید


....ادامه دارد
دیدگاه ها (۵)

dark life = 40

# قولی_که_شکست ### پارت ۲ مادرش آهسته پرسید:= مگه تهیونگ شوا...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

My professorChapter: 2Part: 107پایان فلش‌بکتهیونگ: اینطوری ش...

تک‌پارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»جونگکوک با قیافه‌ای کاملاً...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p93یکی از فرمانده‌ها با عجله وارد باغ شد...

🍷 Red Wineپارت ۲۳ — حقیقت نیمه‌کارهصدای موتور ماشین در جاده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط